خب سلام به همگی
دوباره منم و شمایی که بنده رو قابل میدونید و نوشته هام رو میخونید
حالا فارقالتحصیل شدم. با تمام شب بیداریا پی دی ف خوندنا و سختیا، تموم کردم دوازده سال تحصیلیم رو و موفق به گرفتن دیپلم شدم. حالا اینجام که بنویسم من تونستم، موفق به پشت سر گذاشتن تمام اون اتفاقات بد و چرک دوران تحصیلم شدم. به خودم میگم به من که بد گذشت ولی اگه دختر دار شدم هیچوقت نمیزارم این دوران رو تنها بگذرونه حتی اگه قرار باشه براش سخت باشه هم باید بدونه مادرش یعنی فاطمه ی سر به هوای بی حوصله كنارشه، مطمئنم دخترمم مثل خودم نازک نارنجی بار میاد پس فاطمه کنارشه تا هواشو داشته باشه؛ البته قبل از دخترم باید مادر خودم بشم و راهنمایی کنم خودمو. از این به بعد منتظر نتایج کنکورم هستم که ببینم کجا و چی قبول میشم تا دوباره یه شروع جدید و دردسرای جدیدی رو داشته باشم .
دو سه ماه دیگه هم تولدمه و با خودم میگم کاش هیجده سالگیم رو دقیقا مثل وقتی که بچه بودم تصور میکردم میگذروندم اما خب روزگار زورش بیشتر از این حرفا بوده و منم خسته تر از اینا....حالا که داره نوزده سالم میشه با خودم فکر میکنم که خب آخرش که چی؟یعنی امسال میشه اون سالی رو تجربه کنم که همیشه میخواستم؟خیلی زود بزرگ شدم و ترسیدم. از همه چیز ترسیدم. از آینده از گذشته از آدما.