کمی از من بشنو...

بعد از گذشت روزهای سخت ،طاقت فرسا و خارج از توان دوباره به زندگی برمی گردیم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده دوباره بیرون میریم قرار دوستانه میذاریم تولد میگیریم و...این طبیعی ترین کار آدمه فراموشی همه چیز مدت داره بعد از این که مدتش تموم شد دوباره به زندگی بر میگردیم وقتی عزیزی از دست میره آدم باخودش میگه غذا نمیخورم نمیخندم همه چیز حرامه بر من اما وقتی ظرف صبر پرمیشه بر میگردی زندگی میکنی غذا میخوری نم نم شادی میاد تو جون آدم من نه نسخه پیچ زندگی ام نه روانشناس نه میخوام چیزی بگم که آویز گوش کسی بشه اینجا تنها خودمو نصیحت میکنم و اگه کسی دلش بخواد و لازم بدونه میتونه توصیه کنه .

روزای سختی رو میگذرونم چند روزی دچار بهم ریختگی شدم خودمو انگار از دست داده بودم انگار با خودم در گیر شده بودم اما دوباره برگشتم هنوز غمگینم هنوز سخته اما چه میشه کرد وقتی همه چیز دست به دست میده تا منو بشکونه من چرا باید کمک کنم به شرایط؟!

زندگی روزای خوش زیاد داره روزای تلخ هم زیاد تر امروز اسنپ گرفته بودم راننده خیلی حرف میزد بی مقدمه بی هدف از هر دری حرف میزد دلم میخواست بهش محل نذارم یا حتی تلخ رفتار کنم نمی دونم چی شد تو ذهنم گفتم با زنو بچه که نمیشه دردو دل کرد از بی پولی و سختی گفت و لقمه ها رو عذاب وجدان کرد پس حتما برای آروم شدن نیاز داره یه آدم دیگه گوش بده بهش منم گوش دادم گاهی دلداری دادم و گاهیم سکوت کردم.

با خودم گفتم چی میشد یه جایی بود با آدمایی که نمیشناسی دردو دل میکردی سبک میشدی و میرفتی ادامه زندگی نه که آدمای زندگیمون مناسب نباشن برای درد و دل نه اتفاقا اونا حامیایی همیشگیمونن اما گاهی آدم دلش نمیاد غمشو به عزیراش بگه دلش نمیاد دردشو تقسیم کنه چی میشد داوطلب میشدیم برای شنیدن حرف دل غریبه ها .

بین همه سختیا و نگرانی ها یه نوری پیدا کردم بهش دل بستم آرمان آرومم میکنه از آینده و حال خوش حرف میزنه منم دلم میخواد خوشبخت شیم من از زندگی جز آرامش نمیخوام یه آرامش همیشگی .

وقتی حرف پیش میاد و به مادرم از آرامش میگم میگه مرگ فقط آروم میکنه نگاهش میکنم مات و مبهوت دلم میخواد بهش بگم نا امیدم نکن اما حرفمو قورت میدم من امید پر رنگی دارم که تو دستای ماست من دلم آرامش میخواد صلح مداوم با آدما ها با مردی که دوسش دارم اتفاقا توقع کمی نیست منو مادیات ارضا نمی کنه با ماشین لوکس و خونه چند صد متری آروم نمیشم هیچ وقت نداشتم هیچ وقتم بهش فکر نکردم من به چیز مهمی که نداشتم فکر میکنم به آرامش به لحظه آروم وبی دغدغه ایی که توی خونه صمیمون کنار هم نشستیم چای می خوریم فیلم میبینیم تلاش میکنیم بهتر باشیم بهتر از همیشه من ۱۴سالم نیست درک میکنم زندگی معمولی هم نیاز به تلاش غیر معمول داره ،درک میکنم تلاش باید تیمی باشه یه تیم دو نفره محکم، دوست دارم با آرامش برای تیممون تلاش کنم خسته بشم گریه کنم اما دلم قرص باشه به آرامش بینمون به چیزی که الان دارم و بیشتر میخوامش از دیروز از فردا ...