کمکت نمیکنم چراکه از من جلو خواهی زد.


پارسال گرایش دانشگاهیم مشخص شد. یکم نگران بودم که دیگه رفقام رو توی یک کلاس نمیدیدم. ولی خب همیشه نگرانی های بزرگتری هم هست که منتظرن آدمو غافلگیر کنن.

همین چند وقت پیش بود که به کانال بچه گرایش "کنترل" عضو شدم. درس اختیاری برداشتم و میخواستم از حیطه درسیشوم کمک بگیرم. از اون فرداش روزی 20تا نوتیفیکیشن از اون کانال میومد. دیگه مجبور بودم غیرفعالش کنم ولی نکته عجیب، هماهنگی و جو صمیمی اون گروه بود. از جزوه شون عکس میذاشتن. میان ترم جلو عقب میکردن. با هماهنگی کلاس تعطیل میکردن به خودم گفتم عجب!!!

چرا چنین حال خوبی رو گروه ما تاحالا نداشت؟


اومدم از دوستام که گرایش دیگه بودن پرسیدم. اونها خنده ای کردند و مجبور شدم یکم جدی تر بپرسم.

- نمیخوام بد بگما، ولی گروه الکترونیک یکی از خشکترین، رقابتی ترین و نچسب ترین گرایش برقه.

- دست شما درد نکنه دیگه. :| "در واقع سانسور کردم حرف اصلیشو :)"

- نه واقعا. خودشون اینطوری میخوان. البته کلا شما همه رفیق نیستین. با هم نمیجوشین.

- نه بعضیا هستن که با هم رفیقن یه جا کلاس برمیدارن.

- متوجه نشدی. خودشون میخوان. ما گرایش کنترلیم. درس های بعضا بیخودی که داریم که حتی استادامون هم حوصله تدریسش رو ندارن. ما خیلی وقته از این توهم درس و دانشگاه در اومدیم. میدونیم. اینا الکیه. مدرک الکیه. نمره الکیه. همه با هماهنگیم که پاس شیم بره. واللا.

توی گرایش شما، طرز فکر اینه که اگه من به تو کمک کنم، تو از من جلو میزنی. کمدی تلخیه. هیچکس هم مسئولیت هیچ چیزیو قبول نمیکنه، به خودش میگه گور باباش، منکه مشکلی ندارم، بزار یکی دیگه درستش کنه. اگرم جایی گرفتار بشن، اصلا دم نمیزنن، تا مبادا کسی بدونه. یه قانون جنگلی ساختین بین خودتون، که همه میخوان عضو ضعیف ترو بخورن، عضو قوی ترو پایین بکشن.

حرفاش برام سنگین بود. من خودم آدم درونگرایی بودم و زیاد مولد چنین هماهنگی هایی نمیتونستم باشم. ولی آیا من هم ناخودآگاه در بوجود آمدن چنین جوی سهیم بودم؟ اگه همه هم مثل من فکر میکردن میشه گفت شاید. و... این قبیل اتفاقات فقط محدود به دانشگاه نیست و همه جا تکرار داره تکرار میشه. خیلی نگران کننده ست.


پدرم آدم مهرطلبی بود. توی خونه زیاد طرفدارش نبودیم. ولی بیرون از خونه هیچ کسی نبود زیر دینش نباشه. با همه احوال پرسی میکرد. حتی کسایی که هنوز نمیشناخت. و همیشه سعی میکرد با آدم های بیشتری آشنا بشه. توی عروسی ها و مجالس (که الانا دیگه منقرض شده) از در ورودی با پونزده نفر سلام و احوال پرسی جانانه میکردیم و بعد چالش اصلی این بود پیش چه کسی بشنینیم.

فکر نکنم که از این خصلت خوب پدرم چیزی یادگرفته باشم. انگار که بنابه دلایلی نخواستم یا دوست نداشتم. ولی حالاکه نگاه میکنم. شاید دیگه وقت تغییر باشه.


الان سعی میکنم بیشتر با بچه دانشگاه ارتباط برقرار کنم. پایگاه اجتماعی ام را گسترش میدم و ظرفیت خودم را بیشتر میکنم. هرچند که ذاتا آدمی نیستم بیشتر از چندتا دوست در دایره اطرافیانم داشته باشم.

https://virgool.io/@edrism/%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-oqr0ha37be3g


نه این لینک بالایی از من نیست. اگر بدانم کسی توی ویرگول هست که بهتر از من موضوعی را شکافته باشد، در نوشته های خودم، از خودم لینک نخواهم داد. اگر حرفهایم را تا اینجا دنبال کرده اید حتما بخوانید.

ولی حالا میدانم که خلا هم گروه های درسی ام را چه چیز پر میکند. تا کسی از خودش شروع نکند. از خودش فداکاری نشان ندهد. مسئولیت قبول نکند، نمی توان انتظار داشت که مردم زیبایی این خصلت ها را درک کنند. خیلی ها هستند که مطمئنم وجودش را دارند. ولی به خودشان میگویند که "چه فایده. برای کی؟ مشتی آدم سودجو؟. نه همون بهتر که به فکر خودم باشم". ولی من این حصار را میشکنم. خیلی ها خواهند دید. خیلی خواهند شنید. شاید به من ساده لوح بخندند. ولی اگر عقیده ای را به زبان نیاورد و به آن عمل نکرد، چطور میتوان ارزش آنرا به دنیا نشان داد.


ما آدمها
ما آدمها