جوانِ قد بلند پیاده شد در حالی که چاقویی در دستش داشت. در اینجا وسط شهر یا باید کشته شوی یا کشته خواهی شد. ولی ماجرا چه بود!
رانندگی روزانه در تهران همیشه پر از چالش های گوناگون است. مثلا اگر قوانین رانندگی را رعایت کنید ممکن است مورد هجمه دیگر رانندگان قرار بگیرید. کافی است جلوی عابر پیاده ترمز بزنید تا راننده پشتی با چند بوق یا ناسزای آبدار از خجالت تان دربیاید.
یا مگر می شود در ترافیک از بوی ماده مخدر گُل سردرد نگیرید. نمی دانم به اتفاقات سال 1401 مربوط می شود یا نه ولی از آن سال به بعد بوی گل همه جا به مشام می رسد. از بوستان های شهری گرفته تا پاتوق های شهری و خیابان ها و اتوبان ها همه جا این بو هست.
بوق زدن و ناسزا گفتن و ویراژ دادن یک طرف و چراغ های زنون یا صدای شلیک وار اگزوز از طرف دیگر، نوید جنگ هر روزه در این شهر را می دهد. جنگی که مسقیم اعصاب مردم را نشانه گرفته است.
همین چند روز پیش، از صبح مشغول رانندگی در ترافیک شهر بودم و گاها از بوقِ گوش خراش خودروها و یا شدت بوی مخدر گل شیشه ها را بالا می دادم. غافل از اینکه حتی ما دهه شصتی های پوست کلفت نیز پیمانه صبرمان تا یک حدی گنجایش دارد چه رسد به جوان تر ها.
شب هنگام در اتوبان نیایش بودم که دو خودروی پژو 405 و پژو 206 با سرعتی سرسام آور در حال ویراژ دادن بودند و با چراغ های پر نور زنون اتوبان را روشن کرده بودند. دیدن این حجم از وحشت آفرینی توسط دو راننده متخلف آن هم پس از یک روز سخت در توانم نبود. پس به محض اینکه پشت سرم رسیدند به آن ها راه ندادم و همین باعث عصبانیتشان شد. گویی خود را سلطانِ بلامنازع خیابان ها می دانستند و طاقت کوچکترین نافرمانی از خودروهای دیگر را نداشتند.
بنابراین هر دو ماشین دنبالم افتادند و به هر طریقی سعی در آسیب زدن داشتند. تا اینکه یکی از آن ها با ضربه دست اقدام به شکستن آینه بغل ماشینم کرد. و همین کافی بود تا کار به زد و خورد بکشد.
با انبوهی از بی قانونی هایی که در طول روز دیده بودم، آکنده و مملو از خشم پیاده شدم. و در آن طرف هم، دو جوان قد بلند حدود بیست ساله با صورتی سرخ و چشمانی برافروخته از خودروهایشان پیاده شدند.
جوان قد بلند و تنومند چاقو ضامن دارش را باز کرد و دوستش از سمت دیگر حمله کرد. من نیز با اتکا به ورزش های دوران جوانی و مشاهده فیلم های بروسلی و جت لی و جکی چان به سمتشان رفتم که ناگاه جوان چاقو به دست گفت وایسا وایسا من زن و بچه تو ماشینم هست. دعوا نکنیم!
مات و مبهوت ایستادم و نگاه کردم. تا اینکه دختربچه ای کم سن از خودروی جوان پیاده شد و با خشم نگاهم کرد. تازه متوجه شدم که جوان از ترس درگیری و از سر عقل با توسل به بهانه ی دخترک جوان سعی در خاتمه دادن قائله کرده است.
آمد جلو صورتم را بوسید و گفت هرچه خسارت باشد می پردازم. بوی تندِ الکل می دادند و سرخی صورتشان نیز به دلیل مستی بود.
این جوانِ بیست ساله در حالت مستی دانست که نباید دعوا کند ولی من در میانسالی با کوله باری از تجربه نتوانستم به درستی تصمیم بگیرم چراکه پیمانه ام لبریز شده بود.
تو مسیر برگشت به این فکر می کردم که اگر آموزش و پرورش و نهادهای فرهنگی مانند صدا و سیما کم کاری نمی کردند شاید خیل بسیاری از جوانان ما کارشان به زندان یا بالای دار نمی کشید و نیز آرامش بیشتری بر این کشور حکم فرما بود.
وای متاسفانه اهمال مدیران سرسپرده در سازمان های مختلف فرهنگی منجر به رها شدگی نسل جوان شده است.
جوانانی که خوش ذات و خوش طینت هستند ولی به دلیل فقدان آگاهی تبدیل به ظالم می شوند.
در صورتی که اگر آموزش باشد، هم فرهنگ درست می شود و هم اقتصاد. ولی بدون آموزش هیچ تغییری رخ نخواهد داد.
و اما پلیس که غایبِ بزرگ ماجراست.
اتوبان هایی که هر شب شاهد بد مستی رانندگان متخلف است. رانندگانی که بی مهابا ترس در دل شهروندان می اندازند. تخلفاتی که حامل پیامدهای تضعیف جایگاه قانون در کشور است و اگر به موقع جلوی آن گرفته نشود دیگر تبدیل به اپیدمی های غیر قابل کنترل خواهند شد. همانند اپیدمی تخلفات موتور سواران که از سر عادت، هر موتورسواری که بدان دچار نباشد بیمار می نماید.
قانون و آموزش دو بال پرواز برای هر جامعه ای هستند.
