ویرگول
ورودثبت نام
الارا
الارا
الارا
الارا
خواندن ۴ دقیقه·۱۲ روز پیش

رمان نقشه های بی پناه

فصل هشتم — تحلیل زاویه

بعضی وقت‌ها، برای اینکه بفهمی یک سازه چرا در حال فرو ریختن است، نباید به کل ساختمان نگاه کنی.

باید بروی سراغِ زاویه‌ها.

همان‌جایی که دو خطِ مستقیم به هم می‌رسند و فشار، بیشترین مقدارش را نشان می‌دهد.

صبح روز بعد، رها زودتر از همه‌ی کارمندها پشت میزش بود. صورتش سنگی بود، اما ذهنش مثل یک موتورِ پرقدرت کار می‌کرد. او دیگر نمی‌ترسید. یا شاید، ترسش را مثل یک قطعه‌ی فولادی، در کوره پخته و به یک ابزار تبدیل کرده بود.

او گوشی‌اش را باز کرد ، عکسِ تارِ دیشب، پنجره‌ی اتاقش از نمای بیرونی.

نازنین وقتی وارد شد، رها را دید که با یک خط‌کش و چند کاغذ، چیزی را روی نقشه محاسبه می‌کند.

«رها؟ داری چیکار می‌کنی؟»

رها سرش را بالا نیاورد ، دارم زاویه‌ی دید رو پیدا می‌کنم.

نازنین نزدیک‌تر آمد. «چی؟»

رها با نوک مداد به نقطه‌ای روی نقشه‌ی گوگل‌مپ که پرینت گرفته بود، اشاره کرد.

این پنجره‌ی اتاق منه. این هم ارتفاع طبقه. با توجه به پرسپکتیوِ عکس و اعوجاجِ لبه‌های کادر، عکاس نمی‌تونسته روی زمین ایستاده باشه. زاویه‌اش بالاست.

انگشتش روی یک ساختمانِ قدیمی، دقیقاً روبروی شرکت، ثابت ماند.

از طبقه سومِ ساختمانِ روبرو گرفته شده. هتلِ امیران.

نازنین نفسش را حبس کرد. «یعنی... کسی اونجا مستقر شده که تو رو بپاد؟

رها مداد را کنار گذاشت.

یا کسی که می‌خواد فکر کنم همه‌جا هست.

ظهر، مدیر پروژه با حالتی برافروخته وارد اتاق شد.

رها، کارفرما شکایت کرده. میگن تو داری با وسواسِ بی‌مورد ضرر مالی می‌زنی. پرونده رو ازت می‌گیرن.

رها بلند شد. آرام.

پرونده رو بگیرید. اما امضای من پاش نیست. اگر فردا سقفِ پارکینگ روی ماشین‌های مردم نشست، اسکرین‌شاتِ تمام ایمیل‌های هشدارم رو برای دادستان می‌فرستم.

مدیر مکث کرد. در نگاهش چیزی شبیه به ترس دیده شد.

او می‌دانست رها از آن آدم‌هایی نیست که بلوف بزند. رها محاسبه می‌کرد.

... در حینِ چک کردنِ بتن‌ریزی، رها حس کرد کلمات روی کاغذِ گزارش دارند با هم جابه‌جا می‌شوند. انگار ذهنش در یک تالابِ چسبناک گیر کرده بود. می‌خواست روی عیار بتن تمرکز کند، اما یک‌هو حس کرد پاهایش سنگین شده‌اند، مثلِ اینکه وزنِ کلِ ساختمان روی زانوهایش افتاده باشد.

او لرزشِ خفیفی را در نوکِ انگشتانش حس کرد؛ لرزشی که با هیچ استرسی توجیه نمی‌شد.

خستگیه... فقط خستگیه، با خودش زمزمه کرد.

اما وقتی به آینه نگاه کرد، مردمک‌هایش را دید که بیش از حد گشاد شده بودند. او نمی‌دانست که هر شب، در آن فنجان شیر قبل از خواب، ناصر دارد ذره‌ذره اراده‌اش را در ترکیب شیمیایی یک قرص لعنتی حل می‌کند تا او دیگر هیچ خطایِ مهندسی‌ای را نبیند.

عصر، رها به‌جای رفتن به سمت پارکینگ، پیاده به سمت هتل روبروی شرکت رفت ، هوا تاریک شده بود.او می‌خواست بداند آن سایه کیست ، آیا همسرش است؟

یا کسی که از سمت پروژه اجیر شده تا او را بترساند؟

وارد لابی هتل شد ، بوی کهنگی و شوینده‌های ارزان‌قیمت می‌آمد ، پذیرش، پیرمردی بود که با بی‌حوصلگی روزنامه می‌خواند ، رها مستقیم پرسید: اتاق ۳۰۴، رو به خیابون. مسافر داره؟پیرمرد عینک گره‌زده‌اش را جابه‌جا کرد.

بله خانم. یه هفته‌ست.

تنهاست؟

یه آقاییه. صبح میره، شب میاد. چطور؟

رها قلبش را در دهانش حس می‌کرد.

می‌تونم اسمش رو بدونم؟

قانون داریم خانم. نمیشه.

درست در همان لحظه، صدای زنگِ آسانسور آمد،رها چرخید.

درهای فلزیِ آسانسورِ قدیمی با ناله باز شدند.

مردی بیرون آمد.

کلاه لبه‌داری روی سرش بود.

رها او را نمی‌شناخت.

اما وقتی مرد از کنارش رد شد، بوی عجیبی در فضا پیچید.

بوی همان سیگاری که دیشب در خیابان سوخته بود.

رها بی‌اختیار دنبالش راه افتاد.

مرد به سمت در خروجی رفت.

اما قبل از اینکه خارج شود، ایستاد.

بدون اینکه برگردد، گفت:

برگرد خونه رها. دیوارها هنوز گوش دارن.

صدا...

صدا غریبه بود.

اما لحن... لحن همان اطمینان سمی را داشت که رها هر شب در خانه می‌شنید.

وقتی رها به خانه رسید، همه‌چیز در سکوت بود.مرد پشت میز ناهارخوری نشسته بود و داشت با چاقو، یک سیب را با دقتِ جراحی پوست می‌کند.

رها کیفش را روی زمین انداخت.

اون کیه؟

مرد سرش را بالا آورد. «کی؟»

اون کسی که توی هتل روبروی شرکت اتاق گرفته.

مرد مکث کرد ، پوست سیب، به صورت یک نوار بلند و یکپارچه، پایین افتاد ،لبخند زد.

کدوم هتل؟ رها، باز هم داری خیالاتی می‌شی؟ شاید به خاطر فشارهای پروژه‌ست. گفتم که... نباید این‌قدر کار کنی.

رها نزدیک‌تر رفت.

بوی سیگارش... همون بوییه که دیشب لباسِ تو می‌داد.

مرد چاقو را روی میز گذاشت.

صدای برخورد فلز با چوب، در سکوت خانه مثل صدای شلیک بود ، بلند شد ، قدم‌به‌قدم نزدیک شد تا جایی که رها توانست بازتاب خودش را در مردمک‌های سیاه او ببیند.

آرام زمزمه کرد: من فقط می‌خوام مراقبت باشم. دنیا جای ناامنیه برای زنی که فکر می‌کنه می‌تونه تنها بایسته.

دستش را برد تا موهای رها را از روی پیشانی‌اش کنار بزند.

رها عقب ننشست ، لرزید، اما نلرزید.

گفت: «من تنها نیستم. من پشت ستون‌هایی ایستادم که خودم حساب‌کتابشون رو کردم. تو چی؟ تو پشت کی پنهان شدی؟»

چشم‌های مرد برای لحظه‌ای لرزید ، یک ترک واقعی.

برای اولین‌بار، رها حس کرد که این سازه‌ ی عظیم قدرت، یک نقطه‌ضعف جدی دارد ، او نمی‌ترسید که رها برود.

او می‌ترسید که رها بفهمد.

اگر بفهمی بزرگترین دشمنت ، کسی است که تمام نقاط ضعفت را به او گفته‌ای... باز هم به او لبخند می‌زنی؟

#فصل هشتم #نقشه های بی پناه #رمان ایرانی #داستان#رئالیسم اجتماعی #روابط سمی #خشونت روانی#زن #زندگی پنهان #سکوت #کنترل#قضاوت #حقیقت #ظاهر #ازدواج#معماری #نویسندگی #ویرگول #

فصل‌های جدید «نقشه‌های بی‌پناه»

هر یکشنبه و پنج‌شنبه منتشر می‌شود.

---

۶
۰
الارا
الارا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید