دلْ تنگم

این که اینجا مینویسم فقط یه دلیل داره اونم برای اینکه آروم شم...

یه حرفایی هست دهن به گفتنشون نمیچرخه انقد سنگین میشه رو زبون که خودتم میترسی بشنوی از دهنت این حرفا در میاد اون حرفا میشن آه از عمق جون آدم میان به گلو میرسن اما بیرون نمیان میشن یه آوا که غم داره اما حرف نه شایدم خودش حدیث مفصل باشه.

یه جا میخوندم میگفت گاهی بی هوا غمگین میشی بعد میای میبینی همه چی خوبه هاا اما غمگینی دلیل داره صرفا مودم بده یا همون دنده چپ خودمون نیست میگفت یه دلتنگیایی هست حتی اون آدمو یادت نمیاد اما ته حافظت دلت براش تنگه یا غمش برات تازست یهو میاد میشنه تو دلت میری تو یه عالم دیگه بعد میگن بگو چی شده اما مگه حرفی داری بزنی خود بیچارتم یادت نمیاد غم چی بوده خودش زخم باز کرده خودشم کم کم خوب شده این وسط دل دیگران نگرانه که چی شده؟

یه وقتایی یه حسرتایی هست ته قلبت می مونه دلت میخواد برگردی لبخند بزنی و نذاری بشن حسرت...

من دلم تنگه سی سالگی مادرمه،چهل ساگی بابا، دلم تنگه حیاط خونه قدیمیه وسط ظهر تابستون،پسری که سرطان نداشت و قشنگ میخندید،دلم تنگه اولین بوسه است وقتی پرسیدی چطوره؟خواستم بگم شیرین اما خندیدم ،دلم تنگه گریه هام رو شونه تو و بعد اون هم آغوشی با اشک،این دلتنگیای برای من زمانی تموم میشه که آروم بگیرم از زندگی من همیشه دلتنگم و امیدوار به روزای خوبی که قراره بسازیم...