آن نواحی (12+)

چند وقت بود که از کشاله ران تا قسمت پایین بیضه ی راستش درد خفیفی احساس میکرد که گاها شبها به مقعدش میزد و خوابیدن را برایش دشوار کرده بود. چند هفته گذشت و درد برطرف نشد. کم کم احساس خطر کرد. با چند جستجو در اینترنت و خواندن چند مقاله ی جسته و گریخته نگرانی اش مضاعف شد و به بدترین احتمالات ممکن فکر میکرد. تکان دهنده تر از سرطان بیضه و پروستات، تصوری بود که از خودش بعد برداشتن بیضه ها داشت: صدای ریز زنانه و هیکل چاق خواجه وار، تصمیم گرفت خجالت را کنار بگذارد و به پزشک مراجعه کند. از آنجا که معمولا مردم درباره ی مریضی های آن نواحی صحبتی نمیکنند نخواست از آشنایانش در این باره بپرسد. مدت زیادی در اینترنت جستجو کرد تا توانست یک دکتر را انتخاب کند. گرچه این انتخاب هم صرفا تصادفی بود چون در اینترنت هم هیچ توصیه ای در این باره وجود نداشت.

زمان ویزیت دکتر نزدیک می شد و اضطراب تمام وجودش را پر کرده بود.

وارد سالن انتظار مطب شد، منشی سراسیمه در حال جستجوی پرونده ای در بایگانی بود. بدون این که به خودش زحمت بدهد و سرش را برگرداند پرسید وقت گرفته بودید؟

- بله

- نامتون؟

- امید

- فامیلیتون؟

- سه پایه

- بفرمایید داخل مطب شوید حق ویزیت را موقع خارج شدن حساب میکنیم

- نه جناب سه پایه، اون توالته


در مطب را که باز کرد پیرمردی حدودا 80 ساله روبرویش نشسته بود. سرش پایین بود و داشت چیزی روی کاغذ می نوشت. میلی به ارتباط چشمی داشتن با بیمارش نداشت.

کاملا مشخص بود چندان دل خوشی از شغلی که انتخاب کرده ندارد. زمانی که او این رشته را انتخاب میکرد تصورش از این رشته درمان بیماری های مربوط به مثانه و کلیه بود و درصد پایینی به خاطر بیماری های مربوط به آن نواحی به او مراجعه میکردند. بعدها که در دانشگاه رشته ی جداگانه ای برای کلیه و مثانه تدریس شد 90 درصد بیماران که به او مراجعه می کردند مربوط به همان نواحی بود در عین حال مردم آن زمانها با حجب حیا تر بودند و حاضر بودند بمیرند ولی آن نواحی را به کسی نشان ندهند ولی دوره زمانه حسابی عوض شده بود و این بیشتر موجب دلخوری اش میشد.

بیمار با شرمساری شروع به توصیف مریضی اش کرد و در آخر نگرانی اش از سرطان بیضه و پروستات را با پزشک در میان گذاشت.

پزشک با عصبانیت فریاد زد: کی این خزعبلات را در مغز ات پر کرده؟ این حرف ها را باور نکنید. سرطان پرستات مال 70 سال به بالاست، من نمیدانم شما جوانها چرا گیر دادید به این نواحی؟ یکی میخواهد بزرگش کند یکی می خواهد سرش را صاف کند. یکی نگران سرطان است، شما میدانستید اگر به سرطان بیضه دچار شوید بیضه های شما این اندازه میشود و با دو دستش کره ای به اندازه. یک پرتغال را مجسم کرد. آیا بیضه ی شما این اندازه شده است؟

بعد به بیمار گفت که برود کنج اتاق بایستد. درب اتاق را قفل کرد که کسی در زمان معاینه مزاحم نشود. در دست راستش یک دستکش نایلونی نازک پوشید و به طرف بیمار حرکت کرد.

- بکشید پایین

بیمار بدون معطلی شلوار را کشید پایین و منتظر فرمان بعدی ماند

شرتی بزرگ با طرح گل گلی از آنها که پیرمردهای 80 ساله به تن میکنند پوشیده بود

چند ثانیه به سکوت گذشت، بیمار با خجالت پرسید شرت را هم؟

-بله

- از روی شرت نمیشود؟

- نه خیر آقا بکشید پایین

بیمار شرتش را پایین کشید

پزشک با حیرت مشغول تماشای آن ناحیه و بالا و پایین کردن آلت تناسلی بیمار شد.

بیمار که کمی معذب شده بود شروع کرد به توضیح دردش و سعی کرد با انگشت اشاره اش ناحیه درد را که پشت بیضه ها بود به پزشک نشان دهد تا تمرکز پزشک به ناحیه درد برود.

پزشک که انگار صاحب کشف جدیدی شده بود و نمیخواست مالکیت آن را از دست دهد بی اختیار دست بیمار را کنار انداخت.

- این چیه؟

- چی آقای دکتر؟

- چرا این طوریه؟

- اندازش منظورتونه؟ اتفاقا قصد داشتم درباره ی این موضوع هم از شما مشورت بگیرم ولی آن حرفهایی که پشت میزتان زدید باعث شد جرات نکنم در این باره چیزی بپرسم، آیا شما محصولات بزرگ کننده موجود در بازار را تایید میکنید؟ کدامشان را بخرم بهتر است؟

- نه من منظورم اندازه اش نیست، این اصلا حالت طبیعی ای نداره

- یعنی چی که طبیعی نیست جناب دکتر، من رو نگران نکنید، باید چه حالتی داشته باشه؟

- یعنی شما متوجه تفاوت مال خودتان با بقیه نمیشوید؟

- نه جناب دکتر، میشود بیشتر توضیح بدهید؟

پزشک آنقدر هیجان زده شده بود که بدون اینکه معاینه بیمار را تمام کند به همان وضع عریان رهایش کرد، با عجله درب اتاق را باز کرد و از کتابخانه ای که پشت میز منشی در سالن انتظار قرار داشت کتاب بزرگی را برداشت و به سمت بیمار باز گشت. در تمام این مدت بیمار دیگری که در سالن انتظار نشسته بود از درب که چهار طاق باز بود با حیرت آقای سه پایه را تماشا می کرد.

پزشک صفحه ای را باز کرد. در آن صفحه تصویری بزرگ و تمام صفحه از یک آلت مردانه معمولی و عادی وجود داشت. این تقریبا تنها آلت معمولی و عادی ای بود که در این کتاب موجود بود. بقیه ی عکسها مربوط به بیماری های مختلفی بود که یک آلت مردانه ممکن بود در طول زندگی به آنها دچار شود. پزشک تصویر را به آقای سه پایه نشان داد و پرسید متوجه تفاوتش نمی شوید؟ بیمار نفهمید پزشک درباره ی چه چیز صحبت می کند و سرش را به علامت منفی به چپ و راست تکان داد.

پزشک سر آلت آقای سه پایه را گرفت و تکان داد و همزمان گفت آقای محترم این مثل انگشتان دست 3 بند استخوان و دو مفصل دارد، شما چطور متوجه تفاوتش نمی شوید؟!

آقای سه پایه در حالی که با نوک آلتش پشت بیضه ی راستش را میخاراند پرسید آیا این موضوع عجیبی است؟ نکند برای شما ندارد؟ و با پوزخند ادامه داد و همیشه شل و آویزان است؟

دکتر حسابی گیج شده بود. انگشت سبابه و شصت همان دستی که بیمار را با آن معاینه کرده بود را بر روی گوشه های لبش کشید و با حیرت به تماشای بیمار مشغول شد، انگار منتظر بود خود آلت شروع به سخن گفتن کند.

بیمار با دلخوری از پزشک پرسید آقای دکتر شما گویا پاک فراموش کرده اید من برای چه به اینجا مراجعه کرده ام و نیم ساعت است که من را در این وضعیت نگه داشته اید و دارید از من سوالات بی ربط می پرسید. اگر نمی خواهید بنده را معاینه کنید، مطب شما را همین الان ترک میکنم، من در این وضعیت اصلا راحت نیستم. بعد با حالتی که بر معذب بودنش گواه بود به خارش پشت بیضه راستش ادامه داد.