ویرگول
ورودثبت نام
فـــ... هستم
فـــ... هستممن یه درونگرام که داره تلاش می کنه درونش رو هر چی بیشتر ببینه! بشناسه! و بپذیره! و البته رشد بده! حالا یا میشه یا نمیشه!
فـــ... هستم
فـــ... هستم
خواندن ۲ دقیقه·۵ سال پیش

یک روز بدون حضور خود

شبیه یکجور سکوت است.

اما باید بیشتر فکر کنم تا معنی آن را بدانم. معنی دقیق تر و کمتر مبهم..

_

داشتم چای می ریختم. ریختن چای از قوری سفید رنگ به داخل استکان های خوش طرح و ظریف باید کار لذت بخشی باشد؛ بلند شدن بخار, پر شدن استکان با مایعی خوش رنگ قهوه ای مایل به طلایی, سینی یا بشقابی سفید و نقره ای به عنوان پس زمینه, و قندان پر شده از قند یا نبات.

اما من نمی توانستم این لحظات را به تمامی لمس کنم, بچشم یا درشان غوطه ور شوم. این لحظات می آمدند و می رفتند و من فقط می دانستم زیبا هستند! و زمانی را به یاد می آوردم که این لحظات فقط معنای زیبا نداشتند بلکه چیزی بودند فراتر و مطبوع تر و دل پذیرتر..

 تصویرگر: Maria Ines Gul
تصویرگر: Maria Ines Gul

پدر که مریض شد به جای چه کنم چه کنم های هر روزه درباره خودم و برنامه ها و روش زندگی, به او فکر کردم. از خودم دور شدم. چند روز بی خبر از خودم. نه به طور کامل. هنوز هم فکر می کردم, به کنکور ارشد به عقایدم به بعضی باورهایم. هنوز هم گاهی درس می خواندم اما توجه نود درصدی ام شده بود سی درصد, کمتر یا بیشتر..بعد کم کم حس کردم چیزی دارد تغییر می کند. انگار کم کم داشتم می فهمیدم چه چیزی می خواهم و چه چیز نه! انگار داشتم می فهمیدم چه چیزهایی برایم معنایی از زیبایی, سرخوشی و پیروزی دارد. چیزهایی که تاکنون درباره شان مردد بودم. نه اینکه بگویم همه چیز حل شد اما احساس کردم چیزی هست, یا چیزهایی هست که باید بهشان کمتر محل بدهی. آن وقت خودشان آرام آرام می آیند نزدیکت. نزدیک و نزدیک تر تا وقتی که ناگهان چشمت می خورد بهشان. تعجب می کنی و ذوق زده می شوی.

یک چیز دیگر هم هست. توجهت کم کم که از خودت (به معنای آمدن از نود و نه درصدی به سی درصدی و خورده ای) پرت شود, می توانی به چیزهایی توجه کنی که پیشتر وقتی برایشان نداشتی. وقتی برای پر کردن ذهنت از آن ها. وقتی برای نترسیدن از تمام چیزهایی که ذهنت را مشغول کرده بود. وقتی برای عشق ورزی به چیزهایی جز خودت! البته که عشق ورزی مهم است, فقط انگار این هم نیاز به برنامه ریزی داشته باشد, خب شاید مدلش این طوری است!

مثل دیدن همه چیز از دور است. بعضی چیزها و شاید خیلی هایشان از دور زیباتر هستند. از دور می توانی کلی بین تر باشی. از دور می توانی چیزهایی بفهمی که از نزدیک نمی شد. خب این هم شاید یکی هست مثل آن ها. منظورم دیدن خودت است از فاصله ای نه چندان نزدیک.. از دور... از جایی که هم بتوانی خودت را ببینی و هم چیزهای دیگری را. اینطوری دوست داشتن هایت پراکنده می شود. دیگر مثل ذره بین, سوراخت نمی کند! شاید. بله, البته شاید..


وقتی می نوشتم پنجشنبه بود. رفت..

ششم آذر.٩٩

۷
۱
فـــ... هستم
فـــ... هستم
من یه درونگرام که داره تلاش می کنه درونش رو هر چی بیشتر ببینه! بشناسه! و بپذیره! و البته رشد بده! حالا یا میشه یا نمیشه!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید