ویرگول
ورودثبت نام
الارا
الارا
الارا
الارا
خواندن ۴ دقیقه·۱۱ روز پیش

رمان نقشه های بی پناه

فصل چهاردهم — نیروهای واکنشی

در فیزیک، وقتی به یک جسم صلب نیرو وارد می‌کنی، آن جسم از خودش مقاومت نشان می‌دهد. اگر نیرو بیش از حد باشد، جسم تغییر شکل می‌دهد یا می‌شکند. اما اگر جسم، هوشمند باشد، نیرو را جذب کرده و آن را به سمتی دیگر هدایت می‌کند.

رها در طبقه‌ی سی‌ام برجی در شمال شهر ایستاده بود. جایی که تمام تهران زیر پایش بود؛ شبیه به یک نقشه‌ی غول‌پیکر از رگ‌ها و گسل‌ها.

او روبروی «مهندس مهدوی» نشسته بود. رقیب خونی بهرامی. مردی که می‌گفتند قلبش از بتن پیش‌تنیده ساخته شده و چشمانش مثل دوربین‌های نقشه‌برداری، هیچ خطایی را نمی‌بخشد.

مهدوی به پوشه‌ی روی میز نگاه کرد. به نتایج آزمایشگاه. به گزارش مخفیانه‌ی بتن.

او سکوت کرده بود. سکوتی که از صدای فریادهای خسروی (شوهر رها) ترسناک‌تر بود.

می‌دونی داری چیکار می‌کنی دختر؟ مهدوی بالاخره حرف زد. صدایش بمی خاصی داشت. این مدارک برای دفن کردن بهرامی کافیه. اما برای شوهرت... اون فقط یه مهره‌ست. بهرامی اون رو می‌بلعه تا خودش زنده بمونه.

رها به فنجان قهوه‌اش که دست‌نخورده مانده بود نگاه کرد.

من نمی‌خوام کسی رو دفن کنم. من فقط می‌خوام توازن رو برگردونم. بهرامی و شوهر من، تعادل زندگی من رو بهم زدن. اونا از دانش من علیه خودم استفاده کردن. حالا من دارم از همون دانش برای اصلاح سیستم استفاده می‌کنم.

مهدوی پوزخندی زد. اصلاح سیستم؟ یا انتقام؟

رها سرش را بالا آورد. توی مهندسی، فرقی بین این دو تا نیست. وقتی یه تیر کج رو صاف می‌کنی، هم داری سیستم رو اصلاح می‌کنی و هم داری به اون تیر می‌فهمونی که دیگه نمی‌تونه کج بمونه.

مهدوی بلند شد و کنار پنجره‌ی قدی رفت.

بهرامی فردا شب یه میهمانی بزرگ داره. برای اعلام اتمام فونداسیون همون پروژه. تمام آدم‌های مهم شهر اونجا هستن. اگر اونجا با این مدارک ظاهر بشی...

من نمی‌خوام ظاهر بشم. رها حرفش را قطع کرد. من می‌خوام شما اونجا باشید. با نفوذی که دارید. من فقط یه مهندس ساده‌ام که طبق مدارک پزشکی همسرش، تعادل روانی نداره. اما شما... شما کسی هستید که حرفتون امضاست.

مهدوی چرخید. و در عوض این کار، چی می‌خوای؟

رها ایستاد. محافظت. نه برای همیشه. فقط تا وقتی که این پرونده به دادگاه برسه. و یه چیز دیگه... می‌خوام خسروی بفهمه که کی اون رو از پا درآورده. می‌خوام بدونه که اون زن ضعیفی که بهش دارو می‌داد، همون کسیه که سقف آرزوهاش رو روی سرش خراب کرده.

وقتی رها از برج مهدوی خارج شد، حس کرد هوا کمی سبک‌تر شده است.

اما او می‌دانست که مهدوی هم یک فرشته نیست. او فقط یک نیروی مخالف بود که در این لحظه، جهتش با جهت رها یکی شده بود.

ناگهان، نوری شدید از پشت سر به او تابید.

صدای ترمز شدید یک ماشین.

یک لندکروزر سفید، راهش را در پیاده‌رو بست.

شیشه‌ی دودی پایین آمد.

خسروی بود.

چشمانش از حدقه بیرون زده بود. صورتش کبود و برافروخته بود.

سوار شو رها. همین الان!

رها نترسید. او به مهدوی که از پشت پنجره‌ی طبقه سی‌ام احتمالاً داشت نگاهش می‌کرد، فکر کرد.

او به چاقوی توی کیفش فکر کرد.

او به گزارش دیجیتالی که در فضای مجازی و سایت‌های افشاگر در حال دست‌به‌دست شدن بود، فکر کرد.

«دیگه ، سوار شو تموم شد، ناصر.» رها با صدایی آرام اما برنده گفت. «تو دیگه راننده‌ی این زندگی نیستی. تو حتی توی پیاده‌رو هم جا نداری.»

ناصر (خسروی) با مشت به فرمان کوبید. فکر کردی اون مهدوی کثافت می‌تونه نجاتت بده؟ اون از من هم بدتره! اون از تو استفاده می‌کنه و بعد مثل یه نقشه‌ی قدیمی مچالت می‌کنه!

«شاید.» رها یک قدم نزدیک‌تر رفت. اما اون حداقل بهم دارو نمی‌ده که مغزم رو از کار بندازه. اون با من به عنوان یک حریف بازی می‌کنه، نه یک برده . و این برای من، یعنی شروع آزادی.

ناصر خواست از ماشین پیاده شود، اما در همین لحظه، دو ماشین مشکی دیگر با آرم یک شرکت حفاظتی (که رها می‌دانست متعلق به مهدوی است) پشتِ سرش متوقف شدند.

چند مردِ تنومند پیاده شدند.

رها لبخندی زد.

می‌بینی ناصر؟ نیروهای واکنشی شروع شدن. بهتره برگردی خونه و چمدان اون سفر دوری که وعده‌اش رو می‌دادی، ببندی. چون این‌بار، مسافرش فقط خودتی. به مقصدی که هیچ مهندسی دلش نمی‌خواد اونجا باشه.

رها چرخید و بی آنکه به پشت سرش نگاه کند، به سمت ایستگاه مترو راه افتاد.

او می‌دانست که فردا شب، در آن مهمانی، انفجاری بزرگتر از هر تخریب مهندسی رخ خواهد داد.

وقتی بین دو شیطان ایستاده‌ای و یکی را علیه دیگری می‌شورانی، چطور می‌توانی مطمئن باشی که وقتی گرد و خاکِ نبرد بخوابد، خودت زیر آوار نمانده‌ای؟

#فصل چهاردهم #نقشه های بی پناه #رمان سریالی

#رمان ایرانی#ویرگول#رئالیسم اجتماعی#تریلر روانشناختی

#افشاگری #فساد #قدرت #مافیا#خشونت روانی #

کنترل گری #روابط سمی#زن #قدرت زن #استقلال زنان

#انتقام #عدالت #مقاومت #بقا#راز #تعلیق #هیجان

#معماری #مهندس #نویسندگی #کتاب

«گاهی خطرناک‌ترین لحظه، زمانی نیست که قربانی فرار می‌کند؛ زمانی است که برمی‌گردد و دیگر نمی‌ترسد.»

فصل‌های جدید «نقشه‌های بی‌پناه»

هر یکشنبه و پنج‌شنبه منتشر می‌شود.

فضای مجازی
۱
۰
الارا
الارا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید