به دنبال شعری با این واژه ها میگشتم: قلب تاریکی اندوه شکست؛ به نظرم از فروغ یا فریدون یا ابتهاج یا ... بود ولی چیزی پیدا نکردم. به شعر زیر رسیدم که فریدون مشیری گفته است:
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت
من در این بحبوحه اقتصادی و سیاسی و کشور دوستی و کشور-دشمنی، نمیدانم تویی که باز خواهی گشت چیست؟ رفاه اقتصادی پیش از احمدی نژاد! پاک دستی دولتی که ندیدیم، بازگشت مهاجران ایرانی از کشورهای پیشرفته و راه دادن آنها در جایگاه های علمی کشور و پذیرش ایشان برای پیشرفت کشور و کنار زدن آنهایی که از القاب علمی فقط جایگاه را اشغال کردند.
درست نمیدانم این روزها بچه ها در مدرسه چگونه عمر میگذرانند، دورانی بهتر از بیست و سی سال گذشته دارند یا بدتر!
دوران کنکور دوران دوست داشتنی برای من نبود! هیچکس نگفت ادبیات را مثل گوهری درون دلت زنده نگه دار که روز به نجاتت خواهد آمد. نگو نگفتند باید امیدی باشد یا انرژی شی در وجودت جاری باشد تا به سمت گوهر درونی است میل کنی!
من با همه ادبیات دوستی ام در مهلکه گرفتار شدهام. کتابخانه ای که سالهاست دور از من است. کتابهایی که اکنون به خاطر قسمت رویشان تبدیل به گنجینه ای ارزشمند شدهاند.
انسان موجودی افسانه ای دنیاست. جدیدا میخواهند مد کنند که انسان برترین آفریده دنیا نیست، ولی در مواجهه با این افراد باید پرسید چه موجودی مثل انسان توانایی صحبت کردن دارد؟
کار به جایی رسیده که برای ساده تمرین مفاهیم فلسفی باید با برخی بحث کرد و عمق وجودی آنها پستهای اینستاگرامی است.
اینستاگرام محل تحصیل نیست تنها محل تبلیغ و تفریح است.
وطن چه غریب افتاده است در میان ما