این روزها...

این روزهای زندگیم کاملا وارونه شده اسباب خوشی هست اما نمیتونم خوش باشم چون کاملا فراموش کردم خودمو اولین جمله شکه کننده رو خواهرم گفت تو صورتم نگاه کرد و گفت دو قطبی شدی؟

از حرفش ناراحت نشدم خیلی وقته نمیشم،روزهای طولانی رو توی خونه میگذرونم هر ساعت انقد کش میاد که میتونم ازش یه روز دربیارم.

آرمان این روزا تو شرایط جدیدیه و مشغول کار و زندگی و عادت دادن خودش به محیط جدیده و خب من خرده ایی نمیگیرم به کم بودنش هر چند نبودنش آزار دهنده ترین اتفاق این روزامه اما خب چاره ایی هست؟

روزایی که بود کمی که خلقم تنگ میشد میرفتیم یکی دوساعت بیرون قدم میزدیم و من وقتی میدیدمش یادم میرفت مشکلی هم دارم اصلا...

اما این روزا هیچکس نیست، به زندگیم نگاه میکنم چققققدر خالی شده و من تو بدترین شرایط ممکنم آدم وقتی تب کرده ،فشارش پایینه قندش افتاده قطعا نیاز به مرقبت داره الان روحه منم تو همون حالته نیاز به مراقبت داره اما کسی نیست برای مراقبت کردن و این بی رحمانه ترین جمله ممکنه که میگن خودتو جمع کن مراقب خودت باش من اگه میتونستم این کارو نمیکردم؟؟؟؟؟؟؟

چقد تنها برم قدم بزنم؟چقد سرمو بکنم تو کتابا؟چقد وقتمو بذارم پای آموزش ؟

مگه این چیزا باعث میشه آدم یادش بره تنهاست؟

مسئله برای من اینطوریه که من تنها نیستم آدم هایی رو میشناسم آدم هایی رو دوست دارم با آدم هایی زندگی میکنم اما تنهام.

هرکسی که منو میشناسه میدونه همیشه منطقیم سعی میکنم خودم همه کارامو بکنم بارمو رو دوش دیگری نمیندازم با کسی بد نیستم کسیو نمی رنجونم همیشه در دسترسم ادا ندارم و خصوصیات اخلاقی بد هم دارم اما منظورم از گفتن این چیزا تعریف نیست.

نکته ایی هست همون قدر که من ترس از دست دادن دارم دیگران به من اطمینان موندن و من تو صف محبوبین هستم اما آخرین نفر چون ناراحت نمیشم از کسی چون وقتی میرنجم قهر نمیکنم حرف میزنم چون صدامو بلند نمیکنم و اینا برای اطرافینم یه خاطر جمع به وجود میاره که این همیشگی ترین آدم زندگیمونه پس باشه بهش تلفن میزنم باشه بعدا پیام میدم باشه بعدا میبینمش.

من نه اختلال دو قطبی دارم و نه افسردم و نه ناتوان در جمع کردن خودم من فقط ناراحتم و خسته و مغمومم برای خودم برای لذت هایی که باید ببرم اما نمیتونم من نمیتونم دیر جواب کسیو بدم چون میخوام بدونه منم آره من نمیتونم وقتی دیده نمیشم با متلک حرفمو بزنم من یه دختر معمولیم که دلش زندگی میخواد ،جریان داشتن دلش میخواد دوستش بی هوا سراغشو بگیره دلش میخواد صب از خواب بکشنش بیرون بگن بیا صبونه کنار هم دلش خنده از ته دل میخواد من هم برای دیگران اینو امتحان کردم اما معمولا به بعد واگذار میشه...

من کسیو مقصر حالم نمیدونم فقط ناراحتم رنجیدم و نمیتونم زبون باز کنم الا جایی که دوستانم نباشن.

محمود دولت آبادی میگه "آدم به آدمه که زندست" راست میگه وقتی مدت ها به خودت آدم نبینی وقتی کسی از حالت خبر نگیره وقتی فقط برای شرایط خواسته بشی چه حیاتی توی تو می مونه الا اینکه دل خوش کنی به آینده که این نیز بگذر اما توی دل می مونه.

من بلند میشم از حال بدم من روحمو آروم میکنم اما یادم می مونه چه کسی کنارم بود چه کسی نبود.