🔹 نیروگاه را به بچههای نترس و باغیرتش میتوان شناخت که استخوانهایشان زیر بار فشار زندگی هنوز جان دارد و قویتر از قبل اهل کار و تلاش هستند. منطقهای که به معرفت و وفاداری شناخته میشود و در میانه بیتدیبری مسئولین (حتی انقلابی) دل در گرو اسلام و انقلاب دارند.
🔹 تا ساعت هفت اتفاقی در منطقه نیفتاده بود اما آرام آرام افراد پیاده به صورت قطرهای در حال پیادهروی مشکوک بودند، تعداد گروهها به چهارنفر نمیرسید اما دو مسئله خیلی مهم بود:
↙️ توزیع سیمکارت ... در همین حوالی
↙️ تعداد زیادی ماشین در حریم خیابان منتظری و ابتدای پل توحید به دنبال میدان توحید بودند، ماشینهایی که در همه آنها پنج نفر حضور دارند و البته دختران جوان بدحجاب یا بی حجاب نکته مهم مسئله است که نشان از غیربومی بودنشان داشت.
🔹 ما تیمهای موتوری در اطراف توحید تا نبوت شکل داده بودیم و در حال آمایش اطراف میدان نبرد بودیم که البته بعضی مطالب را نمیتوان بیان کرد تا اینکه ساعت نزدیک هشت شد.
🔹 ناگهان از سه جبهه خیابان توحید، مالک اشتر و بیست متری زاد هستههای آشوب منسجم شد تا میدان را به تسخیر خودشان در بیاورند، هدف آتش زدن بانکهای اطراف میدان توحید و دست دادن با تیمهایی از آن سو یعنی میدان نبوت و تقاطع ستاری و 17 شهریور به سمت امینی بیات میآمدند برای تخریب مسجد طفلان و تسخیر کلانتری 19.
🔹 به احترام شهدای پنج شنبه شب فراجا درباره این دوستان سکوت میکنیم اما بچههای انقلابی حریم درگیری کشیدند و مانع شدند از سه طرف به سمت توحید بیایند تا اینکه راههای ارتباطی قطع شد و توانستند میدان توحید را بگیرند، جمعیت هر سه محور به سمت توحید به 700 نفر نمیرسید و بچههای انقلابی زیر 50 نفر بودند.
🔹 درگیری در میدان توحید حتی به نزاع تن به تن هم کشید که به دلیل آمادگی رزمی نیروهای انقلابی تلفاتی داده نشد اما به سمت امینی بیات عقب کشیدند. وسط میدان با قمه به جان فرزندان انقلاب افتادند و لطف خدا دهها قمه به غنیمت گرفته شد اما توان بازداشت نبود.
🔹 جمعیت دیگری از میدان معصومیه در امامزاده ابراهیم تخریب را آغاز کردند و به سمت 20 متری مطهری حرکت کردند تا به تصورشان حالا که توحید را گرفتند، گروهی از نبوت، گروهی از 20مطهری مطهری و این جمعیت از توحید با هدف تسخیر اداره برق حرکت کنند.
🔹 از سوی نیروهای انقلابی اجازه تیراندازی نبود، بسیاری با چوب و چماق بودند و در میان هستههای مقاومت یکی دو نفر با وینچستر (سلاح ساچمه زن) و در کل نهایتا تعدادی لانچر (برای پرتاب گاز اشک آور) حضور داشتند. همین کار را سخت تر میکرد و بسیاری از مواقع با محدودیتی که برای تعداد تیرها هم وجود داشت، عرصه درگیری تن به تن میشد.
🔹 ما در میدان توحید قبل از اینکه بچهها عقب بکشند، ترس را در چشمانشان دیدیم، آنها از بسیج میترسند، آنها از اراده و اخلاص نیروی مومن انقلابی در مبارزه هراس داشتند، آنها با قمههایشان هم توان درگیری با دستهای خالی بچههای ما را نداشتند و خدا از سر تقصیرات شورای تامین استان و بالاتر شورای عالی امنیت ملی کشور بگذرد.
🔹 یادتان هست، خیلیها برای کمک نیامدند، حجم خشونت آنقدر بالا بود که بترسند، اما تو را دیوانه خطاب کردند، تو دیوانه نبودی، برادرم تو عاشق بودی، گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکن، بدر بینقصان و زر بیعیب و گل بیخار نیست
🔹 قلب تو مالامال بود از اینکه لحظهای رضایت آقا را به جان بخری، با موتور هندای قدیمی و با لباسی که یک سالی هست به تن داری، آمدی پای کار مبارزه با تروریستهای تکفیری. تو اگر بچه کارگر نبودی و لقمه حلال در سفرهت نبود که کرم مبارزه برای حق در جانت نمینشست.
🔹 منطقه نیروگاه آنقدر حجم خشونت بالا بود که مردم حضور نداشتند، شاید در منطقه زنبیل آباد بتوان گفت که مردم معترض حضور داشتند اما نیروگاه گروههای آموزش دیده و منسجم میدان را مدیریت میکردند.
🔹 بچهها که به امینی بیات عقب نشستند، دو مسئله ضروری بود، اول بازگشت انسجام نیروها و دوم نیاز به ساچمه برای عقب راندن آشوبگران داشتیم که آنها هم افراد مسلح داشتند.
🔹 تعدادی موتور رساندن ساچمهها را گردن گرفتند و با موتور هندا به شکلی عجیب برای میدان رساندند. همین که اغتشاشگران در توحید به سمت کلانتری رفتند، تعدادی از نیروها با حفظ انسجام اجازه ندادند که کار به تسخیر کشیده شود و یک تیم هم در 20 متری مطهری حریم ایجاد کرد که به سمت امینی بیات نیایند. دم بچههای فراجا گرم که سنگ تمام گذاشتند و رشادتهایشان بینظیر بود.
🔹 تیمهای فعال آشوب در تقاطع 17 شهریور به ستارخان با تصور اینکه این طرف کار تمام است، به سمت میدان نبوت حرکت کردند تا آمادگی ایجاد کنند برای تسخیر حوزه بسیج و مقدمهسازی کنند تا از اطراف نیروها برسند.
🔹 در همین حوالی بود که شهید قاسمی در میدان نبوت ناجوانمردانه به شهادت میرسد، لحظهای که موتور جا ماند، آنجا بودیم و صدالبته شاید درنگی دیگر درباره نحوه شهادت بنویسیم.
🔹خون شهید کار خودش را کرد، همه دست خدا را دیدند، بچهها در دو محور 20 متری مطهری و خیابان توحید به سمت تقاطع طفلان مسلم آرایش گرفتند و توانستند دوباره بازپسگیری کنند و خسارتها کمتر شود، کار واقعا با اراده خدا جلو میرفت تا اینکه آشوبگران سلاح گرم کشیدند.
🔹 نبوت سریعا شروع به سنگربندی کردند، ماشینی از بین اغتشاشگران سنگ آورد و گروه مسلح در وسط جمعیت با هدف تسخیر حوزه دیده میشدند.
🔹 سه ابتکار عمل از سوی بچههای انقلابی میدان شکل گرفت که دوتایش را بنویسم: یک گردان ضربت موتوری که وسط جنگ شهری عملیات چریکی اجرا میکرد و در هر مقطعی خط شکن بودند و دو . دو هم بماند.
🔹 قرار شد گروههای موتوری ضربت روبروی امامزاده سیدمعصوم به هم دست دهیم، وقتی از 20 متری مطهری بیرون آمدیم، یکی از مدیران کشوری زنگ زد، از اینجا بود که ایشان تمام مسیر با ما همراهی کرد، ماسکی به صورت برای عدم شناسایی و کلاهی به سر داشت. با هم رفتیم به سمت امامزاده. رسما نبوت میدان جنگ شده بود.
🔹 قفل توحید که شکست و با آن حجم از خشونت و وحشیگری غیرقابل توصیف، گره خیابان باز شد و تقریبا توحید تا قبل از 12 آرامش به خود گرفت.
🔹 اما زنبیل آباد به دلیل حضور مردمی و فضای اعتراضی که وجود داشت و آشوبگران در میان مردم پنهان شده بودند، کار تا دو شب طول کشید.
🔹 بچههای ما نزدیک ساعت یازده بود که در زنبیل آباد منسجم شدند و دور هم جمع شدیم، دو زخمی داشتیم و الحمدلله نیازی به بیمارستان نبود و سرپایی با باند و کش حل شد.
🔹 بچههایی که توحید را دیده بودند، زنبیل آباد برایشان تفریح شده بود، ترسهایمان ریخته بود و واقعا از مرگ هم نمیترسیدیم. وقتی به یکی از بچههایمان رساندند که دو نفر از بچههای انتظامی را دوره کردند و دنبال زدن هستند، بچهها بدون هیچ سلاحی با دست خالی از آن میان بیرون کشیدند.
🔹 با وجود اینکه کمی زخمی شده بود اما ترسی در چشمانش ندیدم، برای اینکه آشوبگران موتور بیت المال را تخریب نکنند، عرصه را که تنگ دیده بود، موتورش را سریع پنهان کرده و آمده بود برای درگیری رو در رو، راستی او هم جز باتوم چیزی نداشت و البته از ما یک قدم جلوتر بود.
🔹 تا با هم برگشتیم، سربازی را صدا کرد و دوباره با همان موتور برای ادامه ماموریت یعنی بازگشت امنیت به شهر دست به کار شدند.
🔹 ما همه کنار هم بودیم، هیچ کسی نه حق ماموریت گرفت، نه پولی، نیروی مردمی هم که جانش را کف دست گرفته بود برای اینکه زمین دست دشمن نیفتد، او که هیچ هیچ هیچ نگرفت. مگر میشود عشق را به پول خرید، جان را هزینه داد، آنها نمیدادند که ما قوی عاشقی هستیم که اولین بار کف همین خیابانها عاشق شدیم.
🔹 حالا هر وقت اسرافیل به صور میدمد، همان جا میاییم تا به خون خود بغلطیم، تا نگذاریم دشمن زمین از ما بگیرد.
گروهی بر آنند کاین مرغ شیـدا کـجا عاشقـی کرد؟ آنـجا بمیـرد
شـب مرگ از بیـم، آنـجا شتابـد، که از مـرگ غافـل شـود تا بمیرد
🔹 ما همدیگر را پیدا میکنیم، امروز وسط میدان توحید و روز دیگر در کنار کعبه. مهم این است که چقدر دوست خوب مخلص انقلابی کف زمین پیدا کردیم، دانشجوی فیزیک هستهای از کنار سانترفیوژهایی که حالا در این دولت دوباره تعطیل هستند، در کنار برادران مبارزش ایستاده بود و دوشادوش میجنگید تا چهرههای دیگری که شاید تا دیروز از کنار هم ساده رد میشدیم اما امروز رفاقت دیرینه پیدا کردیم.
🔹 بچهها وسط بیست متری مطهری ایستاده بودند، از هر دو طرف گیر کرده بودند، چندتایی با موتور از کوچه پس کوچه اضافه شدند، دو سه باری با کوکتل مولوتف نزدیک بود آتش بگیرند، آجر و سنگ که جای خود را داشت، تیراندازی هم به سمت نیروهای انقلابی میآمد، در این حین یک نفر دوان دوان سمتم آمد:
- حاج آقا میتونیم به اینها و دولت پزشکیان فحشهای ناجور بدیم.
+ اشکال که دارد اما شما صرفهجویی کنید.
🔹 بچهها که گیر میکردند، پشت بیسیم کرور کرور درخواست صلوات میشد و خط مشغول شوخیهای رفقا. یکی پشت بیسیم میگفت اجماعا صلوات و همگی با هم جواب میدادند، وضعیت قفل شدگی بود و در این میان برادران چای شیرین مراقبت (اسمشان چیز دیگری است) برای نصیحت بچههای در میدان تذکر لسانی میدادند، دقیقا از وسط اتاقهای شیشهای شان.
🔹 حوالی هشت بود که به خانه زنگ زدم، برای حفظ جان بچهها 100 هزار نذر صلوات کردم، شما بفرستید. ملت درگیر نذر صلوات ما شدند و البته خانمهایی که در خانههایشان گرمابخش قلب فرزندان و همسرانشان بودند. صدها ختم انعام برای سلامتی نیروهای امنیتی خوانده شد و دختری هم آن وسط برایمان الرحمن خوانده بود.
🔹 همه چیز تمام شده بود، ساعت حوالی دو شب بعد از شام دسته جمعی که یکی از عزیزان مهمانمان کرد، کوچه به کوچه دور میزدم، حجم تخریب بالا بود، عمق اتفاقات زیاد بود و چه چیزی را از سر گذرانده بودیم، قطعا دستگیری لیدرهایی که عزیزان اطلاعات که چه در سپاه و چه در وزارت و چه در بسیج داشتند، نقش زیادی در خاتمه اتفاقات داشت، اینها مثل ما نیستند، بیصدا میسوزند، بیصدا آب میشوند و بیصدا مسیرها را برای پیشبرد انقلاب هموار میکنند.
🔹 تابلو کوچهها کنده شده بود، نردههای وسط خیابان را تخریب کرده بودند و اتفاقات دیگر، اوضاع در بیمارستان خوب نبود، زخمی زیاد بود و چه جوانهای دست گلی که بازی خورده دشمن شدند و حالا مشکلاتی که تاب گفتنش نیست.
🔹 خودزنیها در میان مردم معترض از سوی اغتشاشگران محسوس بود، واقعا بعضی جاها دلواپس ماشینی بودیم که با خانواده به خیابان آمده بودند.
🔹 وسط یک کوچه سنگ پرانی میکردند، با چند نفر رفتیم تا کوچه پاکسازی شود، از دست یکی از آنها قمه را گرفتم، از ته کوچه بلند که به ابتدا میآمدم، خانوادهای از وسط کوچه (پارکی آنجا بود) آمدند که به ابتدای خیابان بروند، پدر و مادر با دو دختری که حجاب خوبی نداشتند، گویا در پارک گیر کرده بودند و همین که فهمیدند کوچه تمیز شده، سریع به سمت خیابان آمدند، اصلا حواسم نبود، دخترک نوجوان 15 ساله هیجانی، قمه را در دستم دید، ترسید. ناخواسته در بین کت پنهانش کردم اما ترس او حالم را گرفت. تا آخر شب فکرم درگیر و حالم خراب بود. قرارمان نبود که عامل ترس مردم شویم.
