اَبر.

دهان‌ها همه دوخته بود. زیگ زاگ. نه از ابتدا نه از ازل. آدم‌ها لب داشتند و دهانی. صدا بود و آواز و بوسه‌ای. ناگهان ابرهای سیاه میهمان آسمان شهر شدند. آن‌ها گمان می‌کردند بارانی سخت در راه است و آب‌گرفتگی و آخ از هزار دردسر آن.

اما ابر سیاه باران نداشت آب نداشت. زندگانی نداشت‌ دود داشت. ابر فشرده‌ی غبار مردگانی بود که به آسمان فرستاده شده بود. ابر گرد مرگ را ریخت.گرد مرگ میهمان شهر شد.

همان روز دهان‌ها دوخته شد. زیگ زاگ. آن‌ها فریادی از درد نزند. آن‌ها چشمان‌شان را به اعتراض خونین نکردند. آن‌ها همچون چشمان قرصی شکل عروسکان نگاه کردند. گمان می‌کنم نگاه نبود. روح‌ بود. روح آن‌ها از خون جهنده که نیروی درون آن‌ها بود خالی بود. گویی از پیش. از ازل این‌گونه زیسته‌اند. بدون لب و دهان... ‌.