در آستانه بیست و چهار سالگی...

در آستانه بیست و چهارسالگی و شروع بیست و پنجمین سال خلقتم کمی از من بشنوید...

تمام سال هایی که یک سال به سنم اضافه شد درست روز تولدم در گیر غم بزرگی شدم غم ناشناخته ایی که معلوم نبود از کجا میاد و چمبره میزنه روی دلم و تا میخوام یکم خوشی کنم نیشش رو میزنه به دلم که نه عزیززززم از این خبرا نیست غمگین شو و من هم لبیک گویان غمگین میشم:((

الان نمیخوام مرثیه سرایی کنم که وای من چقد بخت برگشتم میخوام از اتفاقای که سال گذشته افتاد و اتفاقایی که قراره سال بعد رقم بزنم بگم...

توی سال گذشته ی خودم:

  • درسم تقریبا تموم شد (چون فقط یه درس مونده :)))
  • وارد دنیایی برنامه نویسی شدم
  • اولین درآمدم رو داشتم که خیلی کم بود{کم بود اما خب :)}
  • تو رابطه ام موفق بودم
  • تونستم اولین سفر تنهایی ام رو برم
  • هدف های مشترکی رو با آرمان توی برنامه دارم

و اما چیز هایی که میخوام تو سال آینده داشته باشم:

قبلش یه چیزی بگم مدت طولانی میشه به خونه داشتن فک میکنم به تشکیل خونواده دو نفره شاید اگه سال گذشته با من از این ماجرا حرف میزدن مثل میلیون ها نوجوان میگفتم من قبل 28 سالگی اصن برام سنگینه اسم ازدواجو بیارن خب یه عده به این عهد دیرینه پای بند می مونن اما نمی دونم البته که میدونم میل به داشتن زندگی به سبکی که دلم میخواد منو به سمت این ماجرا برد که بله خانم خانما درستش اینه که ایراد نگیری و بری خودت زندگیتو بسازی حالا با کسی که دوستش داری پس چه بهتر...
  • میخوام یه خونه داشته باشیم هرچند کوچیک اما میخوام تولد بعدیم تو خونه خودم باشه
  • دلم میخواد تا سال آینده به حداقل دانش برای داشتن یه شغل خوب با درآمد کافی برای اون سطح برسم
  • دلم میخواد شروع کنم به یادگیری زبان
  • وزنمو پایین بیارم {خیلی پایین}
  • به سلامت خودم اهمیت بدم
  • سعی کنم انسان درستی باشم
  • برگردم به مطالعه مثل گذشته
  • همچنان تو رابطه خوب باشم و خوب بمونم
  • با آدم های جدید آشنا بشم و معاشرت کنم
  • تلخی ها رو کنار بذارم

.... و کارهایی که الان به ذهنم نمیرسه ولی قطعا دلم میخواد وقتی سال بعد اومدم از خودم بنویسم مهم ترین هارو داشته باشم و حسرتشون رو نخورم.


و این هم برای خودم، برای این بیست و چهارسالی که با خودم بودم:

فاطمه عزیزم دختر کوچولوی با نمک از این که تا اینجا اومدی خوشحالم.

بچه که بودیم هیشکی دوستت نداشت حداقل ما اینطوری فکر میکردیم یه دختر آفتاب سوخته با بدن مومویی کم حرف و خجالتی و البته پر از شیطنتای سر کوب شده هیشکی اندازه من نمی دونه تو چه چیز هایی رو گذروندی با اون قلب کوچیکت که همیشه یه غم توش بود برا ی درد و دل ،یادته بچه که بودیم مامان دوتا عروسک برای تو زهرا میخرید زهرا کوچیک تر بود و تو مثل جونت دوستش داشتی همیشه وقتی عروسکشو خراب میکرد و تیکه تیکه شدشو با گریه میبرد پیش مامان این عروشک مو مشکی و آفتاب سوخته تو بود که باید فدا میشد عروسکایی که شبیه خودت بودن من میدونم چقد آروم براشون بغض میکردی من میدونم چقد دلت میخواست شب بغل بشی و بخوابی و اما نشد به جای همه روزایی که تو بازی راهت ندادن و تنها بازی کردی به جای همه دوران هایی که دلت میخواست کنار خونوادت خوشحال باشی و نبودی من به جای همه ی اون سالها دوستت دارم تو الان بزرگ شدی و توی دلت هنوز اون دختر کوچولوی مهربون آفتاب سوخته با تیشرت زرد بد قواره که کبودی پوستت و بیشتر به چشم میآورد زنده است گاهی غم میگیرتت گاهی یادت میره با خودت مهربون باشی یادت میره برای قلب کوچیک خودت هدیه بخری و همیشه میگذری میدونم از الان خودت هم میگذری میبخشی و یادت میره ...

دوستتدارم با خودت مهربون باش تولدت مبارک 💖