بازنشستگی پدرسالارها

من مهندس برقم. دارم لیسانس میگیرم. بابام کارمند بود. چندسالیه که بازنشسته شده. الان بیشتر میره بیرون با دیگران گپ میزنه. بازنشسته ها دور هم جمع میشن، چشم خانواده رو دور میبینن، دونگی یه کبابی هم میزنن.


وقتی بازنشسته شد همه برنامه زندگیم به هم ریخت. حضور تمام مدتش در خانه آنقدر سنگین بود که کاری جز سکوت نمیتوانستیم بکنیم. بلد نبودیم ارتباط برقرار کنیم. او خوب بود ولی نه خیلی. شبها میخوابیدیم به امید اینکه فردا دوباره برود سرکار تا سرش هوا بخورد اما او همیشه در خانه است و این ترفندها دیگر جواب نمیدهد. خدایی عصبانی و ناخشنود، هم از خودش و هم از بندگانش. الان بعد چندسال بازنستگی، افسردگی به سراغش آمده. من به چشم خودم میبینم ولی نمیتوانم برایش توضیح دهم. کنایه آمیز مثل سریال ساختمان پزشکان، روان پزشک هم فقط برای دیوونه ها.


از موقعی که یادم هست، از اون آدم هایی بود که وقتی میومد خونه، همه خستگی هاش رو باخودش می آورد. خودش رو با کارش تعریف میکرد. ساعت 2 بعد از ظهر، روزنامه "ایران" به دست، با یادداشت های عجولانه آبی رنگ و جدول نیمه حل کرده. خوردن ناهار و خواب 3 ساعته ظهر و چایی ای که همیشه باید موقع بیدار شدنش آماده باشد. دوباره بیرون رفتن تا غروب. نسشتن پای اخبار ساعت 9 شبکه یک با آن تیتراژ "ما مسلح به الله و اکبریم". خاموشی ساعت 10 و باز تکرار فرداها و اتو کردن های مادرم.


در گذشته مردم به کارمندها دختر نمیدادند. حقوقشان کم بود و دو شغله بودن امری رایج. پدرم هر وقت میرفت اداره، پشت ماشینش پر از سبد های خالی بود. همکارانش هم کنجکاو شدند که چرا سبد خالی بار میزند. خب هرروز، صبح خیلی زود برنامه اش این بود که سبد های میوه و سبزیجات هم محلی ها رو میبرد میدون میوه و تره بار خالی میکرد و اینجوری خرجش را پیش میبرد.


آن اوایل که کارمند شده بود، میخواست وامی بگیرد. ساختن خانه مان نیمه کاره مانده بود. خانه های سازمانی نه آب گرم کن داشت و نه سقف درست و حسابی. هر لحظه میترسیدیم که فرو بریزد. در اداره پیرزنی حتی پولی برای برگشت نداشت. کمی کمک مالی از طرف پدرم شاید تسکینی بود بر دردش، کسی که خودش با هزار گرفتاری، حتی کارمند بانکی به او وام نمی داد. پیرزن میرود پیش پسرش. بیا پسر ببین که یارو چه لطفی در حقم کرده. فردا، مادر و پسر به اداره می آیند. مادر کارمند را نشان پسرش میدهد. کارمند بانک و پدرم، بهت زده چشم در چشم هم.


پدرش کشاورز بود، پدربزرگش ملاک و شکارچی. پس از نسل ها تلاش، تقدیر اینگونه بود که پدرم با مشقت بسیار خود را به شهر برساند. تقدیر یا هر نیرویی دیگر.




اوایل شاگرد اتوبوس بود. نگهبان شد. یه شب توی سرما. سر پست بود. یکی اومد. گفت درو باز کن. باز نکرد. اصرار کرد. نشد. گفت منو نمیشناسی؟ گفت هرکی هستی باش. فردا پیدایش کردند. گفتند بیا.
استخدام شدی.

برگ در هنگام زوال می افتد، میوه در هنگام کمال.  بنگر که چگونه می افتی چون برگی زرد و یا سیبی سرخ ... کنفوسیوس
برگ در هنگام زوال می افتد، میوه در هنگام کمال. بنگر که چگونه می افتی چون برگی زرد و یا سیبی سرخ ... کنفوسیوس