ویرگول
ورودثبت نام
Emzi
Emziخاطرات، داستانهای کوتاه، طنز، هجو و گاها هزل
Emzi
Emzi
خواندن ۵ دقیقه·۵ سال پیش

تسلیم


گوشی را بر میدارم صدای خش خش و نفس نفس می آید. سامان همکار سابقم بریده بریده میگوید

"امروز میان سراغت همین الان از خونه ات برو بیرون و یه گوشه خودت رو گم و گور کن"

صدایش قطع میشود یک بوق و دیگر صدایی نمیاید، چند بار شماره اش را میگیرم ولی موفق نمیشوم.

با خودم می گویم "اگر این شوخی باشه بدترین شوخی ایه که میشه با یه نابینا کرد."

به سامان بیشتر از چشمهایم اعتماد دارم. عقل حکم میکند هشدارش را جدی بگیرم

دنبال عصایم که در گوشه ی اتاق خواب گذاشتم میروم چند روزیست که در تلاشم راه رفتن بدون عصا را تمرین کنم. اما مدام به در و دیوار میخورم

هنوز عصا را پیدا نکردم که صدایی از در ورودی میشنوم انگار کسی کلید انداخته و دارد در را باز میکند.

فقط محبوبه کلید دارد

"یعنی بلایی سرش آوُردن؟"

سعی میکنم بدون سر و صدا پشت در اتاق خواب پناه بگیرم.

- امیر کجایی؟!

‎صدای محبوبه است، خیالم راحت میشود

رئیس امروز کلی از شجاعتت تعریف کرد. از من خواست بیام ببرمت مرکز تا یه جشن کوچیک بگیرن برات و ازت تقدیر کنن

با خودم میگم بعد گذشت 2 ماه یادشون افتاده از من تقدیر کنند؟ با هیچ عقلی جور در نمیاد. یعنی محبوبه رو فرستادن که منو بکشه؟


‎صدای کفشهایش بلند و بلند تر میشود. هیچ وقت این قدر از محبوبه نترسیده بودم. فرصت فکر کردن ندارم. مجسمه سنگی روی میز را برمیدارم و دوباره پشت در پناه میگیرم.

‎با صدایی کش دار شبیه وقتهایی که خودش را برایم لوس میکند صدایم میزند:

‎امیییر ... کجاییی؟

وارد اتاق میشود. به این امید که فقط بیهوش شود با مجسمه از پشت میکوبم به یک جایی از بدنش که بعدا میفهمم ترقوه ی راستش بوده

‎روی زمین ولو میشود سریع جیب ها و کیفش را میگردم.

‎ اسلحه را از کیفش در میاورم و به سمتش نشانه میروم. مثل ناشی ها دست و پایم دارد میلرزد

عصایم را پیدا میکنم

هنوز از اتاق بیرون نیامده ام که با دستهای ظریف و بی رمقش دور پایم حلقه میزند و با ناله میگوید:

- چی شده امیر؟ چته؟

بدون این که چیزی بگویم از دستش فرار میکنم

از خانه خارج میشوم میخواهم در را قفل کنم که نتواند دنبالم کند. یادم میاید تنها کلید خانه پیش محبوبه است. برمیگردم تا کلید را از جیبش در بیاورم ولی دیگر سر جایش نیست. دوباره صدایش را میشنوم

- چی شده امیر؟ چته؟

- ‎صدا فاصله ی زیادی ندارد و تقریبا مطمئنم که مستقیم به سمتش نشانه رفته ام

- برای چی تو رو فرستادن؟


- برای این که میخوان از تو ی خُل تقدیر کنن


- سامان به من زنگ زد و همه چیزو گفت، فکر نمی کردم بتونن تو رو راضی کنن، چرا قبول کردی منو بکشی؟


- چطوری میتونی این حرفارو به من بزنی؟ داری قلبم رو میشکونی امیر تو حالت خوب نیست. اینا عوارض رادیواکتیوه. تو دچار توهم شدی. من همین یک ساعت پیش با سامان صحبت کردم اون هم منتظره امروز ببینتت

به طرفم میاید

داد میزنم نزدیک نشو

- امیر بس کن اصلا بزار اسلحه پیش خودت باشه به من اعتماد کن

دستش را روی گردنم می اندازد کمک ام کن با هم بریم پیش بقیه

- من به تو اعتماد ندارم به بقیه هم اعتماد ندارم

- اصلا زنگ بزن به سامان با خودش صحبت کن

- گوشی اش رو جواب نمیده. معلوم نیست چه بلایی سرش اوردید.

سرم داد میکشد بس کن. اینقد احمق نباش

هیچ نمیفهمم دارم چیکار میکنم. گیج شده ام

به ترقوه اش دست میزنم. خون گرمش به دستم میچسپد

- بدجوری زخمی شدی محبوبه

چیزی نمیگوید و میتوانم حدس بزنم که به من خیره شده و نگاه عاقل اندر سفیهی میکند.

به کمک من زخمش را پانسمان میکند و مانتوی تمیزی میپوشد. پله ها را پایین میرویم و سوار ماشینش میشویم

حدود سه ربع رانندگی میکند تا به مرکز برسیم. من هنوز کلت را به سمتش نشانه رفته ام این کار به من احساس آرامش و حماقتی توامان میدهد. از ماشین پیاده میشویم

وارد ساختمان میشویم در سالن اصلی را باز میکنیم تعداد زیادی آدم آنجا هست.

- با خوشحالی میگوید آوردمش

رئیس با صدایی گرفته نطقش را شروع میکند:

ما اینجا کسی رو داریم که برای نجات جون همه ی ما حاضر شد جونش رو به خطر بیاندازه. اون در این راه بیناییش رو از دست داد. اگه امیر وارد اتاق آلوده به رادیو اکتیو نمیشد و مدارک رو بر نمیداشت همه ی ما رو اعدام میکردن

بعد همه شروع میکنند به دست زدن و پذیرایی شروع میشه

همه چیز عادی به نظر میرسد. در حالی که از زیر پالتو تفنگ را به سمت محبوبه نشانه رفته ام در گوشش میگویم

- "لطفا بگو سامان بیاد با من حرف بزنه"

‎میخواهد از زیر دستم بیرون بیاید که محکم به طرف خودم میکشمش

‎

" ‎از همین جا صداش کن"-

- تو این سالن نیست

از جمع عذر خواهی میکنیم و از سالن خارج میشویم

وارد یک اتاق میشویم

- سلام امیر حالت چطوره؟

‎صدای سامان است. تو دماغی حرف میزند. شاید سرما خورده شاید هم میخواهد بگوید که دارد تهدید میشود و این حرفهای خودش نیست

‎اون حرفها چی بود پشت تلفن بهم زدی؟-

- ‎چه حرفهایی؟ من اصلا امروز به کسی زنگ نزدم

‎ خیلی دوست دارم حرفهایش را باور کنم

‎حتما توهم زدی احتمالا اثر رادیواکتیوه -


- چرا همه شون یه حرف رو میزنند انگار با هم هماهنگ کرده باشن

- ‎محبوبه رو به من میگوید:

- ‎حالا خیالت راحت شد؟

‎خیالم راحت نشده. زورکی لبخند میزنم

- تنها کسی از سازمان که توسط پلیس شناسایی شده و دارن دنبالش میگردن تویی. اگه تو رو دستگیر کنند زیر شکنجه ممکنه همه مون رو لو بدی. ‎رئیس میخواد تا آبا از آسیاب بیوفته تو تو مرکز بمونی و دیگه خونه نری ‎اینطوری برای همه مون بهتره. رئیس به من قول داده تا 2 ماه دیگه ترتیب خروجت از ایران داده بشه، شاید حتی بشه چشمات رو هم درمان کرد

‎صدای محبوبه برایم هم ترسناک و هم اطمینان بخش است

‎شاید خوف و رجا که مومنان حرفش را میزنند همین حس باشد.

‎یواش در گوشم میگوید

‎- حالا تا رئیس ندیده اون کلت رو بده به من

آخرین لحظاتی که چشمانم هنوز کار میکرد یاد میاید. یک صفحه ی نورانی شدید. یک تعداد نقطه تیره و بعد همه چیز تمام شد.

از تقلای احمقانه ام برای زنده ماندن خسته شده ام، نمیخواهم بیش از این دو دستی به زندگی بچسپم.

‎- اگر قرار شد سرمو زیر آب کنید. ترجیح میدم تو این کارو بکنی

‎اسلحه را تسلیمش میکنم

‎

۳
۰
Emzi
Emzi
خاطرات، داستانهای کوتاه، طنز، هجو و گاها هزل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید