جزئیات!

زن ادای احترام و ابراز خوشحالی می‌کند.

لبخندی ملیح می‌زند و زانوانش را کمی به چپ خم می‌کند و با نوک انگشت سبابه و شست خود دو گوشه احتمالی دامنِ پرچینِ ابریشمیِ سیاه رنگ‌ش را قدری به سمت بالا می‌کشد.

مرد در دل دستانِ رگ برجسته‌ی سبز رنگِ زن را می‌ستاید. و کلاه برمی‌دارد از موهای مجعد سیاه رنگ خود و زن را با لبخندی شیفته، مادمازل خطاب می‌کند.

مادمازل
مادمازل

زن اندکی فاصله می‌گیرد تا از دیگر آشنایان احوالشان را جویا شود و گوش می‌سپارد به خوش‌آمدگویی‌ها و تعارفات میزبان درحالی که در ذهن به نگاه مرد، موهای سیاه رنگِ مرد، ساعت طلای آویزان از کت مرد و پیپ قهوه‌ای رنگ در دست چپ مرد می‌اندیشد.

زن بعد از مدتی فارغ می‌شود از تعارفات و در گوشه‌ای می‌نشیند و غرق می‌شود.

مرد، قوی سیاه‌پوشِ زیبایِ ابریشمیِ لطیف را با چَشمانش تعقیب می‌کند. در مقابل زن می‌نشیند. او غریبانه نگریستن زن را قبل از دریافت دیگری، از چَشمانش می‌دزد.

زن دوباره لبخند می‌زند. همان لبخندی که مرد با هربار دیدنش سرازیر شدنِ عسل طلایی رنگ و شیرین را از تیغه قلب‌ش حس می‌کند.

مرد در پاسخ به شره کردن حجم عظیمی از شرینی در قلب‌ش از پیپ گوشه لب، کام عمیقی می‌گیرد. و زن را با چشمانی که در آن ساعت شب همچون تلألو ستارگان و رد شدن ناگهانی شهابی از آسمان‌ست نگاه می‌کند. سایه آسمانِ شبی صاف بر روی امواج آرام دریاچه‌ای در چشمان مرد است. در نگاه مرد‌ست سایه‌ی زن و مرد بر روی پلِ چوبی در کنار یک‌دیگر، دست دردستان یک‌دیگر؛ لب برلبان یک‌دیگر.

او نگاه می‌کند.

نگاه می‌کند.

نگاه می‌کند.