ویرگول
ورودثبت نام
الارا
الارا
الارا
الارا
خواندن ۴ دقیقه·۱۸ روز پیش

رمان نقشه های بی پناه




فصل ششم:چیزی که تغییر کرده بود

بعضی تغییرها،

با یک تصمیم بزرگ شروع نمی‌شوند.

با یک جمله‌اند. یک نگاه.

یا لحظه‌ای که آدم، برای اولین‌بار،

از چیزی که همیشه تحمل کرده… خسته می‌شود.
رها آن شب تا صبح نخوابید. نه به خاطر صدای باران. نه حتی به خاطر قدم‌هایی که پشت در اتاق متوقف شده بودند. به خاطر خودش.

به خاطر حسی که دیگر نمی‌توانست اسمش را خستگی بگذارد.

صبح، وقتی مقابل آینه ایستاد،

برای چند ثانیه به زنی نگاه کرد که چشم‌هایش شبیه کسی بود که مدت‌هاست آرام نخوابیده.

دستش را روی روشویی گذاشت.

آدم‌ها دقیقاً از چه لحظه‌ای می‌فهمند دیگر شبیه گذشته نیستند؟

شرکت، مثل همیشه، بیدار و پرسر‌وصدا بود.

اما چیزی در رها فرق کرده بود. نه در ظاهر. نه حتی در رفتارش ، تغییر، جایی عمیق‌تر اتفاق افتاده بود؛

جایی که هنوز هیچ‌کس نمی‌توانست ببیندش.

نازنین از پشت میزش گفت:

امروز زود اومدی ، رها کیفش را کنار صندلی گذاشت.

خوابم نبرد.

نازنین خواست چیزی بپرسد،

اما نگاه رها باعث شد منصرف شود.

برای اولین‌بار، در سکوتش چیزی بود که شبیه خواهش نبود، شبیه مرز بود.

ساعت نزدیک ظهر، مدیر دوباره او را به اتاقش خواست.

پوشه‌ی پروژه روی میز بود.

همان پروژه ، همان عددها ،همان خطر.

مدیر بدون مقدمه گفت:

کارفرما می‌خواد جواب نهایی رو امروز بگیره.

رها ایستاده ماند ، جواب من همونه.

مدیر خسته به صندلی تکیه داد.

تو داری همه‌چیز رو سخت می‌کنی.

چون ساده‌اش خطرناکه.

مدیر چند لحظه سکوت کرد. بعد آرام‌تر گفت:

رها… بعضی وقتا باید یه چیزایی رو ندید.

این جمله باعث شد چیزی درون رها منقبض شود.

چقدر این جمله را شنیده بود؟

در شرکت ، در خانه ، در زندگی.

ندیدن ، تحمل کردن ، رد شدن.

انگار همه‌چیز از آدم می‌خواست فقط دوام بیاورد، نه زندگی کند.

رها آرام گفت:

مشکل اینه که وقتی آدم زیادی خودش رو به ندیدن عادت بده…

یه روز چشم باز می‌کنه و می‌بینه وسط ویرانی ایستاده.

بعدازظهر، نازنین کنار پنجره ایستاده بود و به خیابان نگاه می‌کرد.

می‌دونی اولین چیزی که درباره‌ات توجهم رو جلب کرد چی بود؟

رها بدون اینکه سر بلند کند گفت: چی؟

اینکه هیچ‌وقت نمی‌ترسی.

رها این‌بار نگاهش کرد.

چند ثانیه طول کشید تا جواب بدهد.

بعد خیلی آرام گفت: همه می‌ترسن.

نازنین لبخند محوی زد.

پس تو فقط خوب پنهانش می‌کنی.

رها چیزی نگفت.

چون حقیقت این بود که دیگر مطمئن نبود حتی بتواند پنهانش کند.

غروب، موبایلش لرزید. پیام کوتاه بود:

«امشب مامان دعوت کرده. دیر نکن.»

رها چند ثانیه به صفحه نگاه کرد ، دلش نمی‌خواست برود.

نه به خاطر مادر او ، به خاطر نقش بازی کردن.

به خاطر لبخندهایی که باید می‌زد.

حرف‌هایی که باید عادی به نظر می‌رسیدند.

اما می‌دانست نرفتن، خودش آغاز یک جنگ تازه است.

خانه‌ی مادرش گرم و روشن بود،بوی غذا در فضا پیچیده بود.

تلویزیون روشن بود و صدای خنده‌ی مجری در خانه می‌چرخید.

همه‌چیز، از بیرون، شبیه یک خانواده‌ی معمولی بود.

مادر او با دیدن رها گفت:بالاخره خانم مهندس وقت کرد بیاد ، رها لبخند کوتاهی زد و درست همان لحظه،

دست مرد روی کمرش نشست ، آرام ، مالکانه.

سرش خیلی شلوغه ، لحنش مهربان بود.

همان لحنی که همه دوستش داشتند.

مادرش با لبخند گفت:

خدا حفظتون کنه برای هم.

رها به بشقاب روی میز نگاه کرد.

ناگهان احساس کرد نفس کشیدن سخت شده.

وسط شام، بحث به کار رها کشیده شد.

برادر مرد خندید:

زن‌ها زیادی احساساتی‌ان برای کارای سنگین.

مرد هم لبخند زد.

رها فرق داره.

همه خندیدند ، اما چیزی درون رها فرو ریخت.

نه به خاطر آن جمله.

به خاطر این‌که او خوب می‌دانست همین مرد،

چطور همان زنِ «فرق‌دار» را هر شب کوچک می‌کند.

مادرش گفت: ولی واقعاً خوش‌شانسی که شوهرت این‌قدر فهمیده‌ست.

رها آرام لیوان آب را برداشت ، انگشت‌هایش سرد شده بودند و ناگهان فهمید سخت‌ترین بخش بعضی دردها چیست: اینکه هیچ‌کس باور نمی‌کند وجود دارند.

در راه برگشت، سکوت تا چند دقیقه ادامه داشت.

بعد مرد گفت: امشب خیلی ساکت بودی.

رها به خیابان خیس نگاه کرد ،

خسته بودم.

یا ناراحت؟

رها جواب نداد.

مرد ادامه داد:

بعضی وقتا حس می‌کنم داری تغییر می‌کنی.

این جمله در ماشین ماند.

سنگین ، آرام ، خطرناک.

رها برای اولین‌بار، به‌جای انکار، فقط پرسید:

اگر تغییر کرده باشم چی؟

مرد نگاهش کرد ، طولانی‌تر از همیشه.

بعد خیلی آرام گفت:

اون‌وقت باید حواسم بیشتر بهت باشه.

و برای اولین‌بار، این جمله برای رها شبیه مراقبت نبود.

شبیه تهدید بود.

نیمه‌شب، رها کنار پنجره ایستاده بود.

شهر زیر نور کم‌رنگ خیابان‌ها نفس می‌کشید.

گوشی‌اش را برداشت ، صفحه‌ی چت نازنین هنوز باز بود.

انگشتش چند ثانیه روی صفحه ماند ، بعد نوشت:

«تا حالا شده حس کنی توی یه زندگی گیر افتادی که بقیه فکر می‌کنن آرزوی توئه؟»

این‌بار جمله را پاک نکرد ، فقط به آن خیره ماند.

قلبش آرام نمی‌زد ، نه از ترسِ فرستادن ،از ترسِ واقعی شدنش.

پشت سرش ، صدای باز شدن آرامِ در اتاق آمد.

رها یخ زد ، صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.

و درست قبل از آن‌که صفحه گوشی را خاموش کند،

سایه‌ی مرد روی دیوار افتاد.

نگاهش مستقیم روی صفحه‌ی روشن گوشی بود.

سکوت، سنگین‌تر از همیشه، بینشان ایستاد.

و رها ناگهان فهمید:

بعضی لحظه‌ها،

مرز بین «تحمل کردن» و «خطر» نیستند ،

مرز بین پنهان ماندن و دیده شدن‌اند.

مرد آرام پرسید:

داشتی با کی حرف می‌زدی؟

و برای اولین‌بار، رها مطمئن نبود

دروغ گفتن… هنوز نجاتش می‌دهد یا نه.


اگر حقیقت را بگویی و هیچ‌کس باورت نکند…

باز هم حقیقت را می‌گویی؟

#رمان #رمان_ایرانی #داستان #داستان_سریالی

#رئالیسم_اجتماعی #روابط_سمی #خشونت_روانی

#زن #زندگی_پنهان #سکوت #کنترل

#قضاوت #حقیقت #ظاهر #ازدواج

#معماری #نویسندگی #ویرگول #کتاب

فصل‌های جدید «نقشه‌های بی‌پناه»

هر یکشنبه و پنج‌شنبه منتشر می‌شود.

۵
۰
الارا
الارا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید