تاریکخانه

《من هیچ‌وقت در کیف‌های دیگرون شریک نبوده‌ام، همیشه یه احساس سخت یا یه احساس بدبختی جلو منو گرفته. درد زندگی، اشکال زندگی. اما از همه‌ی این اشکالات مهم‌تر جوال رفتن با آدم‌هاست، شر جامعه‌ی گندیده، شر خوراک و پوشاک همه‌ی اینا دائمن از بیدار شدن وجود حقیقی ما جلوگیری می‌کنه. یه وقت بود داخل اونا شدم، خواستم تقلید سایرین رو در بیارم، دیدم خومو مسخره کرده‌ام هرچی رو که لذت تصور می‌کنن همه رو امتحان کردم، دیدم کیف‌های دیگرون به درد من نمی‌خوره. حس کردم که همیشه و در هرجا خارجی هستم. هیچ رابطه‌‌ئی با سایر مردم نداشتم. من نمی‌تونستم خودمو به فراخور زندگی سایرین در بیارم.

همیشه با خودم گفتم: روزی از جامعه فرار خواهم کرد و در یه دهکده یا جای دور منزوی خواهم شد. اما نمی‌خواستم انزوا رو وسیله شهرت یا نوندونی خودم بکنم. من نمی‌خواستم خودمو محکوم افکار کسی بکنم یا مقلد کسی بشم. بالاخره تصمیم گرفتم که اطاقی مطابق میلم بسازم، محلی که توی خودم باشم، یه جائی که افکارم پراکنده نشه.》


《 من اصلا تنبل آفریده شدم. کار و کوشش مال مردم تو خالیس، به این وسیله می‌خوان چاله‌یی که تو خودشونه پر کنن مال اشخاص گدا گشنس که از زیر بته بیرون آمدن. اما پدران من که تو خالی بودن، زیاد کار کاردنو و زیاد زحمت کشیدنو، فکر کردنو دیدنو دقایق تنبلی گذروندن. این چاله تو اونا پر شده بودو همه‌ی ارث تنبلی‌شو نو به من دادن. من افتخاری به اجدادم نمی‌کنم، علاوه بر اینکه توی این مملکت طبقات مثه جاهای دیگه وجود نداره و هرکدوم از دوله‌ها و سلطنه‌ها رو درست بشکافی دو سه پشت پیش اونا دزد، یا گردنه گیر، یا دلقک درباری و یا صراف بوده، وانگهی اگه زیاد پاپی اجدادم بشیم بالاخره جد هرکسی به گوریل و شمپانزه می‌رسه. اما چیزی که هس، من برای این کار آفریده نشده بودم. اشخاص تازه به درون رسیده‌‌ی متجدد فقط می‌تونن بقول خودشون توی این محیط عرض اندام بکنن، جامعه‌یی که مطابق سلیقه و حرص و شهوت خودشون درس کردن و در کوچک‌ترین وظایف زندگی باید قوانین جبری و تعبد اونا رو مثه کپسول قورت داد! این اسارتی که اسمشو کار گذاشتن و هرکسی حق زندگی خودشو باید از اونا گدائی بکنه! توی این محیط فقط یه دسته دزد، احمق بی‌شرم و ناخوش حق زندگی دارند و اگه کشی دزد و پست و متملق نباشه میگن:《 قابل زندگی نیس!》 درد‌هائی که من داشتم، با موروثی که زیرش خمیده شده بودم اونا نمی‌تونن بفهمن! خستگی پدرانم در من باقی مونده بود و نستالژی این گذشته رو در خود حس می‌کردم.》


《می‌خواستم مثه جونورای زمستونی تو سولاخی فرو برم، تو تاریکی خودم غوطه‌ور بشم و در خودم قوام بیام. چون همون طوری که تو تاریکخونه عکس روی شیشه ظاهر میشه، اون چیزی‌هائی که در انسون لطیف و مخفیس در اثر دوندگی زندگی و جار و جنجال و روشنائی خفه میشه و می‌میره، فقط توی تاریکی و سکوته که به انسون جلوه می‌کنه. این تاریکی توی خودم بود بی‌جهت سعی داشتم که اونو مرتفع بکنم، افسوسی که دارم اینه که چرا مدتی بی‌خود از دیگرون پیروی کردم. حالا پی بردم که پرارزش‌ترین قسمت من همین تاریکی، همین سکوت بوده. این تاریکی در نهاد هر جنبنده‌ای هست، فقط در انزوا و برگشت به طرف خودمون، وختی که از دنیای ظاهری کناره گیری می‌کنیم به ما ظاهر میشه. اما همیشه مردم سعی دارن از این تاریکی و انزوا فرار بکنن، گوش خودشونو در مقابل صدای مرگ بگیرن، شخصیت خودشونو مییون داد و جنجال و هیاهوی زندگی محو و نابود بکنن! نمی‌خوام که به قول صوفی‌ها:《 نور حقیقت در من تجلی بکنه》 برعکس انتظار فرود اهریمن رو دارم، می‌خوام هسم در خودم بیدار بشم. من از جملات براق و تو خالیه منور الفکر‌ها چندشم میشه و نمی‌خوام برای احتیاجات کثیف این زندگی که مطابق آرزوی دزدها و قاچاق‌ها و موجودات زرپرست احمق درست شده و اداره شده شخصیت خودمو از دست بدم.》


《فقط تو این اطاقه که می‌تونم در خودم زندگی بکنم و قوایم به هدر نره، این تاریکی و روشنائی سرخ برام لازمه، نمی‌تونم تو اطاقی بنشینم که پشت سرم پنجره داشته باشه، مثه اینه که افکارم پراکنده میشه از روشنائی هم خوشم نمی‌یاد. جلو آفتاب همه چیز لوس و معمولی میشه. ترس و تاریکی منشاء زیبائیس: یه گربه روز جلو نور معمولیس، اما شب تو تاریکی چشماش می‌درخشه موهاش برق می‌زنه و حرکاتش مرموز میشه یه بته گل که روز رنجور و تار عنکبوت گرفتس، شب مثل اینه که اسراری در اطرافش موج میزنه و معنی به خصوص به خودش می‌گیره. روشنائی همه‌ی جنبنده‌ها رو بیدار و مواظب می‌کنه در تاریکی و شبه که هر زندگی، هرچیزی معمولی یه حالت مرموز به خودش می‌گیره، تمام ترس‌های گمشده بیدار میشن در تاریکی آدم می‌خوابه اما می‌شنوه، خود شخص بیداره و زندگی حقیقی آنوقت شروع میشه. آدم از احتیاجات پست زندگی بی‌نیاز و عوالم معنوی رو طی می‌کنه، چیزائی رو که هرگز به اونا پی‌نبرده بیاد می‌یاره... .》

-صادق هدایت-