«ما نسل سوخته نبودیم، ما را سوزاندند،بعد ایستادند و از خاکسترمان برای دیگران
درس عبرت ساختند
دهه شصت کودکی را از ما گرفت
تا بزرگسالانی بسازد که زود خسته میشوند و زود قانع.
«ما با صف بزرگ شدیم:صف نان، صف کوپن،صف سکوت،
و وقتی نوبت رؤیا رسید گفتند:
سهمیه تمام شده.

«نسل ما بلد نبود فریاد بزند،
فقط یاد گرفت دندان روی جگر بگذارد و اسمش را بگذارد:
نجابت.»
ما را با ترس بزرگ کردند
و بعد از ما شجاعت خواستند.
به ما گفتند سرت را پایین بگیر
تا سالم بمانی، اما نگفتند
آدمِ خمیده زودتر
له میشود. به نامِ اخلاق
دهانها را بستند، به نامِ دین
دستها را بریدند، به نامِ قانون
عدالت را اعدام کردند.
گفتند: حقیقت خطرناک است
و ما سالهاست
در امنیتِ دروغ زندگی میکنیم.
نسلی ساختند که همهچیز را میفهمد اما اجازهی گفتن ندارد،
نسلی که فریادش در گلو
خودکشی میکند.
ما را به صبر دعوت کردند
در حالی که صبر برای سیرها
فضیلت است و برای
گرسنهها محنت.
گفتند آینده روشن است اما
چراغها را شکستند،
گفتند امید داشته باش اما
زمین را از زیر پا کشیدند.
ما یاد گرفتیم سکوت کنیم
تا زنده بمانیم و نفهمیدند
آدمی که حرف نزند کمکم
میمیرد.اینجا نه مرگ
ترسناک است نه زندگی،
آنچه ما را پوساند.
زندگیِ بیصدا بود.