به وقت پاییز

باران می آید...

روی صندلی چوبی کنارپنجره نشسته ام وبه بیرون نگاه می کنم.به فکرفرومی روم،یکباره دلم میگیرد.به تمام روزهای تلخ وشیرین گذشته می اندیشم،به غم ها وشادی هایم،وازهمه مهمتر به کسانی که دوستم دارند. خاطرات یکی یکی ازجلوچشمانم می گذرند.لبخند رضایت بخشی بر لبانم می نشیند و دوباره به فکر فرو می روم. باران به شیشه می خورد و رشته افکارم را پاره می کند.

ازروی صندلی بلند می شوم.به گمانم وقتش رسیده باشد.به طرف کمد لباسهایم می روم.بارانی وچکمه هایم را می پوشم وبدون چتر ازخانه بیرون میزنم.

آرام آرام گام برمیدارم ونگاهم را به سنگفرش پیاده رو میدهم ودنبالش میکنم.به روبرو نگاه میکنم چیزی نمیبینم،تنها سفیدی محض است.نمی دانم به کجا میروم.گام هایم بی اختیاربرداشته می شوند.نیرویی مرا به سمت خودمی کشاند.

هوا سرد است نفس کشیدن درهوای سرد به من حس زنده بودن میدهد.دردلم احساس عجیب ودرعین حال خوشی دارم.کسی را اطرافم نمی بینم.باران قطع شده است وفقط وزش باداست که گوشم را نوازش میکند. چقدر از زمان راه افتادنم می گذرد؟سرم را بالا می آورم وبه روبرو نگاه میکنم.

احساس خستگی میکنم‌.راه باریک وباریک ترمی شود. راهرویی تنگ که بابرگ های پاییزی آسفالت شده. حالادرختان سربه فلک کشیده ای را می بینم که دورتادور راه را احاطه کرده اند،درختانی خالی ازبرگ که سایه برزمین افکنده اند.به بالا نگاه میکنم، به زحمت میشود خورشید را ازلا به لای شاخه ها نظاره کرد.دیگر خبری ازسفیدی محض نیست.هرچه جلوتر میروم آسمان تاریک تر و غوغای باد وحشیانه تر میشود.

بیمی بردلم می نشیند.خودم رابادستانم بغل میکنم تاکمتر سرما را حس کنم.برمی گردم و به پشت سرم نگاه میکنم، سیاهی وتنها سیاهی.به راه رفتن ادامه میدهم.

آسمان می غرد.بارانی سخت درراه است.روبرویم تاریک است.زوزه بادوغرش آسمان ترسم رادوچندان میکند.دیگر هیچ نمی بینم.بی اختیار گریه ام میگیرد.باریکه نوری دردل تاریکی توجهم رابه خودجلب میکند.گام هایم راسریع تر برمی دارم.نوربیشتروبیشتر میشود.نوری خیره کننده وخارق العاده.بغض آسمان میشکند.قطرات باران با اشک گونه هایم هم مسیر میشوند.ناگهان گرمای دستانی را برپلک هایم احساس میکنم.برمیگردم تاببینم چه کسی است.دستانش راازروی چشمم برمیدارد.آرام چشمانم را بازمیکنم.دوباره همه جا پراز سفیدی محض و او...آری، اوخودش است... .

#خودم_نوشت

#پایان_باز


پ.ن:این متن رو وقتی سال هفتم بودم نوشتم و عاشقشم چون اولین انشامه^^