
با گروهی از نوجوانان سروکار دارم که هرکدامشان مثل یک خانهی نیمهساختهاند. دیوارهایی دارند، اما هنوز پنجرهای برای دیدن، دری برای عبور، یا سقفی برای پناه پیدا نکردهاند. دورهای که با هم شروع کردهایم، فقط همیاری درمان و مشاوره نیست؛ یک دورهی بازبینی است؛ بازبینی خود، بازبینی زیستن، از مهارتهای ارتباطی تا مهارتهای درونی، از شناخت بدن تا شناخت دل، از فهم خشم تا لمس عشق.
در این مسیر، کتابخوانی برای ما نه سرگرمیست؛ نه تکلیف؛ یک کلید است. کلیدی برای باز کردن درهای فهم. برای لمس تجربههایی که شاید خودمان هنوز جرأت زیستنش را نداریم.
اما انتخاب کتاب، سختترین بخش کار است. چون هر کتابی میتواند درهایی را باز کند که هنوز نباید باز شوند. بعضی کتابها عشق را زودتر از موعد به جان نوجوان میاندازند، بعضیها خشم را بیدلیل شعلهور میکنند، بعضیها انکار را قهرمان میکنند. و ما به عنوان بزرگترهایی که نه میخواهند سانسور کنند؛ نه میخواهند رها کنند؛ باید با دقتی عاشقانه انتخاب کنیم.
در این میان «پلنگ زخمی» یک انتخاب خوب بود. نه فقط خوب، بلکه جسور، صادق و تربیتی بدون تحمیل. خدا پدر میم. الف را بیامرزد؛ همان عوضی کاربلدی که این کتاب را معرفی کرد. بیآنکه بداند چقدر در دل بچهها ماند.
آینهای که نه فقط تصویرشان را نشان داد، بلکه زخمهایشان را هم. عرفان نه قهرمان است، نه قربانی. او فقط نوجوان است و همین کافیست که بچهها با او حرف بزنند.

نثر کتاب، صمیمی و بیپرده است. نه آنقدر بیادب که دل را بزند؛ نه آنقدر مؤدب که درد را پنهان کند. در همه چیز آقای نویسنده «میانه» را پیدا کرده است. در گفتن و نگفتن.
بچههایی که کتاب را خواندند؛ تا چند هفته درگیرش بودند. سؤالهایی را جواب داد که هیچکس جرأت پرسیدنش را نداشت و سؤالهای دقیقتری را مطرح کرد که هیچکس هنوز بهشان فکر نکرده بود. بعضیها بعد از خواندنش دربارهی نگاهشان به تن، به عشق، به خدا، به مادر، به دختر همسایه، به اینستاگرام و در آخر به خودشان حرف زدند. حرفهایی که اگر این کتاب نبود، شاید هیچوقت گفته نمیشد.
و حالا اجازه بده از نثر کتاب بگویم. نثری که از همان جنس حرف زدن نوجوانهاست؛ بیپرده، بیتعارف، پر از شوخیهای تلخ و تصویرهای شاعرانه. «تقی شجاعی» بلد است چطور با زبان عرفان، با همان لحن مسواکزنانِ شبانه، حرفهایی را بزند که اگر با زبان بزرگترها گفته میشد؛ یا سانسور میشد یا آنقدر باید در لفافه پیچیده میشد که کسی نفهمدش. اما او با مهارت، از دل همین زبان ساده، تجربه بیرون میکشد. نه تجربهای دور و خشک، بلکه تجربهی زیسته.
مثل این جمله: «دلم خواست جای شانه چوبیاش بودم و لای موهایش میشکستم و تا اطلاع ثانوی همانجا میماندم.»
این جمله، هم خندهدار است، هم دردناک. چون پشت آن، میل به لمس زیبایی، به بودن، به معنا دادن به خود، نهفته است.
یا آنجا که عرفان از نگاه دختر همسایه میگوید و بعد با فریاد مادرش، همهی خیالها فرو میریزد:«تفّی روی شانسم انداختم با طعم نعنای خمیردندان.»
این تصویر، هم طنز دارد، هم تراژدی. چون نوجوانی همین است: لحظهای در اوج خیال، لحظهای در سقوط واقعیت و شجاعی این را خوب دانستهاست. او حتی شنوندهی خوبیست. شنوندهی دردهایی که اغلب در سکوت میبالند.

نثر کتاب پر از جملههاییست که میشود قابشان کرد. مثل آنجا که عرفان از عشق میگوید یا آنجا که از نگاههای مجازی حرف میزند، نه برای تحریک، بلکه برای فهم. و این مهارت نویسنده است: اینکه از دل تجربهی یک نوجوان، نه فقط داستان، بلکه تربیت بیرون بکشد. تربیتی که نه تحمیل است، نه تخدیر. بلکه لمس است. لمسِ درد، لمسِ وسوسه، لمسِ ایمان.
تقی شجاعی بلد است چطور از زبان یک نوجوان، حرفهایی بزند که هم بزرگترها بفهمند، هم نوجوانها احساس امنیت کنند. او نه قضاوت میکند، نه تطهیر. فقط روایت میکند.
نثرش زنده است. نثری که نه خشک است؛ نه اغراقشده. بلکه مثل حرف زدن نوجوانیست که هم میخواهد جدی باشد، هم نمیتواند از مسخرهبازی دل بکند.
پی نوشتها:
1- اگر خدا بخواهد معرفی کتابهای ایرانی ادامه دارد...
2- اگر کتابها را خواندید و نقدی داشتید؛ لطفا بنویسید..خداروشکر گوش شنوایی هست!
3- این هفته مسافرم. اگر خدا بخواهد بعد از مدتها زیارت امام رضا علیه السلام. مسافرتی که از همین الان من رو ترسونده..با دو بچه و تقریبا دست تنها... دعا کنید صبور و توانمند باشم!