ویرگول
ورودثبت نام
Emzi
Emziخاطرات، داستانهای کوتاه، طنز، هجو و گاها هزل
Emzi
Emzi
خواندن ۵ دقیقه·۶ سال پیش

کودکی

یه کارتونی بود به اسم گرگ بلا و خرگوش ناقلا بچه بودیم پخش میشد نمی‌دونم هدف کارگردان فیلم چی بود دقیقا از ساختن این کارتون ولی حتی ترجمه فارسی اسم فیلم هم غلط انداز بود انگار این دو تا میخوان سر هم کلاه بزارن در حالی که اصلا اینطوری نبود

گرگه خیلی شبیه وحید خزایی بود که عادت داشت با دختر خاله هاش سلفی بگیره و احتمالا بعد سلفی بیوفته دنبال شون گازشون بگیره.

خرگوشه هم خیلی شبیه اون خانوم هنرپیشه هه بود که همیشه مژه مصنوعی میزاشت و تقریبا نصف اعضای بدنش پروتز بود

همیشه برام جای کنجکاوی بود که هدف اصلی گرگه چیه اگه خوردن خرگوشه است دیگه چرا اینقدر لفتش میده؟! دم دستته خب بخورش دیگه!

تو چند قسمت با چشمای خودم دیدم با خرگوشه تنیس بازی میکرد!

منظورت چیه؟ مگه نمی خوای بخوریش دیگه چرا باهاش بازی میکنی؟!

از بچگی یه سری مفاهیم رو برای ما اشتباه جا انداختن. همه ی ما دهه ۶۰ ای ها میدونستیم که این کارتون یه حرفی برای گفتن داره ولی فقط بعضی هامون تونستیم به درستی نکته ای که پشت ظاهر معصومانه ی این کارتون بود رو درک کنیم و تو زندگی ازش بهره ببریم.

با همه چی باید لاس زد با همه چی و این قانون شماره یک زندگیه. این تنها راهی هست که جواب میده. باور کنید حتی اگه مثل گرگ ناقلا دو تا دندون گرازی هم از پهلوی صورتتون بیرون زده باشه ولی این یه کار رو بلد باشید انجام بدید موفق شید. میتونید صبحا نون پنیر چایی شیرین لذت بخشتونو نوش جان کنید و این کارو با نهایت لاس و گاس بکنید طوری که خود خرگوشه کنجکاو شه بیاد ببینه تو که اینقدر دلت کباب بود یه گاز ازش بگیری با چی این پنیر اینقد حال کردی که داری یه ساعت باهاش ور میری. این نکاتو به ما درست یاد نمیدادن همه چیز برای در پرده و با رمز و راز گفته میشد

کلا ما دوران کودکی پر از سو تفاهمی داشتیم یکی از سوالایی که همیشه ذهن منو مشغول میکرد این بود که چطوری یه بچه به دنیا میاد؟ اینو از هر بزرگتری میپرسیدم اول یه جور ی نگاهم میکرد که انگار دارم دستش میندازم. چون فکر میکرد اصولا تو سن ۱۸ سالگی جواب این سوالو باید خودم بدونم در عین حال با نگاهش میخواست بگه این شوخی جاش وسط مهمونی خانوادگی نیست. من خیلی بچه فهیمی بودم ولی جواب این سوال واقعا برام مهم بود چون دیگه باید کمکم از این موضوع سر در میاوردم


در جواب منم مثل بچه زرنگا نگاشون میکردمو برای این که پیش پیش مچشونو بگیرم میگفتم من گول این حرفا رو نمیخورم لطفا این چیزا رو باز نندازین گردن لک لکا! این خیلی احمقانه است هیچ لک لکی تو این شهر نیست. در ثانی گردن لک لکا خیلی نازکی حداقل من یکی نمی تونستم از این راه به دنیا اومده باشم من زمان تولدم ۵ کیلو بودم! یعنی باید دو تا لک لک زیرمو میگرفتن دو تاشونم سر بقچه رو میگرفتن که نیفتم تا بتونم برسم خونه فکر نمیکنم اینقدر لک لکا مایه گذاشته باشن برام

خوشبختانه جلو تر از این نمیرفتم و چیزی که در این باره از زمان مهد کودک یادم بود رو به سوالم و اعلام زرنگیم ضمیمه نمیکردم و اونا کماکان فکر میکردن من دارم دست شون میندازم

یادمه تو مهد یه معلم خیلی مهربونی داشتیم به اسم ژاله که بچه های کلاس از جمله خودم خیلی دوسش داشتیم خیلی...

خیلی خوش لباس و خوش کلا همه چی بود

بقل دستی من اسمش فرشید بود فرشید یه پسر خپل شوخ و شنگی بود که برعکس من یه مقدارم بیشتر از سنش میفهمید. مثلاً یه بار که معلم خم شد تیکه خمیر بازی ای که از دست من افتاده بود رو از زمین برداره (کلا من خیلی چیز میز از دستم میوفته هنوزم تو این مورد خیلی فرقی نکردم) فرشید هم خم شد که همون تیکه رو برداره و به حکم ادب نگذاره ژاله خانوم خم بشه که محکم لباش چسپید به لپای خانوم معلم و در حالی که بقیه اجزای متلاتم صورتش داشت با صورت خانوم معلم مماس میشد که جلوی ضربه رو بگیره صدای بلند ماچ کل کلاس رو پر کرد.

ژاله خانوم خیلی با سرعت سرشو بلند کرد طوری که بالا سرشو نگاه نکرد سرش محکم خورد به پایین نیمکت و دردش گرفت. خانوم معلم همینطور داشت سرشو میمالوند که دردش کم بشه بتونه درس دادنشو ادامه بده. بعدم با اخم فرشیدو نگاه کرد که یعنی دیگه تکرار نشه لعنتی. که متاسفانه شد. من خیلی دستپا چلفتی بودم چون هر دفعه که یه چیز مینداختم فرشید زودتر از من ولی در رقابتی برابر با ژاله خانوم خم میشدن و خمیر بازیم رو به من بر مبگردوندن

خیلی من از این بابت شرمنده بودم. وقعا حقش نبود به فرشید اونقدر اخم کنه. اون اخما مال من بود من بودم که خمیرا رو مینداختم زمین من اگه نبودم هیچ کدوم از این اتفاقات نمیافتاد

یه روز سر کلاس همین ژاله خانوم داشت کارتن جامبو فیل کوچولئه که یه لک لک میزاره دم خونه مامان بابا ش پخش میشد من که همیشه بچه کنجکاوی بودم دستمو بردم بالا و از ژاله خانوم پرسیدم اگه لکلکا بچه رو میارن تو این دنیا چرا پس شیکم مامانا بزرگ میشه؟ خانوم معلم یکم فکر کرد بعد گفت برای این که لک لکا بچه رو میزارن تو شیکم مامانش و فکر کرد قضیه همین جا فیصله پیدا میکنه ولی من برام هنوز جای سوال بود پس پرسیدم چرا بچه رو میزارن تو شیکم مامانش؟ یه دفعه دیدم یکی از شرورای کلاس که تقریبا سیبیل داشت ولی کماکان ترجیح میداد بیاد مهد با صدای بم از اون ته داد زد پس میخواستی بزارن تو کجاش؟ به نظر جوابش خیلی منطقی بود. بچه رو هر جای دیگه اش میذاشتن مامانه خیلی بیشتر اذیت میشد ولی کماکان نمیتونستم صحنه ای که یه لک لک داره بچه رو فرو میکنه تو شیکم مادرش رو تصور کنم و برام حضمش مشکل بود. البته بعدا فهمیدم چطوری این اتفاق میوفته ولی به نظرم خیلی غیر انسانی و نا عادلانه بود.

۱۱
۱
Emzi
Emzi
خاطرات، داستانهای کوتاه، طنز، هجو و گاها هزل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید