!!!قبل از صرف غذا مطالعه نشود!!!
یک لشکر سوسک ریز در آشپزخانه کوچکشان زندگی میکرد. این را فقط او میدانست. آنها هر شب به یخچال هجوم میاوردند و غذاها را دستمالی و مزهمزه میکردند. هرگز خیال نداشت راجع به این موضوع با تنها دخترش حرفی بزند. همینطور هم اشتهایش کم بود. کافی بود این را هم بفهمد تا دیگر در خانه غذا نخورد.
اول تعدادی ظرف درب دار خرید ولی این کار هم جواب نداد. حتی ظرفهای محکم درب دار نمیتوانست جلوی دستبرد این موجودات موذی را بگیرد. آنها کار خودشان را میکردند. اگر خوب دقت میکردی میتوانستی مسیر حرکت و جای پایشان را روی غذا ها، روی دیواره های یخچال و حتی روی زمین ببینی. داشت دیوانه میشد آخرین چاره ای که به ذهنش رسید این بود که برای هر وعده، غذا به اندازه درست کند تا مجبور نشود باقی اش را در یخچال بگذارد.
- باز بیرون غذا خوردی؟
- دوستام یه دورهمی کوچیک گرفتن برای تولدم. یه دفعه ای شد.
- نمیتونستی خبر بدی که من غذا برای یک نفر درست کنم؟
- یادم رفت. یه دفعه ای شد
مادر حقیقتا عصبانی بود. بدون این که حرفی بزند با خشم نگاه تندی به دختر کرد. دختر خنده اش گرفته بود. روحش هم خبر نداشت که چقدر شرایط را برای مادرش دشوار کرده. نمیتوانست این غذا را در یخچال نگه دارد. از طرفی نمیتوانست غذای اضافه را دور بریزد. اسراف بود.
با این که شامی که خورده بود کاملا سیرش کرده بود مجبور شد وعده ای که مخصوص دختر بود را هم با زحمت بخورد. این کار را طوری انجام میداد انگار مشغول ریاضتی اجباریست. هر قاشقی که در دهانش فرو میکرد با خشم، ناراحتی و مظلومیت به دخترش نگاه میکرد. برای لحظه ای این آرزو به قلبش حجوم آورد که کاش دخترش هرگز وجود نداشت.
- خب بزار تو یخچال فردا خودم میخورم! چرا اینجوری میکنی؟ آیه نیومده که غذای هر شب رو باید همون شب بخوریم
با دهان نیمه پر سرش داد کشید
- تو عقل نداری؟ دختره ی کسخل من اینهمه زحمت میکشم غذا درست میکنم بعد میری بیرون غذا میخوری؟
در مقایسه با نگاهی که به دختر داشت این جمله به نوازشی مهربانانه میمانست
بدون این که فکر کند لازم است کار زشتش را توجیه کند یا حداقل جواب مادر را بدهد تنها لبخند نمکینی زد و رفت روی کاناپه ولو شد. هدفن را در گوشش فرو کرد و مشغول شنیدن موسیقی شد. این عادت همیشگی اش بود عصرها وقتی از سر کار برمیگشت روی کاناپه دراز میکشید و آهنگ گوش میداد. حرف خاصی نداشت با مادرش بزند. همیشه صحبتهای شان از یک موضوع کسل کننده خنثی شروع میشد و به یکی از مسائلی خصوصی ختم میشد که مورد علاقه شدید مادر بود ولی دختر دوست نداشت درباره اش چیزی بگوید.
مادر استخوانی و لاغر بود اما زمانهایی که یبوست میگرفت یعنی اکثر اوقات تا نیم برابر میتوانست به حجمش اضافه شود. امشب هم حسابی باد کرده بود. مثل بادکنکی شده بود که تویش را سنگ پر کرده اند. این امید را داشت که با خوردن غذای بیشتر، فشار غذا بر سفتی یبوست بچربد و شکمش راه بیوفتد.
دختر صدای برخورد قاشق با ظرف و غر غر های مادرش را در پس زمینه موزیک میشنید. قصد نداشت تمام کند؟ یک بشقاب غذا مگر چقدر طول میکشید؟ کلافه شد. گوشی را از گوش اش کند با شتاب به سمت مادرش جهید. بشقاب را از جلویش برداشت و بی توجه به اعتراضهای مادر آن را در یخچال گذاشت.
- با این کار خودتو مریض میکنی، میخوای شیکمت باد کنه تا صبح ناله کنی؟ اصلا این غذای فردای منه
- اینو نباید بزاری تو یخچال!
- چرا؟
- برای این که خراب میشه امممم
یخچال رو میگم، غذای داغ یخچالو خراب میکنه. من الان اینو میخورم برای ظهر فردات غذای تازه درست میکنم
- وقتی غذا هست برای چی؟
- اصلا من الان گرسنمه میخوام اون غذا رو بخورم
- لازم نکرده. مگه شما یه سری شام نخوردی؟ بسه ته دیگه
مادر که زورش به دختر نمیرسید حس کرد تحقیر شده. با خودش فکر کرد کاش کمتر غر غر می کرد این کار را میتوانست بکند. با ناراحتی رفت و روی صندلی میز نهار خوری نشست
آن صندلی پاتوقش بود حتی وقتی نمیخواست چیزی بخورد میرفت سیخ روی آن مینشست و در و دیوار را تماشا میکرد. کاناپه برایش بیش از اندازه راحت بود.
منتظر بود دختر برود تا بشقاب را از توی یخچال بیرون بیاورد
مطمئن نبود اما امیدوار بود سوسکها در این زمان کوتاه به غذا حمله نکنند
دختر روی صندلی آشپزخانه نشسته بود و از جایش جم نمیخورد. انگار فکر مادرش را خوانده بود
چند بار به دختر التماس کرد ولی فایده نداشت
ذهنش پر شده بود از یک پچ پچ سرسام آور. شاید
دلیل دیگر پرخوری هایش همین پچ پچها بود. واقعا عذاب میکشید. خیلی عذاب آور بود. انگار صدای به هم خوردن بال سوسکها را میشنید. غذا خوردن باعث میشد حواسش از این صداها پرت شود. گرچه خود غذا خوردن هم برایش عذاب آور بود اما انگار یک نفر با یک سیخ داغ به جلو حل اش میداد که یک کاری بکند و فقط میخواست خلاص شود
هرچه زمان میگذشت بیشتر امیدش را از دست میداد. بالاخره تصمیم گرفت از خیر غذا بگذرد. مطمئن بود که دیگر حتما تا آن موقع سوسکها غذا را دستمالی کرده اند.
صبح فردا وقتی میخواست چایی دم کند نگاهش به گوشه ی یخچال افتاد. یک گردان سوسک ریز مرده دید که روی زمین ولو شده بود. از بس خورده بودند شکمهای کوچکشان باد کرده بود. شکم چندتاییشان پاره شده بود و دل روده شان بیرون ریخته بود. معلوم بود از بس این چند وقت به آنها گرسنگی داده حریص شده بودند و دیشب حسابی دلی از عزا در آورده بودند. معلوم نبود اگر این گرسنگی ادامه میافت سوسکها چه تصمیمی وحشتناکی ممکن بود بگیرند. با دستپاچگی زمین را پاک کرد تا دخترش این صحنه ی مشمئز کننده را نبیند. غذا را هم در سطل زباله ریخت و به بیرون برد.