
غزل گفتن نه کار هر فرزانه ای باشد، که رندی دیوانگی خواهد
به کوچه بازار، شوخ کودک تردستِ چابک دیدهای جانان؟
سبک بار و بی باک و قهقهه مستان
که او باشد لایق به دُر سفتن
که دیوانگان عالم اند در میان ابیات پنهان
اگر تا بحال رقص سمائی از دل درد کذایی ندیدهای جانم
تو را با محفل عاقلان، فرزانگان عمری دراز میباید
ولی در صفحه شطرنج ما شاهان همچون گدایان اند
اگر از خلوت شب، دردودل، اسرار میجویی
از سکوت شب ملول نباش جانا، که ابجد قاصر از گفتن
صبوری پیشه کن، گوش خوب بسپار، و چشم بیدار باش
که خدا یارت، خدا یارت، خدا یارت عزیزتر از جان