زَن, داستان شماره‌ی دو.

کودکی که به نزد او آمده از نفوذِ تاریکی آگاه است. او از نگاه شیشه‌ای زن تاریکی را دریافته‌. از پلک‌هایی که رگه‌های تنومند تاریکی مانند ریشه‌ی درختان کهن بر پشت پلکان زن روئیده است.

کودک گمان می‌کرد منشا تاریکی در پشت دستان زن است. گمان می‌کرد شریان اصلی را یافته‌است.

اولین بار که زن مورد حمله‌ی عصبیِ تاریکی قرار گرفته بود و بی‌حال و نزار در تخت‌ش دراز کشیده بود، کودک انگشتان‌ش را بر روی رگ‌های برجسته‌ی سیاه رنگِ دستانِ زن قرار داد. قُطر بعضی از آن‌ها به یک بند انگشت می‌رسید. سخت فشار داد. پوست سفیدِ زن به کبودی زد. اما رگ پاره نشد کودک قصد داشت جلوی انتشار تاریکی را بگیرد و او را نابود کند. زهی خیال باطل!

بار دیگر کودک با انگشتان‌ش بر پشت پلک‌های زن فشار آورد. همانطور که با انگشتان کوچک‌ش خمیر‌های بازی را فشار می‌دهد تا ترکیب زرد و آبی را از هم جدا کند . اما، چیزی نمانده بود که رگ‌های برجسته‌ی سیاه رنگِ پلک زن، انگشتان کوچک، سفید و نرم کودک را مانند تخم‌مرغ و آرد درهم مخلوط و او را مسموم کند.