سر این نامه عنوان ندارد.

《گفتم‌ش شیرین‌ترین آواز چیست؟

چشم غمگین‌ش به رویم خیره ماند

قطره قطره اشک‌ش از مژگان چکید

لرزه افتادش به گیسوی بلند

زیر لب غمناک خواند

ناله‌ی زنجیرها بر دست من

گفتم‌ش آنگه که از هم بگسلند

خنده‌ی تلخی به لب آورد و گفت

آرزویی دلکش است اما دریغ

بخت شورم ره به این امید بست

وآن طلایی زورَق خورشید را

صخره‌های ساحل مغرب شکست.》

ما اشتباه زاده شدیم.

هرچقدر بدویم نمی‌رسیم. از اول اشتباه بودیم. تو هر راهی، اشتباه ما بودیم.

خسته‌ام از این همه دوییدن و نرسیدن

خسته‌ام از فکر رسیدن و نرسیدن

خسته‌ام، خستگی‌ام درد می‌کند.

نکند مقصدی نباشد. نکند مردیم و خبر نداریم. فکر می‌کنیم زندگی می‌کنیم. شاید مرگ همینه که ما داریم تجربه‌ش می‌کنیم.

《زندگانیم برای همیشه گم شد.》
《از همه نقشه‌های خودم چشم پوشیده‌ام، از عشق، از شوق، از همه چیز کناره گرفتم، دیگر در جرگه مردگان به شمار می‌آیم.》