ویرگول
ورودثبت نام
الارا
الارا
الارا
الارا
خواندن ۴ دقیقه·۲۳ روز پیش

رمان نقشه های بی پناه

فصل پنجم — حداقل قابل‌قبول

بعضی آدم‌ها،

فرو ریختن را از همان ترک اول می‌فهمند.

بعضی دیگر…

آن‌قدر به دوام آوردن عادت کرده‌اند

که حتی صدای شکستنِ خودشان را هم نمی‌شنوند.

صبح، قبل از آن‌که شهر کاملاً بیدار شود،

رها پشت چراغ قرمز نشسته بود و به ساختمانی نیمه‌کاره خیره مانده بود.

طبقات خاکستری، بی‌پنجره، زیر آسمان سرد ایستاده بودند؛

مثل چیزی که هنوز تصمیم نگرفته فرو بریزد یا دوام بیاورد.

نور سبز شد.

ماشین‌ها حرکت کردند،

اما نگاه رها چند ثانیه بیشتر ماند.

بعد آرام زیر لب گفت:

«همه‌چیز از یه ترک کوچیک شروع میشه.»

خودش هم نفهمید منظورش ساختمان بود… یا آدم‌ها.‌

شرکت از همیشه شلوغ‌تر بود.

صدای تلفن‌ها، رفت‌وآمدها، جلسه‌هایی که پشت درهای نیمه‌باز جریان داشتند.

اما پشت میز رها،

همه‌چیز بیش از حد ساکت بود.

او دوباره عددها را نگاه می‌کرد.

بارها.

فشارها.

مقدار فولادی که قرار بود کمتر شود.

هر بار، نتیجه یکی بود.

ریسک.

انگشتش روی کاغذ ثابت ماند.

چند ثانیه بعد، پرونده را بست.

اما ذهنش بسته نشد.

از پشت شیشه‌ی اتاق، کارمندها رفت‌وآمد می‌کردند.

یکی می‌خندید.

یکی درباره‌ی مرخصی حرف می‌زد.

دنیا، عادی پیش می‌رفت.

فقط در ذهن رها، چیزی مدام تکرار می‌شد:

«اگر این ساختمان روزی فرو بریزد…

چه کسی مسئول است؟»

جلسه، از همان اول متشنج بود.

کارفرما مستقیم روبه‌روی رها نشسته بود.

کت‌وشلوار گران‌قیمت، ساعت براق، لبخندی که بیشتر شبیه هشدار بود.

مهندس رها، ما فقط می‌خوایم پروژه منطقی‌تر پیش بره.

رها گفت:

منطقی برای چه کسی؟

مرد لبخندش را نگه داشت.

برای بودجه.

رها پوشه را باز کرد.

اگر بخواید هزینه کمتر بشه، باید از کیفیت کم کنید.

و اگر کم کنیم؟

رها مستقیم نگاهش کرد.

اون‌وقت دیگه نمی‌تونم امضاش کنم.

چند نفر در اتاق جابه‌جا شدند.

مدیر شرکت سعی کرد فضا را نرم کند.

خانم مهندس خیلی روی جزئیات حساسن.

رها بدون نگاه به او گفت:

چون جزئیات، آدم می‌کشن.

سکوت.

کارفرما آهسته به صندلی تکیه داد.

فکر نمی‌کنید دارید زیادی بزرگش می‌کنید؟

رها گفت:

آدم‌ها همیشه قبل از فاجعه همینو میگن.

بعد از جلسه، مدیر تقریباً با عصبانیت در اتاق را بست.

تو لازم نبود اون‌طوری حرف بزنی.

رها کیفش را روی میز گذاشت.

لازم بود.

داری پروژه رو به خطر میندازی.

رها خندید.

خنده‌ای کوتاه و خسته.

پروژه از وقتی خطرناک شد که خواستید امنیتش رو ارزون‌تر بخرید.

مدیر چند لحظه نگاهش کرد.

بعد آرام‌تر گفت:

تو نمی‌تونی همه‌چیز رو نجات بدی.

این جمله، جایی در ذهن رها ماند.

نه به خاطر پروژه.

به خاطر خودش.

ظهر، نازنین کنار میزش نشست.

دو لیوان قهوه روی میز گذاشت.

از جلسه اومدی بیرون یا از جنگ؟

رها لبخند خیلی کوتاهی زد.

فرق زیادی ندارن.

نازنین چند لحظه نگاهش کرد.

حالت خوب نیست.

خوبم.

جواب، سریع‌تر از حد معمول بود.

نازنین قهوه‌اش را برداشت.

می‌دونی… آدم‌هایی که همیشه میگن خوبم، معمولاً نیستن.

رها چیزی نگفت.

نگاهش روی بخار کم‌رنگ لیوان ماند.

نازنین آرام‌تر ادامه داد:

دیشب هم حالت عجیب بود.

رها شانه‌اش را کمی عقب داد.

خسته بودم.

فقط خسته؟

این‌بار، سکوت طولانی‌تر شد.

بعد رها خیلی آرام گفت:

«بعضی وقتا آدم نمی‌دونه دقیقاً چی اذیتش می‌کنه… فقط می‌فهمه دیگه مثل قبل نفس نمی‌کشه.»

نازنین به او خیره ماند.

و برای اولین‌بار، حس کرد پشت آرامش رها، چیزی تاریک‌تر از خستگی پنهان شده.

عصر، وقتی همه کم‌کم شرکت را ترک می‌کردند،

رها هنوز پشت میز نشسته بود.

چراغ بیشتر اتاق‌ها خاموش شده بود.

او دوباره نقشه را باز کرد.

خطوط را نگاه کرد.

بارها.

فشارها.

نقطه‌هایی که اگر کمی جابه‌جا می‌شدند،

همه‌چیز تغییر می‌کرد.

ناگهان فکر کرد:

آدم‌ها هم شبیه سازه‌اند.

هرکسی یک حد تحملی دارد.

و مشکل اینجاست که

هیچ‌کس دقیق نمی‌داند آن حد… کجاست.

شب، باران آرامی می‌بارید.

رها دیرتر از همیشه به خانه رسید.

کلید را چرخاند.

خانه تاریک بود.

اما تاریکی، همیشه به معنی آرامش نبود.

چراغ‌ها را روشن نکرد.

کیفش را کنار در گذاشت و مستقیم به آشپزخانه رفت.

هنوز لیوان را برنداشته بود که صدا آمد:

الان وقت اومدنه؟

رها چشم‌هایش را بست.

فقط برای یک ثانیه.

بعد برگشت.

او روی مبل نشسته بود.

در تاریکی.

انگار تمام این مدت منتظر مانده باشد.

رها گفت:

شرکت بودم.

تا یازده شب؟

جلسه داشتیم.

مرد آرام خندید.

جالبه. جدیداً شرکت خیلی دوست داره تو رو نگه داره.

رها خسته‌تر از آن بود که وارد بازی همیشگی شود.

حوصله ندارم بحث کنم.

مرد بلند شد.

آرام.

بدون عجله.

همان آرامشی که همیشه، خطرناک‌تر بود.

بحث؟ من فقط سوال پرسیدم.

رها چیزی نگفت.

خواست رد شود.

اما صدایش دوباره متوقفش کرد:

اون دختره… اسمش چی بود؟

رها ایستاد.

«نازنین.»

زیاد باهات صمیمی شده.

این‌بار رها برگشت.

اینم مشکل داره؟

مرد نزدیک‌تر آمد.

نه. فقط آدم‌ها وقتی زیادی نزدیک میشن… چیزایی می‌بینن که لازم نیست.

فاصله‌شان کم شد.

رها نگاهش کرد.

برای اولین‌بار، چیزی شبیه خشم، واضح و بی‌پرده، زیر پوست ترسش حرکت کرد.

شاید مشکل اینه که تو همیشه می‌ترسی بقیه حقیقت رو ببینن.

سکوت.

واقعی. خطرناک.

چشم‌های مرد تغییر کرد.

نه شدید.

فقط کافی.

و رها همان لحظه فهمید.

بعضی جمله‌ها،

بعد از گفته شدن،

دیگر قابل‌برگشت نیستند.

آن شب، خوابش نبرد.

باران هنوز می‌بارید.

نور چراغ‌های خیابان روی سقف افتاده بود و ترک باریک را روشن‌تر نشان می‌داد.

رها به آن خیره شد.

بعد ناگهان فکر کرد:

شاید مشکل ترک‌ها این نیست که به‌وجود می‌آیند.

مشکل این است که آدم، مدت زیادی خودش را قانع می‌کند هنوز خطرناک نیستند.

گوشی‌اش لرزید.

پیام از نازنین بود:

«بیداری؟»

رها چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.

و درست همان لحظه،

صدای قدم‌هایی را پشت در اتاق شنید.

قدم‌هایی آرام.

آشنا.

و نزدیک.

رها نفسش را نگه داشت.

گوشی هنوز در دستش بود.

صفحه روشن مانده بود.

و یک فکر، ناگهانی و سرد، از ذهنش گذشت:

اگر بعضی آدم‌ها،

همه‌چیز را زیر نظر داشته باشند…

آیا هنوز جایی برای پنهان شدن باقی می‌ماند؟

#رمان #رمان_ایرانی #داستان #داستان_کوتاه #نویسندگی#رئالیسم_اجتماعی #زن #خشونت_خانگی #روابط_سمی #زندگی#ویرگول #کتاب #مطالعه #داستان_سریالی

فصل‌های جدید «نقشه‌های بی‌پناه»

هر یکشنبه و پنج‌شنبه منتشر می‌شود.

۶
۰
الارا
الارا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید