
اولین کتابی که در سال جدید و در میانهی جنگ خواندم، کتاب خداوند الموت است. اگرچه آثاری که ذبیحالله منصوری ترجمه کرده با دخل و تصرفهای بسیار همراه است و وفاداری به متن اصلی نویسنده در آنها کمرنگ شمرده میشود، اما خواندن این کتاب خالی از لطف نبود و همانطور که در ابتدای کتاب آمده، برخی از اسامی و اتفاقات کتاب هرگز از ذهن خواننده پاک نخواهد شد.
داستان از جایی شروع میشود که شخصی به نام "حسن صباح"، فردی آگاه به زمانه و پیرو مذهب اسماعیلیه، با انگیزهی بازپسگیری قدرت از خلفای عرب و گسترش فرهنگ اساطیری ایرانی و زبان فارسی، دولت در سایهای را ایجاد میکند.
او در راه دستیابی به این هدف رو به تشکیل فرقهای مینهد که شکلگرفته از یک باور و اعتقاد مذهبی است. چیزی که در جهان امروز هم دیده میشود و اساس روی کار آمدن و قدرت گرفتن بسیاری از فرقههاست. او معتقد بود برای حکمرانی بر مردم ناآگاه و بیسواد، میبایست آنها را در جهت دلخواه تربیت کرد و لزوم پذیرش این تربیت گسترش نفوذ مذهبی است. مردم ناآگاه و بیسواد در پذیرش بسیاری از مسائل مقاومت میکنند، اما اگر به آنان اینطور القا شود که مسئلهای از جانب خدا و پیغمبر و امام گفته شده، دیگر در آن تفکر نمیکنند و خرافات و ترس، مانع از سرپیچی آنان از دستورات میشود.
ذکاوت حسن صباح و درک عمیق او از جامعهشناسی آن دوره بسیار حیرتانگیز است. چرا که معلوم نیست او واقعا به اصول مذهبی که گسترش داده معتقد بوده است یا مانند رهبران فرقه که امروز در سراسر جهان مشهودند، تنها به تظاهر میپرداخته است.
اوج قدرت مذهب اسماعیلیه و فرقهی باطنی -که حسن صباح موسس آن بود- در دورهی حکومت سلجوقیان دیده میشود. در این دوره به دستور حسن صباح، قلعههایی در شهرهای بزرگ آن زمان برپا بود که محل تجمع و زندگی باطنیها به شمار میرفت. در تعداد خاصی از این قلعهها، "فدائیان مطلق" در انتظار انجام ماموریت و رسالت خویش به تمرین جنگی و تزکیهی نفس مشغول بودند. در تربیت این فدائیان نیز ساز و کار فرقهای بسیار پررنگی دیده میشود؛ این افراد در اثر شستشوی مغزی چنان به اصول و آرمانهای فرقه پایبند شده بودند که داوطلبانه خود را به این قلعهها معرفی میکردند تا در زمان مقتضی، عملیات محرمانهی ترور را به سرانجام برسانند. فرماندهان این قلاع، جهت جلوگیری از چیرگی هوا و هوس، پس از پذیرش فدائیان در قلعه آنها را مثله (خواجه) میکردند.
همهی این دستورات از سوی حسن صباح صادر شده بود، مردی که خواندن سرگذشتش در تاریخ سلجوقیان به من ثابت کرد ایران همیشه در فراز و نشیب بوده و هست. همواره عدهای زیرک بودهاند و مردم عوام را به وسیلهی اعتقاداتشان فریب دادهاند و بر آنها حکمرانی کردهاند. حسن صباح به من نشان داد برای نفوذ در مردم -که اکثریت نادان هستند- چارهای جز طراحی یک نظام مذهبی ولو به دروغ نیست.
با وجود همهی اینها، شخصیت این مرد زیرک و بافراست قابل تحسین است. چرا که حکومت قدرتمند و غیررسمی او که موازی با حکومت سلجوقیان در ایران شکل گرفت، دستکم به گسترش زبان فارسی در ایران کمک شایانی کرد و منجر به آشنایی ایرانیان با تاریخ گذشتهی خود -پیش از هجوم اعراب به ایران- شد.