انگار (یک داستان)


نمی دانم! عطر تن یک نفر که نباید انقدر رایحه غلیظی داشته باشد که با یک لمس کوچک سهوی طوری رایحه اش به تنت بماند که هر روز بویش را حس کنی ،شاید گل های ریز آستین لباسش به دستانم گره خورده باشد ، همان گل هایی که ساقه ی شان به ساق دستان او متصل بود.

شاید حرارت گرمای دستانش در تن سردم وارد شد و جریان این گرما در تنم عطرش را یادم می آورد.

شاید هم اینطور نباشد ،

شاید مرور همین چند ثانیه خاطره ای که سهوا به وجود آمد و عمدا به یاد می آورمش عطر او را یاد آوری می کند.

شاید هم...

اه ، لعنت به این شاید های بی سر و پا که سرشان را پایین می اندازند و پا برهنه وسط مرور خاطراتت می پرند و آن ها را پر از ابهام می کنند.

به گمانم سیب آفریده شده که شروعی باشد برای داستان ها، انگار می خواهد برای هر کس داستان درست کند. یکی آن را بی اجازه چید و برایش داستان زمین شروع شد ، یکی که سیب به سرش خورد برایش داستان جاذبه ی زمین شروع شد، یکی هم که خواست برای چیدن سیب به یک نا آشنا کمک کند برایش داستان آشنایی شروع شد.اما این اولین بار نبود که برای یک رهگذر سیب می چیدم ، شاید دلیل مرور هر روزه آن چند ثانیه به خاطر این است که او رهگذر نبود ، انگار آشنا بود ، انگار او را قبلا در تصوراتم دیده بودم. انگار عطرش را قبلا حس کرده بودم.

داستان از چیدن یک سیب شروع شد.انگار می خواست اینبار فرمول هایی که تا به حال خوانده ام را زیر سوال ببرد. سیب در دستانم به اضافه ی دستانش به توان عطر تنش _که به مشامم خورد_ مساوی شد با فرمول جدید زندگی ام.

زنگ خورد،سر و صدا تمام کلاس را برداشت،کوله پشتی ام را روی دوشم انداختم، طبق معمول آخرین نفری بودم که از کلاس خارج می شد،مثل هر روز تا خانه پیاده می روم، خانه مان نزدیک است چند خیابان آن طرف تر از دبیرستانمان،بعد از دبیرستان پروین اعتصامی، کنار فضای سبز ، دوباره فضای سبز یادم افتاد و آن تک درخت سیبی که سیب هایش جاذبه دارد...

ادامه دارد...