ویرگول
ورودثبت نام
Faezeh Nasrollahi
Faezeh Nasrollahiکسی که توانمندسازی، چه فردی و چه کسب‌وکار، مهم‌ترین ارزش زندگیشه و سعی می‌کنه هرچی یاد گرفته رو به اشتراک بذاره تا بقیه اشتباه‌های جدیدتری رو تجربه کنن!
Faezeh Nasrollahi
Faezeh Nasrollahi
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

بدنی که جا ماند: از دست دادن بدنمندی و ناتوانی ما در پذیرش دیگری

بخشی از آنچه امروز در جامعه ایران تجربه می‌کنیم، با تحلیل‌های صرفاً سیاسی یا اقتصادی توضیح داده نمی‌شود.
چیزی در سطحی عمیق‌تر از کار افتاده است؛
در سطح بدن‌ها.

ما به‌تدریج، هم در ساختار حکمرانی و هم در زیست اجتماعی، بدنمندی را از دست داده‌ایم.
بدنمندی یعنی دیدن انسان نه فقط به‌عنوان نقش، عدد، پرونده یا موضع،
بلکه به‌عنوان بدنی که می‌ترسد، خسته می‌شود، داغدار می‌شود و ظرفیت محدودی برای تحمل فشار دارد.

وقتی بدن از معادله حذف می‌شود، سیاست انتزاعی می‌شود.
و سیاست انتزاعی، به‌راحتی از رنج واقعی عبور می‌کند.

در این منطق، بدن یا باید خود را با نظم موجود تطبیق دهد،
یا نامرئی شود.
بدن‌هایی که با این نظم هم‌خوان نیستند -بدنِ معترض، متفاوت، فرسوده یا سوگوار-
به مسئله تبدیل می‌شوند، نه تجربه‌ای که باید فهمیده شود.

این مسئله بدن، فقط در سطح حاکمیت باقی نمی‌ماند؛
به جامعه سرایت می‌کند.
ما هم یاد می‌گیریم رنج را نبینیم،
سوگ را سیاسی کنیم،
و خستگی را ضعف بدانیم.

نتیجه‌اش کاهش پذیرش است.
نه فقط پذیرش سیاسی،
بلکه پذیرش انسانی.

بدنی که همیشه تحت فشار است
و در حالت هشدار به سر می‌برد،
توان تحمل دیگری را ندارد.
پذیرش تفاوت‌ها، پیش از آنکه یک انتخاب اخلاقی باشد،
یک ظرفیت بدنی است.

اینجاست که مسئله تکثر معنا پیدا می‌کند.
جامعه‌ای که بدن‌هایش نادیده گرفته شده‌اند،
تفاوت را تهدید می‌بیند.
نه چون ذاتاً خشونت‌طلب است،
بلکه چون فرسوده است.

در این بستر، ما با یک ترومای جمعی زندگی می‌کنیم.
نه یک زخم واحد،
بلکه انباشت زخم‌ها.
سال‌ها خشونت، بی‌ثباتی، تحقیر، فقدان و مرگ‌هایی که فرصت سوگواری برایشان وجود نداشته است.

ما سوگواریم،
اما اجازه سوگواری نداشته‌ایم.
سوگی که بیان نشود،
در بدن می‌ماند.
به شکل خشم، بی‌حسی، انفجار، یا انزوا.

ترومای حل‌نشده، جامعه را قطبی می‌کند.
نه چون مردم درک نمی‌کنند،
بلکه چون بدن‌ها دیگر تاب نمی‌آورند.

در چنین وضعیتی، دعوت به گفت‌وگو، عقلانیت یا مدارا، اگر فقط در سطح ذهن بماند، جواب نمی‌دهد.
بدنی که احساس امنیت نمی‌کند،
نمی‌تواند بشنود.

پساساختارگرایی—و به‌ویژه خوانش‌هایی مثل کارهای میشل فوکو—نشان می‌دهد که قدرت، فقط در قانون و دستور نیست؛
در بدن‌ها عمل می‌کند.
در نحوه ایستادن، حرف زدن، کار کردن، دوست داشتن و حتی سوگواری.

اما همان‌جایی که قدرت در بدن رسوب می‌کند،
امکان بازپس‌گیری هم وجود دارد.

بدنمند شدن، یعنی بازگرداندن بدن به مرکز تجربه اجتماعی.
یعنی دیدن خستگی،
نام‌گذاری سوگ،
و پذیرفتن آسیب‌پذیری، در خودمان و در دیگری.

و درست همین‌جاست که می‌توانیم تقدم را جابه‌جا کنیم:

قبل از آنکه خواسته‌هایمان را تعریف و افق‌ها را ترسیم کنیم،
لازم است مکث کنیم و ببینیم با چه بدن‌هایی قرار است تغییر را پیش ببریم:
بدن‌هایی فرسوده و همیشه در حالت هشدار، یا بدن‌هایی که هنوز توان ایستادن، شنیدن و همراهی دارند.

بدون این بازگشت،
هر تغییری در ساختار قدرت،
روی بدن‌های زخمی سوار می‌شود
و همان الگوهای حذف و خشونت را بازتولید می‌کند.

شاید یکی از جسورانه‌ترین کنش‌های امروز ما،
مکثی باشد برای دیدن، سوگواری و مراقبت از بدن‌هایمان.

زیرا جامعه‌ای که بدن‌هایش جا مانده‌،
آینده را لمس نخواهد کرد.

جامعه ایرانسیاسی اقتصادیتکثراعتراض مدنی
۶
۰
Faezeh Nasrollahi
Faezeh Nasrollahi
کسی که توانمندسازی، چه فردی و چه کسب‌وکار، مهم‌ترین ارزش زندگیشه و سعی می‌کنه هرچی یاد گرفته رو به اشتراک بذاره تا بقیه اشتباه‌های جدیدتری رو تجربه کنن!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید