خونه‌ ما🏠

این منم کنار کارون
این منم کنار کارون


چند وقتی هست توییتر رو برگردوندم و فعال شدم نوشتن اونجا برام جالبو چالش بر انگیزه هر چند فضای رکیک گاهی قالب میشه اما اینکه مجبورم توی چند کلمه حرفمو بزنم برام جالبه و باعث میشه فکرکنم .

چند مدته دارم بر اساس لیست روزانه کار میکنم برای خودم یه تعداد وظیفه درست میکنم و خومو تشویق میکنم به انجامشون اتفاق خوبیه حداقل فهمیدم میشه از روزاهایی که به بیکاری میگذروندم استفاده خوبی کرد مثلا آموزش js یا درس خوندن برای کنکور و می دونم قرار سخت تر بشه اما راضی ام.

سردرد منو به ویرگول کشوند خواستم کاری کنم زمان بگذره ترجیح دادم بنویسم اما از چی نمی دونم!

چشمام به شدت خسته است و تنم هم، چند وقته یه میل باطنی داره سرشارم میکنه و اونم میل خونه داشتنه از بچگی همیشه دلم یه جای امن میخواست مثلا یادمه تو خونمون بالای حموم یه فضای انباری طور بود که سقفش شیشه بود جای باحالی بود که البته خرتو پرت توش زیاد بود گاهی با تمام مشقت میرفتم اون بالا از روی پله میرفتم روی کمد بعد به سختی میرفتم توی نور گیر و به آسمون نگاه میکردم یا بالای رختخواب ها یه دنیای کوچیک داشتم فکر کنم طبیعی بوده باشه چون میبینم بچه هایو که تو خونه پارچه ای برا خودشون خوش میگذرونن منم نسخه قدیمی همین بچه هام واقعیت اینه الانم گاهی میرم تو کمد دیواری و ساعتی رو اونجا میگذرونم حتی زمان هایی که خوبه حالم.

اما الان می دونم دلم خونه میخواد هر چقدر کوچیک هر چقدر ساده فقط دلم یه جای امن میخواد یه جایی که با قانون من بچرخه با میل من دلم میخواد تو خونم آشپزی کنم پردهای خوشگل نصب کنم شایدم دلم خواست یه تابلوی بی ریخت بزنم به دیوار اما دلم بیشتر از همه امنیت خونه رو میخواد حال خوبی که تو سرمه دلم اینارو میخواد.

دلم جایی رو میخواد که متعلق به ما باشه و بشه هر ساعتی از روز یا شب بهش برگشت و دلم میخواد شخص خودم خانم هماسایه باشم،دلم خونه کوچیک و گرم توی رو یامو میخواد با وسایل مورد علاقم براش تلاش میکنم میدونم به این زودیا اتفاق نمی افته اما بالاخره به دست میاد و اون روز یه نفس عمیق میکشم و آروم میگیرم ...