نشستن در صندلی جلوی تاکسی پراید

یه روز کاملا معمولی تابستون بود، منتظر تاکسی بودم تا سوار شم برم سر کار، بالاخره یه تاکسی نگه داشت، مسافر صندلی جلو پیاده شد و من با خوشحالی نشستم جاش، صد متر جلو تر یه خانم مسن عینکی ایستاده بود، از همون فاصله مشخص بود که برای صندلی جلو دندون تیز کرده، ماشین که ترمز کرد بدون توجه به حضور من در جلو رو باز کرد، همون فرمونو داشت میومد که بشینه رو پای من، که با فریاد ناخودآگاه من مواجه شد، به قدری ترسید که دیگه کار به "آقا لطف میکنی بری عقب بشینی من پام درد میکنه و ..." نکشید، خودش رفت صندلی عقب، مطمئن بودم این کارش عمدی نبود و هیچ قصد بدی نداشت، ولی خدا میدونست که من هم عمدا نمیخواستم سر اون خانم داد بزنم.

خانوم مسن از صندلی عقب زد روی شونه ام و گفت پسرم من جای مادرت هستم چشمهام ضعیف بود ندیدم شما اون جلو نشستی، در هر صورت ببخشید، من برای این که قضیه کش پیدا نکنه فقط گفتم خواهش میکنم شما باید من رو ببخشید که داد زدم. تو فکر خودم بودم و از رفتارم خجالت زده شده بودم که متوجه شدم ماشین سر جایش ایستاده و حرکت نمیکند.

نگاهی به راننده انداختم و دیدم راننده به من زل زده، گفت: "الان اگه جای این خانوم یه دختر جوون و خوش تیپ بود و میخواست بشینه رو پات همینجور داد میزدی سرش؟"

اولش فکر کردم شوخی میکنه و میخواد جو رو شاد کنه نیشم تا نیمه باز شده بود ولی چهره اش کاملا جدی بنظر میرسید.

من واقعا نمیدونستم تو این موقعیت چه جوابی باید بدم، هیکل درشت راننده که به زحمت تو صندلی پراید جا شده بود جای هر گونه اشتباه در پاسخگویی رو به روم میبست

متاسفانه اشتباه کردم و صادقانه گفتم "نه احتمالا خوشحال هم میشدم". خانوم چادری که کنار پیرزن نشسته بود و تا این لحظه هیچ صدایی به جز سوت های کشدار و بهم خوردن مهره های تسبیح ازش به گوشم نمیرسید با صدای خیلی آروم ولی جوری که همه تو ماشین بشنون گفت "پناه بر خدا جوونای امروز چقدر بی حیا شدن"

راننده هنوز به من خیره شده بود و منتظر شنیدن جواب قابل قبول من بود.

پیچیدگی این موقعیت از توان ذهنیم خارج شده بود.

این دفعه با قیافه ای کاملا نادم همون جواب رو تکرار کردم: "نه، احتمالا خوشحال هم میشدم"

راننده دست از سرم برداشت و مشغول رانندگیش شد، خیلی فرقی براش نمیکرد چه جوابی بشنوه، تنها چیزی که برایش مهم بود دیدن یه چهره ی نادم بود.

دختر کوچولویی که روی صندلی پشت راننده نشسته بود از خانوم چادری پرسید "مامان، پسر بی حیائه چرا سر پیرزنه داد کشید؟" مادرش که از خجالت سرخ شده بود به دخترش گفت "خجالت بکش دختر، پیر زنه چیه ایشون یک خانم محترمن، زود ازشون عذرخواهی کن"

دختر بچه گفت "خانم محترم من ازتون عذر میخوام"

پیرزن لبخندی زد و گفت:"خواهش میکنم عزیزم" بعد موهای فرفری دختر بچه رو نوازش کرد.

دختر بچه مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: "چرا شما نشستید رو پای اون آقا بی حیائه؟"

زن چادری شروع کرد به گزیدن گوشه ی لبش و در حالی که داشت با آرنج به پهلوی دخترش سقلمه میزد یواشکی یک چیزی در گوش دخترک گفت.

پیرزن گفت: "اشکالی نداره خانم بچه است ، اذیتش نکنید، برای این که چشمام ضعیفه ندیدمش دخترم"

"پس چرا رو پای مامانم ننشستید؟"

پیرزن من من کنان ادامه داد:

"درسته چشمام ضعیفه دخترم ولی اینطوری نیست که هیچی رو نبینم"

"یعنی فقط آقا بی حیا ها رو نمیبینید، میشینید رو پاشون؟"

پیرزن سرخ شد و رو به خانوم چادری گفت: "خانم شما جای این تسبیح چرخوندن یکم به تربیت بچه تون برسید"

خانم چادری که معلوم نبود کدوم قسمت حرف پیرزن اینقدر عصبیش کرده گفت:

"بی ادب شمایید نه بچه من، به شما چه ربطی داره که من تسبیح میچرخونم؟ دلم میخواد چادر سرم کنم و تسبیح دستم باشه، مگه من به شما گفتم از او سن ات خجالت بکش این جوراب شیشه ای چیه پات کردی؟"

پیرزن گفت: "از همون آرایشت معلوم بود از اونایی، آقا نگه دارید بزارید من پیاده شم حوصله بحث با این خانوم بی ادب رو ندارم"

راننده به پیرزن گفت "در هر صورت کرایه کل مسیر 1000 تومن ..."

خانم چادری پرید وسط حرف راننده و داد زد:" حرف دهنت رو بفهم، پیرزنه هر جایی معلومه تو خودت از اونهایی که میخواستی بشینی رو پای این مرتیکه"

پیرزن کیف دستیش رو محکم به صورت خانم چادری کوبید، خانم چادری بدون معطلی با مشت به پهلوی نحیف پیرزن ضربه زد، راننده مونده بود کدوم طرف رو باید بگیره. هیچ امیدی نمیرفت که بتونه هرگونه ندامتی در اونها ایجاد کنه.

دو زن با هم نزاع سختی رو شروع کرده بودند چادر خانم چادری و روسری پیرزن افتاده بود و داشتند موهای همدیگر رو میکشیدند.

دختر بچه خیلی خونسرد داشت صحنه رو تماشا میکرد. راننده ماشین رو کنار اتوبان پارک کرد و در عقب سمت راننده رو باز کرد اول بچه رو کنار زد و بعد مشغول جدا کردن زنی که قبلا چادری بود و حالا یک تی شرت قرمز به تن داشت از پیرزن شد.

احتمالا راننده هم قصد خاصی نداشت فقط در اون شرایط نتونسته بود تصمیم

درست تری بگیره، جدا کردن پیرزن نحیف کار راحت تری بود، من پیاده شدم و پیرزن رو از ماشین بیرون کشیدم و در ماشین رو بستم. زن قبلا چادری حالا داشت با کیفش به صورت راننده میکوبید و دختر بچه با همان بی تفاوتی دعوای مادرش با راننده رو تماشا میکرد.