
من این کتاب را نه از سر کنجکاوی، نه برای تفریح، بلکه برای داوری خواندم. قرار بود بیطرف باشم، قرار بود فقط تحلیل کنم. اما مگر میشود بیطرف ماند وقتی «پارسا قریب»، شخصیت اصلی داستان، آنقدر زنده است که حس میکنی خود نویسنده است؟ یا شاید خودت.
«شریان» نوشتهی تقی شجاعی، از آن دست رمانهاییست که نمیگذارد فقط خواننده باشی. تو را میکشد وسط داستان، وسط درگیریهای روانی، وسط کابوسها و دقیقا وسط سفر اربعین.
برای منی که این سفر را تجربه کردهام، آن بخشها نه فقط واقعی، که شخصی بودند.
شجاعی با جسارت، بخشی از روایت را از زاویه دید جنین نوشته. جنینی که هنوز به دنیا نیامده، اما از همان حالا ترس دارد.
ترس از اینکه مبادا جزو «بل هم أضل»ها باشد.
ترس از اینکه نتواند از لحظهی تولد بهتر باشد.
ترسی که از یادآوری بار امانتی میآید که انسان پذیرفت و حالا در دام شیطان افتاده چون دشمن آشکار را فراموش کرده.
پارسا، مردی درگیر با خودش، با جهانش، با بیماریاش، با خاطراتش، با گناههایش، در این سفر به نقطهای میرسد که میتواند با خودش آشتی کند. پارسا درگیر شیزوفرنی است. بدبین است، شکاک است، و نمیتواند خودش را ببخشد.
خوابها و کابوسهایش دقیق و روانشناسانه نوشته شدهاند. رویاهایی که به او یادآوری میکنند با درون خودش در صلح نیست. حتی آنیمای (1) درونش را نمیبیند، یا اگر میبیند، آن را نشانهی فتنه و دلبستگی به دنیا میداند.

اما در اربعین، آن تغییر رخ میدهد. پارسا با خودش آشتی میکند. با همسرش، با فرزندانش، با وجدانش. و این آشتی، نه ناگهانی، نه سطحی، بلکه تدریجی و عمیق است.
هانیه هم تغییر میکند. زنِ داستان، مادرِ جنین، میفهمد که زندگی چیزی فراتر از مادیات است. لذت زندگی درکنار مردی که دوستش دارد، برایش از همهی نداشتهها ارزشمندتر میشود.
چیزی که «شریان» را برای من خاصتر کرد، فقط روایت نبود. بلکه آن لحظههایی بود که داستان از مرز ادبیات عبور میکرد و به فلسفهی زیستن میرسید. آنجا که جنین، هنوز نیامده، دارد جهان را رصد میکند. دارد به انتخاب فکر میکند. به اینکه آیا باید بیاید یا نه؟ به اینکه آیا این جهان، با همهی زخمها و زیباییهایش، ارزش آمدن دارد یا نه؟

تقی شجاعی در این رمان، نه فقط داستان گفته، بلکه تجربه کرده. تجربهی زیستن در مرز خیال و واقعیت، تجربهی نوشتن برای نجات، تجربهی مواجهه با خود. و این تجربه، آنقدر صادقانه و انسانیست که نمیشود از آن عبور کرد.
«شریان» را باید با دل خواند، نه فقط با چشم. باید گذاشت که کلماتش در رگها جریان پیدا کنند، مثل خون، مثل شریان. باید گذاشت که داستانش، مثل سفر اربعین، تو را از ایستایی بیرون بکشد، از باتلاق زندگی، از ترسهای پنهان، و به نقطهای برساند که بتوانی با خودت آشتی کنی.
1-انیما و آنیموس در روانشناسی یونگ دو تصویر مکملاند: انیما جنبهی زنانهی ناخودآگاه مرد است که نماد احساس، شهود و ارتباط با جهان درونی محسوب میشود، و آنیموس جنبهی مردانهی ناخودآگاه زن است که نماد منطق، اراده و ساختار ذهنی به شمار میآید. یونگ باور داشت که این دو نیرو پلی میان خودآگاه و ناخودآگاهاند و فرد با شناخت و ادغام آنها میتواند به تعادل روانی، خلاقیت و تمامیت وجودی دست یابد.



