بی نتیجه... بی ثمر

به نام دوست
یه روزایی تو زندگیم اونقدر بزرگ بودم که تقریب تو همه ی صفحات دفترم می نوشتم " فقط برای تو می نویسم... فقط دلنوشتمو به خودت نشون میدم"
گذشت و شتره در خونه ما هم نشست. کوچیک شدم، به حدی که دست از نوشتن برداشتم و شروع کردم به خرد و خاکستر کردن درونم! طوریکه حالا به اندازه فلانی تو فامیلمون که تجربه طلاق و ورشکستگی و زد و خورد داشته که نه... اما تا همون حدودا بی اعصاب و پرخاشگر شدم.
اگر بزرگ شدن این شکلیه... اگر بزرگ شدن به فراموش کردن علایق و حرکاتیه که هیچ آسیبی به هیچ کس نمیزنه و صرفا کودک درونمونو نشون جامعه میده... نمیخوام بزرگ شم!

کی تعیین میکنه بزرگ کیه کوچیک کیه؟؟ کی تضمین میکنه سعادت واقعی و انسانیت تو حفظ همون کودک نیست؟ به نظرم بزرگ شدن یادنداشتیم که حالا به معصومیت بچگی پناه می بریم ... نکنه همه اینا شعار باشه!!؟
وقتایی که میام ویرگول و تیتر نیمچه مقاله های علمی به چشمم میخوره، تا مدتی به این فکر میکنم که اگر قرار باشه یکی بیاد نزدیکم، به چه علت باید این کارو بکنه؟ چه کار خاص و یا مفیدی انجام دادم؟ چه توانایی منحصر به فردی دارم که طرف احساس کنه میتونه بهم افتخار کنه و سرشو بالابگیره؟؟
وقتی بزرگتر بودم، فکر میکردم برای این ساخته شدم که صبح تا شب بشینم یه جا و بنویسم... درباره هرچیزیکه قابل تحلیل و بازی باشه. چیزایی رو بیان کنم که کمتر کسیکه ازاون منظر بهش نگاه میکنه... به عبارت دیگه، موضوعات پیش پاافتاده رو جدید و بدیع نشون بدم... هرچند این ترفند خیلی زود لو میره اما کلمات نامحدود و تخیل لایتناهیست!

حتی اگر همچین دکمه ای باشه، به شخصه خجالت میکشم فشارش بدم
حتی اگر همچین دکمه ای باشه، به شخصه خجالت میکشم فشارش بدم

اما الان حتی تحمل خودکارو ندارم... چشمام بدون عینک نمیتونه درست بنویسه... بعد از مدت کوتاهی درست شبیه کامپیوتر هنگ میکنم و ..... گویا دکمه جمع بندیمو گم کردم و سراپا حرف های بی انتها شدم! شعار؟ پوچ؟
ویرگول زیادی در نظرم سخاوت مند تعریف شده. نوشته هایی که حتی نصف فریاد های ذهنم نیست رو تحمل میکنه! بی نتیجه... بی ثمر...