سَرزمین‌ِانزِوا

درد روحم را درهم می‌شِکَند. او را به انزوا‌ی هیچ‌ستان می‌برد در آن‌جا اُتراق می‌کند و تارکِ دنیا می‌شود. دست می‌کِشد از هر نیازی.

اما دَر را نمی‌بندد. او نگاه می‌کند. او حَسرت را به جان می‌خرد. ارزان یا گران، نمی‌دانم . نرخ آدم‌ها و حِس‌ها متفاوت است. مثلا نرخِ حسرتِ داشتنِ لاک‌های صورتیِ ملایم و کم‌رنگ چیزی حدود ۲۰۰ هزار تومان است. اما حسرتِ نخواسته شدن را، راستش نمی‌دانم. ۲ میلیون؟ نه. ۲۰ میلیون؟ نه. یک دو سه چهار پنج شش.. پشت هم ردیف می‌کنم، نه، کم است. اما اگر کم هم نبود من توانِ پرداخت آن را نداشتم. من کار نمی‌کنم. من می‌نشینم در کُنجِ انزوا رو به روی درِ باز، نگاه می‌کنم و از حسرت تغذیه می‌کنم.

شِنیده‌ام انزوا قاتل زیاد دارد. تیغ، طناب، قرص، لبه‌ی تیزِ کاغذ. اما قاتل‌ها هم به سراغم نیامدند. آن‌ها هم متوجه‌ شده‌اند که خون من را نمی‌توان مَکید. من از حسرت تغذیه می‌کنم. حَسرت تَلخ‌ست. مَزه‌ی زَهرمار می‌دهد. من هم این روز‌ها دیگر‌ مَزه زَهرمار می‌دهم. شاید نامه‌ای برای قاتل‌ها بِنویسم. در انزوای هیچ‌ستان قاتل‌ها به راحتی رفت و آمد می‌کنند. سَر آ‌ن‌ها خیلی شلوغ است و مشتری‌های زیادی دارند که باید به ‌آن رسیدگی کنند. شب قبل در اخبار ساعت سه نیمه شب- اخبار رسمی هیچ‌ستان- اطلاع دادند که قاتل قرص، قرص‌هایش تمام شده و تا آخر ماه انبارش پر نمی‌‌شود. در اخبار، انزوا طلبانِ هیچ‌ستان را نشان می‌داد که بر سر هم فَریاد می‌زدند و مقابلِ دفترِ قاتل قرص تجمع کرده‌اند. نامه را باید به گونه‌ای بِنویسم که مورد تَوجّه قاتلان قرار گیرد. می‌توانم تِکّه‌ای از عُصیان را که در قسمت پشتِ سر نزدیک به مهره‌های ستونِ فقرات روییده است را در پاکتِ نامه قرار دهم و ارسال کنم. در انزوای هیچ‌ستان عُصیان را بِکَنی دوباره می‌روید. غَم را آتَش بزنی از خاکسترش غَمباد مُتولِد می‌شود. همان‌طور که در قرارداد ذکر شد. در انزِوا می‌نشینی و دَر، رو به روی تو باز است و خون تو از حَسرت تغذیه ‌می‌کند.