در دل کوههای سربهفلککشیده، دهکدهای کوچک بود که مردمش همیشه با احتیاط از جنگل تاریک عبور میکردند؛ چرا که در دل آن، گرگی بزرگ و ترسناکتر میزیست. یک روز صبح، مهدی و علی، دو پسر نوجوان پرشور و پرشجاعت، تصمیم گرفتند به میان جنگل بروند تا برای مردم دهکده اثبات کنند که ترسهایشان میتواند دلگرم شود.
آنها همراه یک کیسه کوچک پر از میوه و نان خود راهی جنگل شدند. وقتی به عمق بیشتری رفتند، ناگهان صدای زوزهای ژرف و ترسناک به گوش رسید. گرگ عظیمی با چشمهایی که در نور کم میدرخشید، از میان درختان ظاهر شد و به سمت آنها پیش رفت. مهدی که قلبش سخت میلرزید، به آرامی یک تکه نان از کیفش بیرون آورد و به سمت گرگ شست.
گرگ که تعجب کرده بود، نان را با دقت میچشید. در همان لحظه، علی با صدای ملایم اما قاطعی گفت: «ما اینجا نیستیم تا به تو آسیب برسانیم. فقط میخواهیم نشان دهیم که میتوانیم با شجاعت و مهربانی همزیستی کنیم.»
گرگ، که تا آن موقع فقط در سایهٔ ترس زندگی میکرد، حس کرد که این دو پسر نه تهدید بلکه دوستی هستند. به آرامی سر خود را پایین آورد و با دستان گرم و نرم خود، میوه و نان را از کیف آنها گرفت. سپس، به جای حمله، به سمت مسیر خروجی جنگل هدایتشان کرد تا به دهکده برسند.
وقتی مهدی و علی به خانه بازگشتند، مردم دهکده حیرتزده شدند. آنها نه تنها از گریز خوفآلود گرگ نجات یافتند، بلکه با مهربانی خود، نشان دادند که شجاعت واقعی یعنی مواجهه با ترسها با قلبی باز و رفتار با مهربانی. از آن روز به بعد، قصهٔ مهدی، علی و گرگی که به دوستیاش ایمان آورد، در دل هر خانهای دیگر نجوا میشد و مردم یاد گرفتند که گاهی بزرگترین شجاعت، دست در دست کردن با دشمنیست که از ترس ساخته شده است.
یاعلی مدد
