سایه

رویِ شانه‌ی سمتِ راست، کمی پایینِ لاله‌ی گوش در میانِ گودیِ گردن زمزمه می‌کند: گفتن ندارد، نگو.

؛
؛

بازدم‌ش به قدری داغ و مُلتهب است که توان کم می‌کند از تن کم‌توانم. بدون حرکت. گویی از ابتدا اینگونه متولد شده‌ام.

تنها چَشمانم در حدقه می‌چرخد.

تنها رگ‌های مغز، عُصیان زده به پا می‌خیزند.

تنها قلب، مشتِ خونیِ کوچک، محکم می‌کوبد. ترسیده است.

دَم که می‌گیرد از بازدم‌هایم، نَفَس کم می‌آورم. توان حرکت نیست.

او خودِ شیطان است. هزاران بار بِسمِ الله گفته‌ام. اما نمی‌رود. با هر بَسملِه تنها رگی در جایی از بدن قیام کرد وَ خودی نشان داد.

ناتوان شده‌ام.

نَفَس که می‌کشد التهاب را سوق می‌دهد، جانم آتش می‌گیرد... جگرم...

آتش را حِس می‌کنم... آخ...

شعله‌ی آتش در آغاز جِداره‌ها را می‌سوزاند، و بعد جگر بدون دفاع را.

می‌سوزد هر نیمه شب

می‌روید هر سحرگاه

مَردُم، آیا رویش اینگونه‌ است؟

امان از آن روزی که لب‌هایش را بر روی لب‌هایم بگذارد. انگار کن لال زاده شده‌ام. اصلا بدون لب و دهان.

شاید تمام چَسب‌های دنیا در لبان او جاری‌ست. بُوسه که می‌زند حُجت را تمام می‌کند. بُوسه تنبیه بود. نمی‌دانستم. بُوسه‌هایش طعم "هیچ" دارد. طعم گَس‌یست که طالب می‌شوی برای دو‌باره چشیدن. انسان است دیگر...

(او) شیّادی‌ست تمام عَیار. شکارچی‌ست که تَن‌های تنها را شِکار می‌کند. دام را نه به یک‌باره، که گُذر به گُذر پهن می‌کند. شکارچی ماهِری‌ست.