داستان ما

درسته اون موقع ها خوب نمی شناختمش اما بعد ها به قلبم مطمئن شدم ،پسر آروم و دوست داشتنی که با تیمشون اومده بود به دانشگاه ما تا درمورد حرفه اشون برای بچه ها حرف بزنن وقتی سرش پایین بود مهرش به دلم نشست از خود بی خود نشدم اما تحسینش کردم،خود ساخته به نظرم می اومد چند ماه بعد توی اینستاگرام تیمشون رو دیدم و از قضا صفحه شخصیشو ا ولش تردید داشتم که خودش باشه من از فاصله هفت هشت متری دیده بودمش و مجذوب شده بودم اسمش رو هم یادم نمی آمدگفتم یا نسیب و یا قسمت فالووش کردم خودش بود همونقدر آروم و دلنشین بود برام بعد از چند مدت حرف زدن هم دیگرو دیدیم اولین دیدار تو یه روز اردیبهشتی بارونی بود هردو پر از تردید بودیم و من میترسیدم و یک آن...

"به خودم آمدم انگار تویی در من بود،این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود"

چن مدتی گذشت و هر روز همدیگرو بهتر شناختیم ویژگی ها اخلاق و علایق و تا به خودم اومدم شاگردش بودم و مثل یه معلم صبور و امیدوار بهم آموزش میداد و از هم دور شدیم و بعد دوباره دور تر..

ترس ها برگشتن دلواپسی ها دلتنگی ها خستگی ها اما مگه میشه بدون سختی ...

"که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها"

حالا حدود یازده ماه میگذره و من هر روز بیشتر از همیشه دوستش دارم ترس ها دلواپستی ها و خستگی هارو باهم میگذرونیم من او و من من حالا ما شده ، ما نقشه آیندرو میکشیم براش تلاش میکنیم و صبوریم گاهی من کم میارم اون کنارمه و گاهی اون خسته میشه من تلاش میکنم کنارش باشم ، گاهی با خودم میگم اگه اون روز راهمو از کلاس به سمت کارگاه آموزشی برنامه نویسی کج نکرده بودحالا اون توی آغوشم بود؟؟