زَن, داستان شماره‌ی یک.

رَگ‌های برجسته‌ی سیاه رنگِ دستان، زن گواه ریشه راندن تاریکی‌ست. تاریکی در ژرفای وجود او نفوذ کرده‌ است. او دیگر توانایی کُشتن تاریکی را مانند کشتن سوسکی که در کُنج دیوار به دام افتاده است، ندارد.

اکنون تاریکی‌ست که می‌تواند او را بکشد. می‌تواند ذاتِ انسانی او را از میان ببرد.

اگرچه تاریکی ریشه رانده. همان‌طور که در پشت دست‌ها و پلک‌های زن قابل مشاهده‌ست. اما هنوز تمامیِ نقاط بدن را فرا نگرفته. تاریکی با حَمله‌هایی عصبی، در شب رخ می‌دهد.

بدن زن ضعیف شده؛ زمانی که زن تنهایی را بیش از هرچیزی حِس می‌کند. حمله صورت می‌گیرد. حمله‌های عَصبی سلول‌های زن را حیران و سرگشته می‌سازند. آن‌ها در تَقابلی نابرابر، شِکَست خورده، میدان کارزار را به حَریف واگذار می‌کنند. بدین‌گونه بافت به بافت، اعضای بدن زن فتح می‌شود.

او هم‌اکنون، تنها نِگران اندک عَواطف و احساسات انسانی‌ست که در گوشه‌‌ی نَمناک قَلب‌ش قرار دارد. اگرچه مورد حمله قرار گرفت. اما سرباز‌ها تا آخرین توان‌شان مقاومت کرده‌ و اجازه فتح نداده‌اند.

اندک احساساتِ قویِ زن در قسمت چپِ بدن او، کمی یایین‌تر از استخوان ترقوه است.

با هر حمله‌ به اعضای بدن زن دَردِ عمیق و جان‌کاهی به او وارد می‌شود، به‌گونه‌ای که توانایی برخواستن را از دست می‌دهد. تَب می‌کند. هَزیان می‌گوید. عَرقِ سَرد از تیره‌ی پشت او جاری می‌شود. چَشمانش تار می‌بینند. زن می‌داند به زودی معلول این قوه خواهد شد.

اندک امیدش، توانایی جنگیدن را به او می‌دهد.

رگ‌های برجسته‌ی سیاه رنگ را می‌توان در پیشانی، اطراف شکم، ستون فقرات، پشت گوش‌ها و ران‌های زن دید.

انگار کن او را در تاریکی، از تاریکی زاییده‌اند.

پی‌نوشت: زن مغز را به قوه‌ی معلول پیش‌کش کرد. او هرلحظه از یاد آوری این موضوع فرار می‌کند.

پی‌نوشت: زن به زودی تمام اعضای بدن خود را به تاریکی می‌بازد. این نکته بیش از هرچیزی برایش روشن و مقدر است.