افکار مورچه‌ای

بارون رو شیشه هم صفا داره
نمیدونم از تشنگی زیادم بود تو خواب داشتم در مورد بارون فکر میکردم یا چی
اما اون تیکه رو تو خواب با یه صدای گرم و تو دستگاه شور یکی داشت تو مغزم میخوند
صدای بارون که میخورد به شیشه هم زیر زمینه اش بود
سردی هوا و گرمی صدا حالمو خوب کرد و نذاشت با حال بد از خواب های مالیخولیایی که در طول شب داشتم ، بیدار شم
هرچی هوشیارتر میشدم صدا اروم تر میشد و حتی الان مطمئن نیستم که همین رو خونده باشه.
دیدی ادم تا بیدار میشه چیزایی که تو مغزش تا قبل این داشتن با ارامش و صمیمیت راه میرفتن و زندگی میکردن، یهو به تکاپو میافتن و میذارن میرن
مثل یه دسته مورچه که دارن برای خودشون میرن و میان و تا یه دست آزارگری میافته سر راهشون، به ولوله میافتن.
افکار بین بیداری و هوشیاری هم واقعا مثل مورچه ها هستن از گرفتن و در بند کلمات در اومدن بیزارن ولی لعنتی ها جز بهترین فکرهان.
فکرای مورچه ایتونو شکار کنید که بهترین خوراک هستن برای مغز...

پ.ن: واقعا بارون پشت شیشه هم صفا داره؟