بیا.

《طاووس عارفان، بایزید بسطامی، یک شب در خلوت‌خانه مکاشفات، کمند شوق را بر کنگره کبریای او درانداخت و آتش عشق را در نهاد خود برافروخت و زبان را از درِ عجز و درماندگی بگشاد و گفت:《 بار خدایا، تا کی در آتش هجران تو سوزم؟ کی مرا شربت وصال دهی؟》

به سِرّش ندا آمد که بایزید، هنوز توییِ تو همراه توست. اگر خواهی که به ما رسی، خود را بر در بگذار و درآی.》

کلّیّات سعدی(مجالس پنجگانه)


زیبایی اوست، رسیدن به حقیقتِ زیباییِ اوست، که تو را زیبا می‌کند.

اکنون که می‌اندیشم خود را بسیار زشت و کریه المنظر می‌بینم که انواع لوازم نیز، زیبایی‌ای را در من حاصل نکرده‌ست. زیبایی پیامد‌های نیکی را به دنبال دارد.

چه راه سخت و ناهمواریست؛ پر از سنگلاخ، تیز و برنده.

که اگر خود بر در بگذارم سالم خواهم رسید. چُنان سواری بر قالی سلیمان...

ذکر باید گفت تمام این‌ها را... تا از یاد نرود تا سست نشوم تا تکه تکه خود را بر در بگذارم... .