مهاجرتم ( قسمت اول)

من خیلی وقت بود که میخواستم برم به دلیل و بهانه های مختلف که شاید برای یکی مسخره به نظر بیاد و به نظرم خودم خیلی مهم! در هر صورت جایی که من بودم درسته وطن بود ولی در حال تخریب و نابودی همچنین به عنوان کسی که تو خیلی از سازمان های دولتی سمت برنامه نویس ارشد رو داشتم میگم شرایط شرکت اینجا و شرکت اونجا کاملا فرق داره هر چند که من الان در حال سفرم و هنوز به مقصد نرسیدم اما میخوام از سختی هاش بگم تا اینجا که کشیدم از سختی میخوام حرف بزنم که دوست دارم بزنم زیر هق هق سختیش نه گرفتن بورسیه تحصیلی تو مقطع دیپلم بود نه اینتر ویو های مختلف و نه حتی ایلتسش سختیش کلمه هست که الان فکر میکنم مو به تنم سیخ میشه اونم کلمه هست به نام <<تنهایی>> در صورتی که تو ایران اصن تنهایی برام مهم نبود و میگفتم اونور هر چی نباشه من میتونم تنهایی رو هندل کنم ...

سختیش ناشی از نبود دوست و هم زبون نیست سختیش از احساس ریشه کن شدن هست احساس تو خالی بودن احساس رنج احساس بغض سختیش قابل وصف نیست هیچ کس تا زمانی که نیومده حتی نمیتونه تصور کنه من شخصا کم اوردم دیگه ولی متاسفانه این همه تلاش کردم دوست ندارم با برگشت همه چیزو هدر بدم ...

اومدم اینجا (ترکیه)(البته به مقصد کانادا فقط منتظرم ویزام بیاد) و مجبور بودم تو یه خونه با یه شخص چینی باشم من نژاد پرست یا هرچی نیستم و شاید تو ایران خیلی اتاقم همیشه به هم ریخته بود اما اینجا اصن عقل سلیم اجازه نمیده که شلخته باشی اصن چیزی به عنوان احترام تو مغز این هم اتاقی من نبود هر غلطی میخواست میکرد میرفت دستشویی رو به گند میکشید و من باید همیشه جمع میکردم خلاصه خسته شدم رفتم پیش یه خانواده ایرانی که از دوست های خانوادگی ما هستن و هنوزم هستم! چیزی که اینجا داره منو رنج میده 2 تا بچه فوق العاده لوس که هر چی میخوان سریع شروع میکنن به گریه کردن فرقی نداره بیابون باشه خیابون باشه خونه باشه خلاصه من شب با گریه این 2 تا میخوابم صبح بیدار میشم اصن نه تو این مدتی که اومدم چیزی تونستم یاد بگیرم نه کاری تونستم انجام بدم فوق العاده شرایط مزخرف که من صفحه ها بنویسم شما متاسفانه نمیتونید درک کنید(البته این ربطی به میزان درک شما نداره بلکه مسئله خیلی مسئله بزرگیه) مثل اینکه خدایی نکرده میخواید مرگ مادر یا پدر خودتونو شبیه سازی کنید که حسشو داشته باشید خب نمیشه! تا اتفاق نیوفته واقعا نمیشه... منی که تو ایران نمیگم حرفه ای ولی حداقل حداقل یه در امدی داشتم و هر وقت دوست داشتم یه چیزی میخریدم و خیلی پیشنهاد داشتم اما اینجا برای اینکه نمیتونم برم با یه شرکت ترکی قرارداد ببندم چون نمیدونم ویزام کی میاد مجبورم برم رستوران ظرف بشورم جالب تر از اون اینکه یه نفر دیگه هم با من داره ظرف میشوره که ایشون به همه ساز ها مسلطه و 3 تا فوق داره و اونم داره ظرف میشوره ! چرا؟ چون نمیدونه ویزا قراره ظرف 2 ماه بیاد یا 2 هفته من معمولا متن رو میخونم ببینم مشکلاتش کجاس اما میدونی هر چی که الان نوشتم با خون بود پس بذار همونطور که بغض کرده بودم باشه و دستکاری نشه... اینکه پشیمون نیستم ایران رو به مقصد کانادا رو ترک کردم شکی نیست اما پشیمونم از اینکه چرا این قسمت ترکیه رو پیشبینی نکرده بودم... تنها چیزی که این روزا بهم تسکین 10% میدی هیپ هاپه بقیش نه الکش نه بارش نه کلابش هیچی... البته اینجا کسی انگلیسی بلد نیست خب منم ترکی بلد نیستم برا همین الان دردش ضربدر 10 هست :) ایشالا نوشته هارو ادامه میدم و توضیح میدم چجوری شد و فضا چجوریه نه واسه بقیه چون واقعا دیگه راه دیگه سراغ ندارم خودمو خالی کنم... فعلا بخش اموزش nodejs رو میندازم عقب چون واقعا از لحاظ روانی نمیکشم که بخوام کد بزنم چه برسه به اموزشش خلاصه از اون حرفا که زبون قاصره و بخاطرش نمیتونم فعلا ادامه بدم اما همین که از اینجا خارج شدم قول میدم شروع کنم :)