ویرگول
ورودثبت نام
الارا
الارا
الارا
الارا
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

رمان نقشه های بی پناه

فصل سوم — زنی که می‌دانست کجا نباید فرو بریزد

رها، در محل کارش، هیچ‌وقت صدایش را بالا نمی‌برد.

لازم نبود.

وقتی حرف می‌زد، بقیه ساکت می‌شدند.
نه از ترس ، از اطمینان.

جلسه از چند دقیقه قبل شروع شده بود، اما هنوز به نتیجه نرسیده بودند. نقشه‌ها روی میز پخش بود، خطوط روی هم افتاده، و صداها در هم گره خورده.

«اگر این ستون رو جابه‌جا کنیم، پارکینگ حل میشه.»

«ولی بار طبقات بالا می‌ریزه روی این قسمت.»

«می‌تونیم با تیر اضافه جبران کنیم.»

بحث، بیشتر شبیه به چرخیدن دور یک مسئله بود تا حل کردنش.

رها تا آن لحظه چیزی نگفته بود.

فقط نگاه می‌کرد.

نه به آدم‌ها ، به نقشه.

مداد را برداشت.
خم شد.
سه خط کشید.

حرکتش سریع بود، اما بی‌دقت نبود.
انگار قبلاً این مسیر را در ذهنش رفته باشد.

بعد، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت:

«ستون جابه‌جا نمی‌شه.»

سکوت.

یکی از مهندس‌ها گفت:
«ولی این‌طوری فضا از دست میره.»

رها این‌بار سرش را بلند کرد.

«فضا رو از جای دیگه درمیاریم. سازه رو دست نمی‌زنیم.»

نوک مدادش را روی نقشه گذاشت.

«رمپ رو از این‌جا می‌چرخونیم. هم دسترسی بهتر میشه، هم بار سر جاش می‌مونه.»

چند ثانیه، هیچ‌کس چیزی نگفت.

بعد، یکی آرام گفت:
«… آره. این جواب میده.»

دیگری سر تکان داد.
«بهتره.»

بحث، همان‌جا تمام شد.

نه چون همه قانع شده بودند .
چون کسی راه بهتری نداشت.

بعد از جلسه، آرش کنار میز رها ایستاد.

چند لحظه چیزی نگفت.
بعد، با لحنی نیمه‌جدی پرسید:

«تو هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کنی؟»

رها از روی صفحه چشم برنداشت.
«چرا.»

«پس چرا این‌طوری حرف می‌زنی؟ انگار مطمئنی.»

رها مکث کرد.

بعد آرام گفت:
«چون اگر مطمئن حرف نزنم، بقیه شک می‌کنن.»

آرش خندید.
«پس نقش بازی می‌کنی؟»

رها برای لحظه‌ای به او نگاه کرد.

«نه. انتخاب می‌کنم چی رو نشون بدم.»

این‌بار، آرش چیزی نگفت.

ظهر، شرکت خلوت‌تر شده بود.

نور از پنجره‌ها می‌آمد و روی میزها پخش می‌شد. صدای دور کیبوردها، یکنواخت و آرام.

رها تنها پشت میزش نشسته بود.

نقشه‌ی پروژه‌ی جدید باز بود.
ساختمانی بلند، روی زمینی که گزارشش واضح گفته بود: «ناپایدار».

یعنی باید بیشتر دقت می‌کرد.

یعنی باید بیشتر… کنترل می‌داشت.

مداد را روی کاغذ گذاشت.

اما حرکت نکرد.

ذهنش، برای یک لحظه، از خط‌ها جدا شد.

«لازم نیست این‌قدر دیر کار کنی.»

صدا، واضح بود.
نه در فضا ، در ذهنش.

نوک مداد روی کاغذ ثابت ماند.

بعد، خیلی آرام، آن را کنار زد.

و دوباره شروع کرد.

اینجا، هیچ‌چیز نباید اشتباه می‌بود.

عصر، مدیر پروژه صدایش کرد.

اتاقش نیمه‌تاریک بود. نور از پشت پرده رد می‌شد، خطی باریک روی میز انداخته بود.

«کارفرما طرح اولیه رو دیده.»

رها نشست.
منتظر ماند.

«راضیه. ولی…»

همین «ولی» کافی بود.

مدیر ادامه داد:
«می‌خوان هزینه کمتر بشه.»

رها چیزی نگفت.

عدد را که شنید، فقط یک‌بار پلک زد.

در ذهنش، سریع حساب کرد.

حذف این.
کاهش آن.
فشار بیشتر… این‌جا.

سرش را بالا آورد.

«با این عدد، ایمنی میاد پایین.»

مدیر دست‌هایش را به هم قفل کرد.
«نه لزوماً. میشه مدیریتش کرد.»

رها سر تکان داد.

«ایمنی، مدیریت نمی‌شه. رعایت میشه.»

چند ثانیه سکوت.

مدیر آهی کشید.
«همیشه نمی‌تونیم ایده‌آل کار کنیم.»

رها گفت:
«این ایده‌آل نیست. حداقله.»

نگاه‌ها به هم گره خورد.

در نهایت، مدیر گفت:
«فکر کن. فردا جواب می‌دیم.»

رها بلند شد.

اما وقتی دستش به دستگیره رسید، ایستاد.

بدون اینکه برگردد، گفت:

«اگر از حداقل هم بگذریم… دیگه چیزی نمی‌مونه که ازش دفاع کنیم.»

و از اتاق بیرون رفت.

غروب، وقتی از ساختمان خارج شد، هوا سنگین بود.

نه به خاطر گرما.

به خاطر چیزی که با خودش می‌برد.

در ذهنش، جمله‌ها تکرار می‌شدند.
اعداد.
تصمیم‌ها.

و یک خط نامرئی
که نمی‌دانست کجاست، اما حسش می‌کرد.

جلوی درِ خانه ایستاد.

کلید در دستش بود.

چند ثانیه مکث کرد.

نه از ترس.

از مقایسه.

در شرکت، همه‌چیز یا درست بود، یا غلط.

یا می‌ایستاد، یا فرو می‌ریخت.

اما این‌جا ، 

دستگیره را پایین داد.

در باز شد.

و همان لحظه،
فهمید این‌جا…
هیچ‌چیز این‌قدر واضح نیست.

کیفش را آرام روی میز گذاشت.

خانه ساکت بود.
اما آن سکوت، آشنا نبود.

چند قدم جلو رفت.

صدایش  نزد.

لازم نبود.

حضور،
خودش را نشان می‌داد.

از داخل اتاق، نور تلویزیون می‌آمد.

اما این‌بار، چیزی فرق داشت.

نه صدا.
نه تصویر.

حس.

انگار قبل از او،
چیزی در این خانه تغییر کرده باشد.

رها ایستاد.

و برای اولین‌بار،
به این فکر کرد:

آیا ممکن است جایی که هر روز به آن برمی‌گردی…
کم‌کم
به جایی تبدیل شود
که دیگر نشناسی‌اش؟

اگر جای رها بودی…

می‌ماندی یا می‌رفتی؟

(واقعاً می‌خوام بدونم 🌱)

#فصل سوم #رمان سریالی #نقشه های بی پناه

#محیط کار #زن موفق #قدرت #اعتماد به نفس

#تصمیم گیری #مسئولیت #فشار #معماری #مهندس

#تضاد #زندگی دوگانه #کنترل #درون #

«دوستان عزیز، فصل‌های جدید این رمان را می‌توانید هر یکشنبه و پنج‌شنبه همین‌جا دنبال کنید.

او می‌دانست کجا نباید فرو بریزد…

فقط هنوز نمی‌دانست

از کجا دارد ترک می‌خورد.

محیط کارمدیر پروژه
۸
۰
الارا
الارا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید