به نام خدا
سلام
بعد از مدتی دوری آمده ام، مدتی که برای نفس کشیدن نیاز داشتم
دلم برای دوستانی که اینجا داشتم تنگ شده بود چرا که از آنها تماما بی خبر بودم...
این چند وقته را در خودم فرو رفته بودم
و کارهایی کردم که ان شاالله مفید واقع شود
هرچقدر فکر کردم دیدم بروم ویرگول چه بگویم؟ از بچه های مظلوم میناب؟
از آن پیرمردی با روح 20 ساله که تمام نمایشگاه های کتاب را سر می زد؟
از شهدای مظلوم ناو دنا؟
بخش هایی شان را در دفترم نوشته ام
از این روزها و از اتفاقاتش
اینقدر روایت زیاد است که سال ها میشود نوشت و نوشت و باز هم روایتی یافت برای نوشتن..
از ضحی بگویم که خونش هنوز روی دفترچه اش است؟
از محمد علی که هنوز اسم نداشت و هنگامی که میخواستند به خاک بسپارند برایش نام گذاشتند؟
از ماکان که جاوید الاثر شد و حالا منظومه ای به نام اوست؟
از ....
ببینید ، این روایت هارا ببینید ، اینها حقیقت است
من آمده ام ، این بار آماده تر:)
پ.ن: اگه اینو دیدین بهم خبر بدین از خودتون:)