از دست این پدر مادر ها

کلیشه زندگی
کلیشه زندگی


بعد از سال ها (شاید به قد یک عمر) رویارویی و چالش با خانواده، چند سالی دست از حماقت برداشتم ولی هنوز هم اوضاع گاهی غیرقابل تحمل میشود. بهرحال، شاید من تغییر کرده باشم ولی آنها نه.


"ما از همین الان در حال تربیت فرزندانمون هستیم" دکتر روانشناس "محمد انوشه"

روزی درحال گوش دادن به صوت سخنرانی دانشگاهی این استاد روانشناس بودم که این جمله، زنگ خطری را برایم به صدا در آورد.

خنده داره که باید برای دکتر و وکیل شدن آموزش ببینین ولی برای پدر و مادر شدن، نه. هر هالویی میتونه پدر و مادر بشه، حتا لازم نیست تو یه سمینار یه روزه شرکت کنه. "استیو تولتز" نویسنده استرالیایی

و هر دو جمله به ذهنم هجوم آوردند...

... نکند من مثل همان هالوهایی باشم که فکر میکنند که تربیت فرزند و هنر ارتباط و یک همسر خوب بودن کار شاقی نیست و همان اشتباهات دیگران را دوباره تکرار کنم.




اختلاف عقیده بین والدین و فرزندان چیز نادری نیست. اگر وجود نداشته باشد باید به آینده این خانواده شک کرد.

اعضا این مدل خانواده ها از گفتن چیزی که ممکن است نظم آنرا را بر هم بزند شرم دارند در حالی که باطنا در حال فاصله گرفتن از همدیگرند. یا اینکه افراد خانواده به استقلال فکری نرسیده اند و معمولا یکی از اعضای خانواده بوده که تاکنون برای دیگران تصمیم گیری میکرده.

مثل همه اون فیلم و سریال هایی که گل پسر خانواده بابت عشق و عاشقی یکدفعه تمام عقده هاشو میریزه بیرون و کل خانواده رو سردرگم و بی هدف میکنه و یا از مدلایی که بدون کمک مادرش حرف بلد نیست بزنه.

در آن خانواده ها که اختلاف هست، همیشه عقاید نادیده گرفته میشوند و ارزش یک جمله به گوینده اش سنجیده میشود.

اما چرا تاکنون این حلقه شکسته نشد؟ چرا پدران من، یک به یک همان اشتباه را با نسل بعدی تکرار کردند و درسی نگرفتند؟ جواب این سوال قرار بود راه نجات من از این چرخه پر از افسوس باشد.


شاید نگوییم از ازل، اما از همان روز که فرزند خانواده دید که نمیتواند از خودش استقلال در عقیده داشته باشد و دخالت دیگران او را آزرده میکند، به دلیل آن احترام اجباری تصمیم گرفت که آنرا گوشه ای پنهان کند، حفظ کند و از آن دم نزند. اما حکایت آن شد که پسر خود پدر شد و با دیگر، این بار در غالب پدر، تاب تحمل نظرات و انتقادات اعضای خانواده اش را نداشت. و داستان خود را دوباره تکرار میکند.

ولی اینبار شاید من این فرصت را دارم که حلقه را بشکنم. شاید.