12دی 99
هرچیزی ی شروعی داره
و شروع من تو ویرگول به همون دوسال پیش برمیگرده.
اگه بهم بگن الان چند سالته میگم از لحاظ سنی18سال و7ماه
ولی از لحاظ عقلی فقط2سالمه و خب این یعنی تازه اول راهم!.
گاهی عمیقا دلم میگیره از اینکه اون آدمایی که با علاقه به اونا، تو ویرگول فعالیتمو شروع کردم، الان اکثریتشون یا حساب کاربریشون رو پاک کردن یاماه ها و سال هاست که نمی نویسن...
ویرگول به کلمه واقعی تاثیر خیلی زیادی تو زندگیم گذاشت و من خیلی چیز هارو مدیون ویرگول و کاربرای دوست داشتنی و فهمیدش هستم.
خیلی دوست داشتم با ذهنیت های متفاوت، آدمای مختلف ،عقاید گوناگون و خلاصه دنیای بقیه آشنا بشم و بتونم ارتباط بگیرم؛و این خواسته ی من تو ویرگول برآورده شد!
خیلی ها بهم گفتن آقا این چه اسمیه که گذاشتی ،حسخوبی نمیده عوضش کن!
و میگفتم داستان داره
و قول دادم داستانشو بگم:
شاید اگه همون سرچ ساده رو تو گوگل نمیکردم و با حساب کاربری خانم محبوبه قائمی اشنا نمیشدم و ی حساب کاربری برا خودم باز نمیکردم
این مسیر هیچ وقت برام باز نمیشد.
هنوزم همون تخس دیوونه ی غد بودم.
قبلنا اینشکلی بودم که منو کسی نمیفهمید و چون منو کسی درک نمیکرد منم غد بودم منم در برابر عصبانیتشون عصبی بودم.اگه برا من یا طرف مقابلم سوءتفاهمی پیش میومد حلش نمیکردم و به همین راحتی ارتباط رو قطع میکردم.
خیلی چیز ها رو نمیدونستم،بلد نبودم و گاهی فکر میکردم خب من که از پسش بر نمیام.این کارِ من نیست.
منو چه به اینا...
و تو این دوسال یاد گرفتم همونی که من فکر میکنم اسطورست اونقدرام فرقی نمیکنه با منِ معمولی، اونم آدمهههه! اونم مثه ماست.یکی عین بقیه فقط تنها فرقش اینه که رفت جلو،با وجود ترس و نگرانی برا رویاش تلاش کرد.
به خودش جرئت داد
رویاش به حقیقت پیوست
و حالا شده یک اسطوره برا من!
تخس بودن تو خونم بود
لج کردن
غد بودن
دعوا کردن
عصبی بودن..
شاید اونایی که از قدیم تر منو میشناسن. باورشون نشه
اما من از همونا بودم که یکی داد میزد منم داد میزدم ،
پسرا رو کتک میزدم):)
(کافی بود فقط حس کنم دارن اذیتم میکنن و شترققق)
کینه ای بودم.
فکر میکردم محدودم و این محدودیت صرفا ساخته ذهنیم بود و دست و بال منو برا تجربه خیلی کارا بسته بود.
ویرگول نیومد یکی یکی یادم بده
نیومد بگه ببین. فرناز این کار خوبه اون کار بده اینو انجام بده اونو انجام نده.
ویرگول هیچ کدوم از این کارا رو نکرد حتی اگه میکرد قطعا من گارد میگرفتم
اما یواش یواش تغییر کردم
یواش یواش تعداد خوندنکتابا غیر درسیم بالا رفت
یواش یواش اون محدوده ساخته ذهنیم از بین رفت
و شدم فرنازی که الان تازه اول راهه.
قبل تر ها میگفتم بذار به تولد دوباره ام برسم کلی حرف دارم برا زدن اما الان هیچی تو ذهنم نیس:)
خلاصه که آغازی از نو رو تبریک میگم تخس دیوونه قدیمی:).

از همه بچه هایی که تو این مدت حس خوب بهم منتقل کردن ممنونم ،همیشگی باشید ???