جامعه ایران، از اساس، جامعهای تکصدا نبوده و نیست.
قومیتهای متنوع، زبانها، سبکهای زندگی، باورهای دینی و غیردینی، تجربههای طبقاتی متفاوت؛
هویت ایرانی نه یک روایت واحد، بلکه شبکهای درهمتنیده از هویتهاست.
مسئله امروز ما «وجود تفاوت» نیست.
مسئله، ناتوانی ما در مدیریت تفاوت است.
در فضای امروز، اختلاف نظر خیلی زود به حذف ختم میشود.
مرز میان نقد و طرد مخدوش شده است.
نقد یعنی تلاش برای اصلاح درون یک جمع؛
حذف یعنی انکار حق حضور طرف مقابل در همان جمع.
جامعهای که حذف را جایگزین نقد میکند، پیش از آنکه ساختار قدرت را به چالش بکشد، خودش را فرسوده میکند.
این فرسایش وقتی خطرناکتر میشود که منطق «بازی جمع صفر» بر گفتوگوها حاکم میشود:
این تصور که یا من برندهام یا تو،
یا روایت من غالب است یا هیچ روایتی.
اما جامعهای متکثر مثل ایران، نه با حذف ساخته میشود، نه با یکدستسازی.
بلکه با همراستا کردن منافع حداقلی ساخته میشود.
در این میان، یکی از نقاط کور جدی ما، برخورد سادهانگارانه با مفاهیمی مثل آزادی، عدالت، برابری و کرامت انسانی است.
ما این مفاهیم را بدیهی فرض میکنیم، در حالی که بهشدت انتزاعیاند.
آزادی برای یک زن، ممکن است معنایی متفاوت از آزادی برای یک کارگر، یک اقلیت قومی، یا یک فعال مذهبی داشته باشد.
عدالت برای کسی که سالها از مرکز قدرت حذف شده، الزاماً همان چیزی نیست که برای کسی در مرکز تعریف میشود.
وقتی درباره این مفاهیم به تعریف مشترک نمیرسیم، مطالبهگری دچار پراکندگی میشود.
صداها بلند هستند، اما همجهت نیستند.
نتیجهاش نه فشار مؤثر، بلکه نویز اجتماعی است.
زبان مشترک، به معنای یکسانسازی خواستهها نیست؛
به معنای ترجمه خواستههای متنوع به یک چارچوب قابل فهم و قابل پیگیری است.
زبان مشترک یعنی بدانیم وقتی از «آزادی» حرف میزنیم، حداقلهایی وجود دارد که همه بر سر آن توافق دارند:
حق زندگی، حق اعتراض، حق انتخاب و حق برخورداری برابر از قانون موثر و سازنده.
بدون این زبان، حتی خواستههای بهحق هم شنیده نمیشوند،
چون نظام قدرت، دقیقاً از همین ابهام تغذیه میکند.
اما زبان مشترک بدون چشمانداز مشترک ناقص است.
چشمانداز مشترک، فقط یک تصویر آرمانی یا یک شعار زیبا نیست؛
نقشهای حداقلی از آیندهای است که میخواهیم به آن برسیم.
پاسخ به این پرسش بنیادین است که:
«قرار است این جامعه، در افق پیشرو، چه کیفیتی از زندگی را برای مردمش تضمین کند؟»
چشمانداز، قرار نیست اختلافها را حل کند؛
قرار است جهت حرکت را روشن کند.
نه میگوید دقیقاً از کدام مسیر باید رفت،
نه نسخه واحد ایدئولوژیک میپیچد،
بلکه حداقلهایی را مشخص میکند که بدون آنها، هیچ مسیر و هیچ ایدهای معنا پیدا نمیکند.
چشمانداز مشترک یعنی بر سر این توافق کنیم که ایرانِ آینده، کشوری است که در آن:
جان انسان، صرفنظر از عقیده، قومیت، جنسیت یا موقعیت اجتماعی، خط قرمز سیاست است و هیچ مصلحتی مجوز عبور از آن نیست؛
حکمرانی مبتنی بر قانون است، نه افراد و هیچ قدرتی فراتر از پاسخگویی نمیایستد؛
حق اعتراض، نقد و مطالبهگری بهعنوان بخشی از حیات اجتماعی به رسمیت شناخته میشود، نه بهعنوان تهدید؛
تفاوتهای فکری، فرهنگی و هویتی، واقعیت جامعه تلقی میشوند و مدیریت میشوند، نه سرکوب یا امنیتیسازی؛
فرصتها و منابع عمومی به شکلی عادلانه توزیع میشوند و توسعه به بهای حذف گروهی از جامعه پیش نمیرود؛
آینده، گروگان تصمیمهای کوتاهمدت امروز نیست و منافع نسلهای بعدی در سیاستگذاری دیده میشود.
چنین چشماندازی قرار نیست همه را شبیه هم کند؛
قرار است همه را ذیل یک افق قابل زیست کنار هم نگه دارد. وقتی چشمانداز روشن نباشد، هر اختلاف سلیقه به شکاف تبدیل میشود. اما وقتی مقصد روشن باشد، اختلاف بر سر مسیر، بهجای فروپاشی، به گفتوگو تبدیل میشود.
وحدت، به معنای همشکل شدن نیست.
وحدت، توان حرکت همزمان بهسوی یک افق است، با سرعتها و مسیرهای متفاوت.
اگر نتوانیم بر سر زبان و چشمانداز مشترک به تفاهم برسیم،
حتی با تغییر چهرهها و جابهجایی قدرت، همان منطقهای فرسوده، همان دوقطبیهای مخرب و همان زخمهای اجتماعی دوباره تکرار خواهند شد.
مسئله فقط تغییر قدرت سیاسی نیست؛
مسئله، یاد گرفتن زیستن در جامعهای متکثر است.
و این یادگیری، از همینجا آغاز میشود:
از ساختن زبان مشترک برای آیندهای که قرار است با هم در آن زندگی کنیم.