کلاس‌ِبافندگی

سر به بن‌بست رسیده.رگ‌ها بسته شده. چشم‌ها تار شدن. اما قلب نمی‌دانم به کدام امید بیست و چهار ساعتِ می‌تپد. از تپیدن ناراضی نیستم زیرا آنقدر مرگ برایم دور از ذهن‌ست که درک نخواهم کرد، اما زندگی که چشمه‌ای از آن را گاهی، گاهی حس کرده‌ام مرا حسرت زده کرده. در این زندگی، توجه کن؛ این زندگی که می‌گویم آن زندگی نیست.حیاتی‌ست نباتی. ذهنی از کار افتاده و قلبی که سرخود می‌تپد تا خون جریان یابد. اما خون در مغز نیز عقب‌نشینی می‌کند. خونِ جهنده نیز می‌گریزد ازاین بن‌بست رگ‌های ذهنی. چه کار می‌کنید؟ کار شما چیست؟ من نمی‌دانم تو خود هم نمی‌دانی. فکرکنم باز خزعبلات می‌بافم. اصلا شاید زندگی مرا یک ریسنده یا بافنده نگاشته باشد با همین خط بد( با خط بدی نوشته را نوشته‌ام). من نمی‌دانم تو هم نمی‌دانی. آه ریسنده. دستانت را برای چه زینت پینه‌ها کرده‌ای؟ برای این مقدار بی‌ارزش؟ اشتباه، اشتباه، اشتباه.

ریسنده رنگ‌هایت تمام شده بود وقتی می‌بافتی؟ سبز، زرد، سفید، آبی؛ نداشتی ریسنده؟ تابلوی تمام سیاه که خریدار ندارد، حتی اگر رگه‌هایی از آن طوسیِ مایل به سفید باشد.

تو ندیده بودی ریسنده. شاید بار اول‌ت بود. شاید تو هم مانند من که تنها یک بار "زندگی" می‌کنم بار اول‌ت بود که ریسندگی می‌کردی.

آه من حتی دلم به حال تو نیز می‌سوزد. تو مرا درگیر جبر کرده‌ای تو مرا مجبور کردی حتی اگر من نخ مشکی براقی بودم پشت ویترین تا ریسنده‌ای مرا بخرد. اما تو خود مجبور بودی. شاید تو به پول آن نیاز داشتی. اما تابلوی سیاه که خریدار ندارد حتی اگر رگه‌هایی از آن طوسیِ مایل به سفید باشد.