دست‌ بردن زیرِ لباسِ سیب

محبوبم! من مردی دست و پا چلفتی‌ام.

آینه‌ای را که به ایوان می‌بردم از دستم افتاد و شکست و هزار تکه شد.

به جای آنکه غصه بخورم می‌نشینم و به دقت تکه تکه آینه را کنار هم می‌چینم؛ وقتی که همه را به‌هم می‌چسبانم، می‌بینم اشتباه کرده‌ام و چند تکه را جابه جا گذاشته‌ام. جوری که گوش‌هایم را جای دهانم گذاشته‌ام و چشم‌هایم تا به تاست؛ چشم راستم را جای چشم چپم گذاشته‌ام.

دوباره می‌نشینم، همه را جا به جا می‌کنم. از نو که تکه‌های آینه را به‌هم می‌چسبانم؛ محبوبم! در این آینه پیر شده‌ام!

محمد‌صالح‌علاء